شرکتمون یه جشن بود که رفتم. یعنی، به همسر گفتم منو ببره و بعدا بیاد دنبالم چون نوشته بودن که تعداد پارکینگا محدوده و پولی هم هست. مراسم توی یه هتلی بود و پارکینگم پارکنیگ هتل بود که طبیعتا برای این طراحی نشده بود که یه مراسمی با هزار نفر رو پوشش بده.
خیلی هم کارا یورتمه طور شد تا ما بریم و من ساعت 07:05 اینا رسیدم.
فکر می کردم برنامه مال بخش آی تیه ولی نبود و من شوکه شدم از دیدن اون حجم از چهره های ناآشنا. هر چی این ور و اون ورو نگاه کردم، کسیو ندیدم ک آشنا باشه. فاطیما هم که رفته خونه شون و میدونستم نمیاد. به فلیکس پیام دادم، جواب نداد.
تو همین حین، یهو آنیا و یکی دیگه از بچه ها رو دیدم. گفتم من از بچه های خودمون کسیو نمیشناسم. گفت ما فلان جا می شینیم. برو یه دور بزن، اگه آشنا پیدا نکردی، بیا پیش ما.
رفتم یه دوری زدم و حتی طبقه ی بالا رو هم گشتم و کسی رو آشنا ندیدم. حمیدو دیدم ولی خب با رئیسا و مدیرا نشسته بود و نمیشد برم اونجا بشینم، هرچند که خودش بلند شد از جاش و سلام و علیک کرد.
از بغل یه نفرم رد شدم، گفت سلام، چطوری، خوبی؟ منم تو همون شلوغی ای که صدا به صدا نمی رسید گفتم مرسی، ممنون، شما خوبین. هنوز اومدم پردازش کنم طرف کیه که بقیه شو آلمانی احوال پرسی کرد و یادم افتاد این بنده خدا یونانیه ولی چند تا دوست ایرانی داره و یه کمی احوال پرسی فارسی رو بلده. یهو ترک خوردم اصلا از این شوک فرهنگی، از این که یهو اول حس فارسی زبون بودن طرف بهم دست داد و ذهنم تغییر کرد به یه فرهنگ دیگه، بعد یهویی توی یه ثانیه، دوباره برگشتم به فرهنگ همون جایی که بودم. شاید برای شما که فقط می خونین اصلا ملموس نباشه ولی واقعا با تمام وجودم حس کردم تو یه ثانیه یه دور رفتم ایران و برگشتم. یه همچین چیزی بود حسم.
آخرش رفتم پیش همون آنیا اینا و گفتم منو به فرزند خواندگی قبول کنین تا یکی بیاد منو ببره. تا آخر هم پیششون موندم و کسیو ندیدم.
یکی دو بارم موقع غذا و دسر و اینا بقیه رو دیدم. یه بارم داشتم با حمید صحبت می کردم، یکی اومد گفت تو باید فلانی باشی و شروع کرد به حرف زدن. من تقریبا هفت هشت دقیقه بعد یادم اومد این کی بوده. کلا دو بار باهاش آنلاین صحبت کرده بودم. اونم بیچاره از زور بی کسی و اینکه می گفت کو بچه های آی تی اومده بود با من صحبت می کرد
.
حمیدم اونجا بود؛ اونم هی آدما رد میشدن و بهش سلام می کردن. می گفت یه آدمایی سلام می کنن که من اصلا نمیشناسمشون. میگه فکر کنم ما قیافه مون خاصه برای اینا، اینا ما رو یادشون می مونه؛ ولی قیافه های اینا برای ما خاص نیست؛ ما نمی تونیم تشخیص بدیم طرف کی بود
.
دو سه جای دیگه هم کسایی دست تکون دادن و احوال پرسی کردن که واقعا یه ربع بعد یادم اومد کی بود. یه عده رو هم که اسمشونو هنوزم یادم نمیاد! فقط به قیافه میشناسمشون. باید برم تو مایکروسافت تیمز نگاه کنم، ببینم اسم طرف چی بود!
--
مراسم خاصی هم نبود؛ فقط نشستن و حرف زدن. در حد دو سه دقیقه یه مجری صحبت کرد. گفت این دفعه بازنشسته ها رو هم دعوت کرده ایم (که به نظر من خیلی کار خوبی کرده بودن)؛ مثلا خانم فلانی که 99 سالشونه الان اینجان
. واقعا خیلی خوشحال شدم برای اون خانم و بقیه ی بازنشسته ها. به نظرم اکثر آدما وقتی پیر میشن یا بازنشسته میشن، دیگه انگاری کلا از رده خارج میشن و کسی آدم حسابشون نمی کنه؛ کسی یادشون نمیفته؛ هیچ جا در نظر گرفته نمیشن.
ضمنا، شرکت هم هشتاد و خرده ای سالشه! یعنی اون خانمه احتمالا جزو اولین نفرایی بوده که استخدام شرکت شده.
--
مربی فوتبال پسرمون گفت که دیگه نمی تونه این تیم رو قبول کنه و کار سپرده شد به سه تا از والدین (دو تا پدر و یه مادر) که دوره ی مربیگری رو هم بگذرونن.
ما توی دو تا از مسابقه هایی که بین تیم ها برگزار می شد بودیم و هر دو بار تیم پسرمون اینا باخت، بدم باخت! 8-0 یا 11-2؛ یه همچین چیزایی بود نتایجشون. اون زمان مربیه همون خانمه بود که کارش مربیگری بود.
این هفته مسابقه داشتن، 5-1 باختن و اون تک گلشونم پسرمون زد. ولی به نظرم کاملا مشهوده که کار پدر و مادرا از اون مربیه بهتر بوده!!
آخه این پدر و مادرا حدودا شاید یکی دو ماه باشه که تیمو تحویل گرفته ان.
--
کیمی هم تیمی پسرمون توی فوتباله. از مامان کیمی می پرسم شما تا الان چند تا مسابقه رو شرکت کرده ین؟ میگه خیلی. میگم همیشه باخته تیم؟ میگه آره، همیشه باخته! تا الان هیچ بازی ای رو نبرده ان.
برام خیلی جالب بود که انقدر ریلکس بود و اصلا به نظرش برد و باخت مهم نبود. من نمیگم مهمه به این معنی که بخوایم بچه هامونو مواخذه کنیم و ازشون انتظار زیادی داشته باشیم؛ ولی اگه می بینیم بچه های ما همیشه دارن میبازن، باید یه تلنگر بهمون بخورده بعد از دو سه بار که آقا، بچه های اون یکی تیمم همه شون هم سن بچه های مان، چطور میشه که اونا انقدر خوب کار تیمی و بازی کردن و گل زدن و تو دروازده واستادن و پاس و شوت و پنالتی و همه چیو یاد گرفته باشن، ولی بچه های ما یاد نگرفته باشن؟ یه جای کار ایراد داره دیگه. نمیشه که گفت بچه های ما از همه ی بچه های همه ی تیم ها - اعم از تیم های شهر خودمون و تیم های شهرهای دیگه- بدترن!
من که بعد از همون بار دوم دیگه دنبال یه تیم جدید برای پسرمون گشتم. ولی متاسفانه هنوز موفق نشده ام باهاشون تماس بگیرم. تلفن جواب نمیدن. یه مدتم که تعطیلی تابستونی بود و تعطیل بودن. حالا باید یه بار حضوری بریم احتمالا.
اتفاقا اون تیمی که میخواستم پسرمونو ببرم توش، همین تیمی بودن که امروز باهاشون مسابقه داشت.
تا الان پسرمون همیشه تو دروازه وامیستاد. خیلی نمیرفت توی جو بازی. امروز اولش دفاع بود، ولی خیلی خوب دریبل کرد، بعد از ده دقیقه ی اول (چهار تا ده دقیقه اس بازیاشون) مربی گفت برو جلو. گذاشتش نوک حمله
. حالا این بچه هیچ تجربه ای از بودن تو نوک حمله نداشت. توپو می گرفت ولی اصرار داشت یه جایی به یکی پاسش بده، خودش شوت نمیزد
! ولی خب بالاخره یه گل زد و با این قابلیت خودشم آشنا شد!
ولی فکر کنم اگه با همین پدرا پیش بره، تیم بهتر بشه. آخه قشنگ آدم می بینه که باباها چقدر دل می دن به کار. ساعت بازی زیاد براشون مهم نیست. از یه ربع قبل تر میان، تا یه ربع بعدتر می مونن و بازی می کنن با بچه ها. به دونه دونه ی بچه ها دقت می کنن که کی توی چی خوب نیست و ضعف داره.
حالا نمی دونم ما کی عوض می کنیم تیم پسرمونو. ولی دوست دارم انقدر هنوز باشیم که یکی دو تا بازی دیگه هم با این پدر و مادرا بکنیم و ببینیم چقدر اوضاع تغییر می کنه.
--
تا اینجای پست رو یه هفته پیش نوشته بودم ولی هی نشد پست کنم.
امروز پسرمون دوباره مسابقه ی فوتبال داشت. علی رغم اینکه این مسابقه خونگی نبود و باید یه بیست دقیقه ای رانندگی می کردیم، ثبت نامش کردم و رفتیم.
از بچه های ما هفت نفر اومده بودن. اون یکی تیم 12 تا اینا بودن. دو تا تیم شدن
و بازی کردن (ذخیره مخیره هم معنی نداشت
): یه تیم سه نفر، یه تیم چهار نفر.
ایزاکان یه پسر اصالتا ترکه (ولی فکر کنم خود باباشم متولد اینجا باشه) و باباش خیلی از پسر ما خوشش میاد و دوست داره که بچه اش با پسر ما بیشتر بازی کنه. قبل از بازی و تو بازی های قبلی هم با هم چند بار صحبت کرده بودیم.
زمینی که پسر ما توش بازی می کرد، زمین عقبیه بود. نیمه ی اول تموم شد. اومدیم از جلوی زمین جلویی رد شیم، بابای ایزاکان می پرسه مال شما چطور بود؟ میگم بد نبود؛ یک- یک. شما چطور؟ میگه ما که باز 3-0 باختیم. گل تیمم پسر ما زده بود.
نیمه ی دوم بازیکنا عوض می شدن و باز تیما جدا تعیین می شدن. نیمه ی دومو 1-0 بردن. بازم گلشو پسرمون زد. دیگه بعد از بازی، مادرای هم تیمی هاش و مربیشون از پسرمون جداگانه تقدیر و تشکر به عمل آوردن
و باهاش خوش و بش کردن و کلی بهش بالیدن (!!) که برای اولین بار تیمشونو برنده کرده
.
دو تا ده دقیقه بود بازی چون هوا خیلی گرم بود و مسابقه هم ساعت 12 اینا بود. کلا تعداد نیمه ها بستگی به این داره که بچه ها حوصله داشته باشن یا نه؛ خسته باشن یا نه. بعدش دیدن بچه ها هنوز یه نیمچه جونی دارن، گفتن بیاین یه 5 دقیقه ی دیگه هم بازی کنین. نیمه (!) ی سوم کوتاه تر بود، 5 دقیقه بود، تیم پسرمونم خیلی داغون بود، 3-0 باختن. ولی خب ما همون دو نیمه ی اصلی رو بازی حساب کردیم و برد پسرمونو قبول کردیم ازش
. دیگه خداییش خیلی زحمت کشیده بود و از جون و دل بازی کرده بود. دو تا گلم زده بود؛ منصفانه نبود اگه می گفتیم باخته.
--
یه مغازه ایرانیه هست که نون سنگک هم میاره؛ هر از گاهی میریم اونجا. ولی فقط نون سنگک می خریم و بستنی. دفعه ی پیش نگاه کردیم، هر چیز دیگه ای که داشت، تاریخ مصرفش گذشته بود. چند تا مربا و ترشی و اینا رو چک کردیم ولی نخریدیم. پسرمون گفت چرا؟ گفتیم اینا تاریخ مصرفش گذشته. گفت یعنی چی؟ گفتیم یعنی ممکنه توش کپک زده باشه اصلا.
حالا این دفعه که رفته یم، (خدا رو شکر آقاهه رفته بود برامون نون سنگکا رو بیاره و نبود) بلند میگه مامان این دفعه داره چیزی که کپک نزده باشه یا همه ی چیزاش کپک زده؟!! 

پیش نوشت: این پست طولانیه و خوراک تخمه شکستن و خوندن
.
--
قبلا خیلی یواخیمو توصیف کرده ام؛ گفته ام که خیلی مهربونه و در عین حال مودب و مدیرگونه است. کلا خیلی چیزا راجع بهش گفته ام. ولی اون روز یهو به ذهنم خطور کرد که "متین و موقر" شاید بهترین توصیف براش باشه. یعنی؛ توی تمام توصیفای قبلیم، من سعی کرده ام همین ویژگی متین و موقر بودنشو توصیف کنم ولی نتونسته ام.
اون روز یه میتینگ داشتیم، از اینا که توش میان میگن چه کارایی رو داریم خوب انجام میدیم به نظرتون، چیو باید عوض کنیم، چیو کلا حذف کنیم و ... .
همیشه دو تا تیم یواخیم جدا جدا این میتینگو دارن.
این میتینگو زده بودن برای هر دو تیم با همه و به صراحت هم یواخیم نوشته بود نه هیبرید، نه آنلاین؛ فقط حضوری.
ما هم گفتیم خب اکی.
رفتیم. همون اول مونی (مونی اسم برگزارکننده ی این میتینگ هاست؛ در واقع کل میتینگ رو اون مدیریت می کنه و اصلا هم تو کار فنی نیست. یعنی؛ اصلا هدف از اینکه یه آدم غیر فنی مدیریت می کنه این میتینگو اینه که نتونیم زیادی وارد جزئیات بشیم و بحث به کارای فنی بکشه و یکی بگه به خاطر فلان باگ سیستم سه روز قطع بود؛ یکی بگه اگه فلان کارو کرده بودیم درست میشد و ... . فقط خیلی کلی بحث کنیم و از منظر مدیریتی.) گفت که خب، این میتینگ یه کمی فرق داره. یه عده مشکلاتی داشته ان و به مدیرعامل (همون آقایی که من یه بار افتخار داشتم باهاش ناهار بخورم و یه بارم ازش خواستم نظرسنجی کنه برای صبحانه) گفته ان که می خوان یه میتینگ بذارن که اونم توش باشه و مشکلاتشونو عنوان کنن. ما گفته ایم، اول بذارین ببینیم خودمون نمی تونیم حلش کنیم.
و خب اینو که گفت من و فاطیما که از همه جا بی خبر بودیم کرک و پرمون ریخت!
مونی همون اول گفت که میتینگ سه ساعته. اگر بحث بالا گرفت، لطفا نرین برای خودتون قهوه بریزین. معمولا این میتینگا این جوریه که تا بحث بالا میگیره، همه پا میشن به بهانه ی قهوه خوردن جلسه رو ترک می کنن. لطفا اگر به نظرتون زیادی بحث بالا گرفت و لازمه زنگ تفریح داشته باشیم، بگین تا به همه اعلام کنیم و مثلا بگیم ده دقیقه زنگ تفریح.
خلاصه، تو میتینگ فهمیدیم که در واقع، دو تا از بچه ها و بیشتر از همه، یکی از بچه ها با یواخیم مشکل داره/دارن. حالا مشکل چی بود؟ به نظر من واقعا خنده دار بود که از اول خواسته بودن با مدیرعامل مطرح کنن همچین چیزایی رو! مشکل این بود که پسره می گفت من اسکرام مستر (Scrum Master) ام (اسکرام مستر رو نمی دونم به فارسی چی ترجمه کرده ان ولی یه کار ساده ایه که همه ی کامپیوتری هایی که چند سال کار کرده باشن، بلدنش، ولی خب بالاخره باید یه نفر مسئولیتشو به عده بگیره. قضیه هم از این قراره که مثلا تعداد کارهایی که باید بیاد رو نگاه می کنن، ارزیابی می کنن که برای هر کار چقدر زمان لازمه و مشخص می کنن که چه کاری در دو هفته ی آتی انجام بشه و چه کاری اولویتش کمتره. کلا؛ توی هر تیم کامپیوتری ای، قطعا یه نفر اسکرام مستره؛ چه رسما به کسی عنوان داده بشه، چه نشه. اصلا بدون اون کار پیش نمیره، نمیشه. ببخشید که توی پرانتز خیلی طولانی شد؛ برگردیم به اصل داستان.) فلان زمان، فلان کار رو که باید اسکرام مستر انجام میداده، یواخیم انجام داده!
قرار این بود که آدما رو به هم صحبت نکنن اگه مشکلی هست. همه باید رو به مونی و با مونی صحبت کنن تا جنگ تن به تن رخ نده
. (فکر می کنم الان بهتر می تونین تصور کنین آلمانی هایی که برای یه میتینگ سه ساعته نشسته ان یه عالمه فکر کردن و قوانین به کی نگاه کن و کی کافه بخور و این چیزا آماده کرده، چقدر توی زندگی واقعیشون قانون و کاغذبازی دارن
).
انقدر هم این پسره گفت من اسکرام مسترم، من اسکرام مسترم، با خودم گفتم خوب بود این جای یواخیم نبود که هم مدیر پروژه است، هم مدیر بخشه، هم مدیر یه مجموعه ی دیگه است توی شرکت. یواخیم با این همه کار، انقدر من چنینم، من چنانم نمی کنه بنده خدا. حتی ندیده ام اسمشو جایی بگه دکتر فلانی موقع معرفیش. حتی ندیده ام بگه من "مدیر" فلان جا ام. همیشه خودشو "مسئول" فلان چیز معرفی می کنه. فقط تو جاهایی که سمتش رسما مهمه، مثلا میگه من به عنوان مدیر بخش، فلان داده رو لازم دارم. ولی وقتی بحث معرفی یه سیستمه، میگه من "مسئول" طراحی و پیاده سازی این سیستمم.
خداییش من واقعا همیشه از افتادگی یواخیم لذت می برم.
خلاصه، کلی این پسره هی گفت من اسکرام مسترم و چرا یواخیم فلان کارو انجام داده.
مونی هم سعی می کرد این شکایت ها رو به صورت نکته های کوتاه روی کاغذ با ماژیک بنویسه و روی تخته بچسبونه. و هر از گاهی راه حلی هم اگر به ذهنش می رسید، پیشنهاد می داد. مثلا می گفت خب همین باید گفته بشه. باید اگر کسی شکایتی داره، عنوان کنه نسبت به مدیرش.
از اون ور، حالا نه دقیقا در جواب به آقای اسکرام مستر، بلکه توی حین گفت و گویی که داشت انجام میشد، گفت خب من دیدم اگر من انجام ندم، کسی انجام نمیده، گفتم خب پس من انجامش میدم.
که مونی هم گفت خب همینم باید عنوان بشه. مثلا مدیر باید بگه که وظیفه ی من نیست که این کارو انجام بدم. کی قراره توی تیمتون انجامش بده.
خلاصه، سه ساعت گذشت و من و فاطیما و یه نفر دیگه فقط شنونده بودیم و بقیه هم تقلا می کردن که صداشونو به سمع و نظر بقیه برسونن!
چیزای عجیبی واقعا توی اون جمع شنیدم و راستش حالم بد شد.
فردی اون روز مریض بود و نبود. فردی، مدیر محصول (Product owner که بهش پ او (PO) هم میگیم) یه چیزیه توی شرکتمون.
فکر کنین، مثلا یکی می گفت به نظر من، پ او نباید کسی باشه که با تو میاد ناهار میخوره و جوک تعریف می کنه!! باید یه شخصی باشه که مثلا تو داری برنامه/اپ رو برای اون می نویسی. ولی این اصلا برای شرکت ما درست درنمیاد. چون ما هر چی طراحی می کنیم، مال خودمونه. ما مشتری خارجی که نداریم. هر چی نوشته میشه، برای استفاده توی شرکت خودمونه. اگه شما یه شرکت برنامه نویسی داشته باشی که برای شرکت های مختلفی داره اپلیکیشن طراحی می کنه، خب می تونی بگی که پ او باید ارباب رجوع/مشتری باشه. که همونم باز درست نیست. پ او، همیشه توی شرکت خودته. پ اوی یه شرکت که قرار نیست کسی باشه که در استخدام یه شرکت دیگه است!!
خلاصه، من نمی دونم منظور طرف چی بود، ولی برای من خیلی حرفش مسخره و عجیب بود که به نظرش پ او باید کسی باشه که دست نیافتنی و دور از دسترس باشه.
یه مورد دیگه اینکه گفتن ما نیرو کم داریم. یواخیم هم گفت ما الان دو تا دوئال اشتودنت (Dual Student: یه مدل درس خوندنه تو آلمان که طرف هم باید برای یه شرکت کار کنه، هم دانشگاه بره. یعنی؛ این طوریه که توی یه شرکت همزمان هم کار یاد می گیره و همزمان تئوریش رو هم توی دانشگاه می خونه.) داریم توی شرکت. به شما گفتم بیان توی تیم شما؛ گفتین ما وقت نداریم براشون بذاریم و بهشون کار یاد بدیم. الان وارد تیم دخترمعمولی و فاطیما شده ان و دارن کار می کنن.
باز کل کل کردن که نه ما نیروی 18 19 ساله نمی خوایم که ما کار یادش بدیم، ما یه کاربلد لازم داریم!
دیگه سعی کردن جواب در جواب نشه هی. ولی از کل گفته هاشون، من واقعا حق رو بهشو نمی دادم. چون حتی برای یه نیروی کاربلد هم شما قطعا باید حداقل سه چهار ماه وقت بذاری تا واقعا وارد کارت بشه. ولی اینا همه اش میگن ما سرمون شلوغه، ما نمی رسیم.
یه جای دیگه هم یه چیزی گفتن که شاخ درآوردم از تعجب. تو برنامه ریزی همه ی رشته ها - و بالاخص کامپیوتری ها- یه چیزی هست به اسم اسپرینت (Sprint) که معمولا یه بازه ی دو هفته ایه. بعد دو هفته به دو هفته، آدمای تیم، یه میتینگ دارن که تعیین می کنن که چه کارهای توی این دو هفته انجام بشه. کارها اولویت بندی میشه. و شما به مشتری - احتمالی- از اول میگین که ما فلان کارها رو توی دو هفته ی آینده تحویل میدیم.
بعد آقای اسکرام مستر و دوستش می گفتن ما هر چقدر که بتوینم تسک میذاریم توی اسپرینت، میگیم هر چیشو تونستیم انجام میدیم
.
در حالی که اصلا هدف از اسپرینت اینه که ببینی چقدر کار رو تونسته ای توی دو هفته انجام بدی. بعد مثلا میان تحلیل می کنن به صورت نموداری که ما توی یه سال گذشته، توی هر اسپرینت چقدر کار تونسته ایم انجام بدیم و ... . اگه تو یه عالمه کار ریخته باشی توی یه اسپرینت ولی انجامشون نداده باشی که اصلا تعریف کردن اسپرینت یه چیز بیخودی میشه. نه میشه حاصلش رو تحلیل کرد، نه میشه فهمید بالاخره ظرفیت تیم چقدره؛ نه هیچی. به نظر من، از اساس، مفهوم اسپرینت رو نفهمیده کسی که با این دید اسپرینت تعریف کنه (ببخشید اگر خیلی تخصصی شد؛ نتونستم نگمش).
خلاصه، تقریبا توی هیچ کدوم از حرفایی که می زدن من حق رو بهشون نمی دادم به عنوان یه ناظر بیرونی. ولی خب چیزی هم نمی گفتم.
یواخیم هم کلا توی میتینگ اصلا دفاع نکرد از خودش (به جز همون یکی دو مورد) و کلا ساکت بود. خیلی کم حرف زد و گذاشت بقیه حرف بزنن.
دیگه خیلی پیچیده اش نکنم. سه ساعت کل کل کردن و در نهایت، مونی گفت هیچ کسم نرفت برای خودش قهوه بریزه. فلیکس می گه خب گفتی ممنوعه دیگه
.
در کل، حدود 3.5 ساعت توی میتینگ بودیم و نتیجه گیری تموم نشد و قرار شد که یه میتینگ دیگه داشته باشیم.
--
این بالاییا مال هفته ی پیش بود. امروز میتینگ دوم رو داشتیم.
مونی اون روز به من زنگ زد که با توجه به اینکه خیلی به تیم ما ربط نداشته، آیا بازم می خوام توی میتینگ باشم یا نه. از فاطیما هم پرسیده بود و فاطیما گفته بود نمی خواد توی میتینگ باشه. ولی من گفتم می خوام ببینم چه نتیجه ای می گیریم و بالاخره ازش یاد بگیرم برای آینده که جلوگیری کنم از به وجود اومدن این مدل مشکلا. گفت باشه و برای منم دعوتشو فرستاد.
آقا ما رفتیم و ظاهرا ملت رفته بودن یه هفته فکر کرده بودن که چطوری با توپ پرتر بیان. منم که کل هفت شبو راحت خوابیده بودم تا صبح (البته؛ راحت که نخوابیده بودم، به مشکلات دیگه ای توی زندگیم فکر کرده بودم
.) و کلا هیچ نظری نداشتم.
همون اول مونی پرسید که کسی نسبت به هفته ی پیش نکته ای داره که بخواد اضافه کنیم؟ آقای اسکرام مستر گفت که من به نظرم خوبه که یه نظرسنجی از بچه های تیم داشته باشیم (یعنی؛ نظر کارمندا راجع به رئیسشون که یواخیم باشه). قرار شد برای این یه میتینگ جدا بذاریم. این قضیه تموم شد.
میتینگ کلا یه ساعت بیشتر نبود چون یواخیم بعدش میتینگ داشت.
آقا اینا از همون اول با توپ پر شروع کردن که ما وقت نداریم و کارامون مونده. در عین حال ما نیاز داریم که یه سری کنفرانس و دوره رو بگذرونیم و یواخیم باهاشون مخالفت می کنه!
یواخیمم به آقای اسکرام مستر گفت تو میخواستی یه کنفرانس بری توی لندن و منم گفتم نمی تونم برای همچین چیزی موافقت کنم. آقای اسکرام مستر گفت آره، اونو درک می کنم ولی فلان جا هم تو مخالفت کردی. دوست اسکرام مستر هم گفت که ظاهرا اونم یه بار می خواسته بره یه کنفرانسی/دوره ای/ چیزی و یواخیم مخالفت کرده. ما احساس می کنیم یواخیم برای ما ارزش قائل نیست.
حالا من دقیقا اون لحظه جواب ندادم که حالت دفاع کردن از این و اون و یارکشی نشه. ولی یه کم بعدترش که از این موضوع یه مقداری هم رد شده بود، گفتم من راجع به فلان موضوع بگم که اتفاقا منم یه بار می خواستم یه کنفرانسی رو برم. یواخیم گفت به نظر من فایده نداره و به دردت نمی خوره ولی من موافق نیستم. منم اونو نرفتم ولی اصلا به خودم نگرفتم و این طوری فکر نکردم که مشکلی توی ارزش گذاری من هست یا کسی منو تحویل نگرفته. با خودم فکر کردم خب یه کنفرانس دیگه پیدا می کنم.
بعدتر ادامه دادند دوستان که به نظرشون یواخیم تیم ایکس (که من و فاطیما توش هستیم) رو بیشتر تحویل می گیره تا تیم اونا رو.
راس یه ساعت، یواخیم گفت باید بره و یه کمی داشتن جمع بندی می کردن. آقای اسکرام مستر هم در حالی که یواخیم دم در بود، گفت که جرقه ی اینکه باید یه نظرسنجی در مورد یواخیم بشه و این جلسه توی اون جلسه ای خورده براش که یواخیم حرفشو قطع کرده.
نمی دونم یادتونه یا نه. ولی یه بار نوشتم که دو نفر توی میتینگ خیلی حرف میزدن و یواخیم یه بار به حرف طرف توجهی نکرد و گفت نفر بعدی (و در نهایت هم توی همون جلسه ازش عذرخواهی کرد).
الانم که این حرفو دوباره پسره زد، یواخیم بلند گفت معذرت می خوام و بعد دیگه رفت. چون واقعا هم باید میرفت و میتینگ داشت.
بعد از اون هم کلی راجع به یواخیم حرف زدن که من بازم حالم بد شد.
مثلا اسکرام مستر می گفت چرا یواخیم وقتی نشسته بود دست به سینه نشسته بود و توی صندلیش فرو رفته بود.
این در حالی بود که من کاملا از زبان بدن یواخیم درک می کردم که حالت تدافعی داره. و البته؛ خدا رو شکر، مونی هم بی تفاوت نبود و گفت که خب احتمالا حس کرده همه علیهشن و حس خوبی نداشته. (منظورش این بود که از روی غرور و این چیزا نبوده که دست به سینه نشسته بوده توی صندلیش).
بعدشم گفتن که شیش ماه بعد باید دوباره همین میتینگو داشته باشیم تا ببینیم چی تغییر کرده. بالاخره باید یه چیزایی تغییر کنه و یواخیمم حواسش باشه که یه نظرسنجی کارمندایی هست براش و اینا. انگاری که این نظرسنجی رو تهدیدی برای یواخیم میدیدن که باید خودشو جمع کنه.
دیگه 50 دقیقه بعد از اینکه یواخیم رفت تقریبا ما هم جلسه مون تموم شد و رفتیم.
یه چیزیو هم یادم رفت؛ الان میگم. آقا من وسط این یکی جلسه تازه فهمیدم این آقای اسکرام مستر هنوز حتی دوره ی اسکرام مستری رو هم نگذرونده و میگه کار زیاد دارم و وقتشو ندارم
.
--
اومدم خونه و اینا رو برای همسر تعریف کردم. خیلی غمگینانه است و امیدوارم واقعیت نداشته باشه ولی در جدیدی رو به روی من باز کرد.
همسر میگه حواست باشه، شایدم یه کمی جنبه ی نژادپرستانه داشته باشه. شاید چشم اینو ندارن که ببینن یواخیم تو رو بیشتر تحویل بگیره.
بهش که فکر می کنم، می بینم بیراه هم نمیگم. حالا نمیگم حتما بحث نژاد و این چیزاست ها. ولی الان فلیکس کارش طوری شده که بیشتر رفته توی تیم اونا. فردی هم رفته توی یه تیم دیگه تقریبا. اون تیم ایکسی که اونا راجع بهش صحبت می کردن و می گفتن یواخیم بیشتر بهش میرسه، عملا میشه من، فاطیما و نینا. نینا هم خیلی خیلی دختر ساکتیه و اصلا نظر نمیده و اگر نظر ازش بپرسن هم همیشه توی یکی دو جمله خیلی خنثی نظرشو میگه. ولی با این وجود، نینا هم الان مدیرپروژه است؛ منم هستم.
یه چیز دیگه هم اینکه اتفاقا یواخیم چند وقت پیش داشت تیممونو به یه جایی معرفی می کرد - که یادم نیست کجا بود- و در توصیف تیم تحت نظر خودش (یعنی؛ هر دو تیم با هم دیگه؛ کل تیمی که تحت نظر یواخیمه) گفت تنها تیمی توی شرکت که تعداد خانم ها و آقایونش برابرن.
حالا نمی دونم. شایدم آقایون الان نمی خوان ببینن که سه تا خانم یه تیم خوب دارن.
نمی دونم واقعا مشکل چیه. مشکل ماییم؟ مشکل اینه که کلا هستیم؟ مشکل اینه که خانمیم؟ یا چی دقیقا؟ من الان باید چیکار کنم که یواخیم با اونا خوب بشه؟!
خلاصه که زندگی تو اینجا هم هر روز چالش های جدیدی رو برای ما رو می کنه.
من که از چالش نمی ترسم و اتفاقا استقبال هم می کنم ازش. ولی امیدوارم مشکل اون یکی تیم با "حضور" ما نباشه! من دیگه نمیدونم، آدم باید غیب بشه که یه عده راضی بشن یا چی. واقعا من نمیدونم به خدا؛ ما به کار کسی کاری نداریم؛ چرا یه عده به کار ما کار دارن.
الان این بالایی رو نوشتم، یاد این افتادم که بابام - خدا بیامرز- یه اخلاقی داشت که کلا این جوری بود که هر جوری که دوست داشت زندگی می کرد و نظر هیچ کس هم براش مهم نبود. مثلا مامانم موقع عروسی ها و اینا میگفت خب بپرس برادرت چی میده واسه عروسی خواهرزاده ات که ما هم همون جوری بدیم، مثلا ما خیلی زیادتر ندیم اونا شرمنده بشن. بابام می گفت "ما به کسی چیکار داریم؟"
باز وقت دیگه ای، مامانم می گفت فلان کارو بکن که فردا نگن فلان کارو نکردن. بابام می گفت "کسی به ما چیکار داره؟"
کلا تو جواب هر چیزی که به دیگران مربوط می شد، بابای من یا می گفت "ما به کسی چیکار داریم؟" یا می گفت " کسی به ما چیکار داره؟"
حالا من نمی دونم بابا! کسی به ما چیکار داره؟! خب زندگیتونو بکنین!
امروز قراره بریم خونه ی یه نفر جدیدی که تازه همسر باهاش آَشنا شده. البته؛ توی یه شرکت کار می کنن ولی نمیدونسته تا الان که طرف به تیپ ما می خوره. فکر می کرده مثلا مجرده. کلا توی یه فاز دیگه اس.
اون روز صحبت کرده ان و فهمیده اتفاقا یه بچه ی هشت ساله داره.
ساعتای ده یازده اینا بود فکر کنم. همسر داشت برام توی چت راجع به همین دوست جدیدی که پیدا کرده بود می نوشت. برام نوشت بچه اش هشت سالشه؛ با خودم گفتم اوووه، خب خیلی اختلاف سنی داره با بچه ی ما که، شیش سال؛ خیلی زیاده. ولی خب حالا.
ساعت 4 5 عصر که کارم تموم شده بود داشتم با خودم فکر می کردم، یهو یادم افتاد ئهههه، زیاد نیست که، پسر ما شیش سال و ده ماهشه و دو ماه دیگه هفت سالش تموم میشه :/!
چرا من برای مدت چند سااااعت فکر می کردم پسرمون دو سالشه؟ کی واقعا گذشت این چند(ین) سال؟! بچه هامون کی بزرگ شدن؟ ما کی بزرگ شدیم؟ چی شد اصلا؟
--
تو یکی از شرکت هایی که مشتری شرکت همسر ایناس و همسر زیاد میره اونجا، یکی از کارمندا هفته ی گذشته خودکشی کرده.
یه نایلون کشیده سرش، یه شیلنگی که گاز سمی داشته رو هم گذاشته تو نایلون و خلاص.
آدم نمیدونه چی بگه واقعا. کاش زندگی برای خیلی ها این قدر سخت نبود.
--
دارم بهش دیکته میگم. به یه کلمه ای رسیده که ز/ذ/ض/ظ داره. میگه با "ز" صابونه؟!

--
همسر به پسرمون: به کی زنگ بزنیم؟
پسرمون: به کاکو!
--
میگه دوچرخه ام خیلی صدا میده، حتی با یه نیش دندون!
(منظورش نیش ترمزه!)
--
پی نوشت: بچه ها، لطفا اگر پیغامی میذارین که احتمال میدین نتونم عمومی جواب بدم، لطفا ایمیلتونو بذارین. @یادگاری عزیز، لطفا شما هم یه ایمیل به من بدین تا بتونم بهتون جواب بدم :).
کتاب همه می میرند رو تموم کردم. اینم برام تقریبا 8 از 10 بود نمره اش. کلا کتاب خوبی بود و من دوسش داشتم.
داستان مردیه که به دلیلی عمر جاودانه پیدا می کنه و قرن ها زندگی می کنه. دنیا رو از دید این آدم داره نگاه می کنه و اینکه چه حسی آدم پیدا می کنه اگه عمر جاودانه داشته باشه.
کتاب کارهای مختلفی که این شخص به عهده می گیره رو به تصویر میکشه؛ مثلا این که توی چه جنگ هایی شرکت می کنه، چه آرمان هایی داره اوایلش و بعدتر چقدر نگاهش تغییر می کنه به زندگیش و زندگی دیگران و ... .
با اینکه رمانه، اما می تونم بگم بیشتر بازتاب افکار همین شخص رو نشون میده و قرار نیست توی کتاب خیلی منتظر اتفاقات محیرالعقولی باشین.
اینم بخش هایی از کتاب:
اما در زمان بی کرانه، هیچ کاری نمی ماند که ارزش آغازیدن، کوشیدن و به پایان رسانیدن را داشته باشد.
--
انسان هایی که سنگ نیستند، می خواهند سرنوشتشان کار خودشان باشد. روزی همه می میرند اما پیش از مردن زندگی می کنند.
--
دلم می خواهد بدانم آدم ها این همه وقتی را که صرفه جویی می کنند، به چه مصرفی می رسانند.
--
خیلی نیرو، خیلی غرور و عشق می خواهد تا آدم باور کند که اعمال یک انسان اهمیتی دارد و زندگی بر مرگ پیروز می شود.
--
پس هیچ چیز و هیچ کدام از کارهایی که می کنم به نظر شما ارزشی ندارد، چون فناناپذیرم؟
- بله، درست است.
--
دهقانان بخت برکشته را می سوزاندند و زبانشان را می کندند و انگشتانشان را می بریدند و چشمهایشا را کور می کردند.
شارل گفت: حکومت یعنی ای؟
...
- صبر داشته باشید. روزی خواهد رسید که شر را از زمین ریشه کن کرده باشیم. آن وقت سازندگی را شروع می کنیم.
- اما شر کار خود ماست.
--
- واقعا فکر می کنید که این ها جنایتکارند؟
سربلند کرد و گفت: مگر سرخپوست های آمریکا جنایتکار بودند؟ خود شما به من یاد دادید که بدون بدی کردن نمی شود حکومت کرد.
گفتم: به شرطی که بدی فایده ای داشته باشد.
- باید یک نمونه اش را ببینم.
--
یکی از راهبان زندیقی که سوزاندیمش، پیش از مردن به من گفت: تنها راه درست این است که آدمی بر طبق وجدان خودش عمل کند. اگر این گفته درست باشد، کوشش برای سلطه بر زمین کار بیهوده ای است؛ برای انسان ها هیچ کاری نمی شود کرد، زیرا نجاتشان فقط به دست خودشان است.
شارل گفت: یک راه درست بیشتر وجود ندارد، و آن اینکه انسان در پی نجات خود باشد.
- فکر می کنید بتوانید دیگران را هم به رستگاری برسانید یا اینکه فقط به نجات خودتان فکر می کنید؟
گفت: فقط به نجات خودم، اگر خداوند رحمان بخواهد.
... گفت: فرک می کردم وظیفه ایم این است که دیگران را به زور به رستگاری برسانم؛ و اشتباهم این بود: شیطان وسوسه ام کرده بود.
گفتم: من می خواستم همه را به خوشبختی برسانم. اما می بینم که از دسترس من بیرونند.
--
آنچه برایشان ارزش دارد هرگز آن چیزی نیست که به آن ها داده می شود، بلکه کاریست که خودشان می کنند. اگر نتوانند چیزی را خل کنند، باید نابود کنند. اما در هر حال، باید آن چه را که وجود دارد طرد کنند، وگرنه انسان نیستند. و ما که می خواهیم به جای آن ها دنیا را بسازیم و در آن زندانیشان کنیم، چیزی جز نفرت آن ها نصیبمان نمی شود. این نظم، این آسایشی که ما آرزویش را داریم برای آن ها بدترین نفرین است... .
نه برای آن ها و نه علیهشان کاری نمی شود کرد. هیچ کاری نمیشود کرد.
--
از پیران متنفر بودم زیرا حس می کردند می تواننند سرتاسر زندگی گذشته شان را، چون کیک بزرگ و گرد پر از خامه ای به رخ بکشانند. از جوانان متنفر بودم زیرا حس می کردند همه ی آینده مال آن هاست... . بی مقدمه گفتم هر دوتان اشتباه می کنید. نه عقل و نه تعصب هیچ کدام به درد بشر نمی خورد. هیچ چیز برای بشر فایده ندارد، برای اینکه نمی داند با خودش چه می کند.
ریشه گفت: انسان ها باید خود همنوعانشان را به خوشبختی برسانند.
- انسان هرگز به خوشبختی نمی رسید.
- اگر به عقل برسد، خوشبخت می شود.
- انسان حتی طالب خوشبختی هم نیست. به وقت کشی قناعت می کند تا اینکه وقت او را بکشد.
- شمایی که از انسان ها متنفرید، چطور می توانید انسان را بشناسید؟
حرف و حرف؛ تنها چیزی بود که از آنان نصیبم می شد: آزادی، خوشبختی، پیشرفت؛ در آن زمان، نشخوارشان این بود.
--
- هر چه داشتم باختم.
کیسه ای پر از پول از جیبم بیرون آوردم و به او گفتم: سعی کنید باختتان را جبران کنید.
- اگر باز باختم چه؟
- می برید، در آخر کار همه می برد.
کیسه را با حرکت تندی از دستم گرفت و رفت و کنار میزینشست... .
گفت: همه ی پولی را که قرض داده بودید باختم.
- گفتم: برد و باخت دست خود آدم است.
گفت: پولتان را کی می خواهید؟
- در عرض بیست و چهار ساعت. مگر رسم همین نیست؟
گفت: نمی توانم. همچو پولی در بساط ندارم.
- پس نباید قرض می کردید.
گفت: جنایت هایی هست که از قتل هم بدتر است، اما قانون کاری به کارشان ندارد.
گفتم: من مخالف قتل نیستم.
(آخرش طرف خودکشی می کنه وقتی می بینه نمیتونه پولشو پس بده!)
--
گفت: جانم را نجات دادید.
گفتم: تا موقعی که نفهمیده اید زندگی چه نقشه هایی برایتان کشید، لازم نیست از من تشکر کنید.
--
گارنیه اشتباه می کند. این شورش ها فایده ای ندارد. حق با شما بود که می گفتید اول باید ملت را تربیت کرد... . فکرش را بکنید که هنوز کارشان شکستن دستگاه هاست.
--
آرمان گفت: کاش رهبر داشتیم! مردم برای انقلاب آمادگی پیدا کرده اند.
گارنیه گفت: فوقش برای یک شورش.
- ما باید بتوانیم شورش را تبدیل به انقلاب کنیم.
- زیادی دچار تفرقه ایم.
پیشانیهایشان را به شیشه ی پنجره چسبانده بودند و آرزوی شورش و کشتار داشتند؛ من نگاهشان می کردم و سر در نمی آوردم. گاهی به نظرم می رسید که انسان ها برای زندگی ای که ناگزیر به کام مرگ می رود چنان ارزشی قائلند که خنده آور است.
--
اگر زندگی فقط نمردن است، چرا باید زندگی کرد؟ اما برای نجات زندگیِ خود مردن هم ابلهانه نیست؟
--
- بیهوده خودتان را به کشتن می دهید.
- هیچ وقت شده که آدم برای چیزی که بیرزد خودش را به کشتن بدهد؟ چه چیز به اندازه ی زندگی آدم ارزش دارد؟
--
- پس از سر ناامیدی تصمیم گرفته اید خودتان را به کشتن بدهید؟
-ناامید نیستم، چون هیچ وقت به هیچ چیزی امید نداشته ام.
- می شود بدون امید زندگی کرد؟
- بله، به شرط این که آدم باورهایی داشته باشد.
- من هیچ چیز را باور ندارم.
- برای من، انسان بودن چیز پرارزشی است.
- انسانی در شمار انسان های دیگر.
- بله، همین کافیست. می ارزد که آدم به خاطرش زندگی کند و بمیرد.
- مطمئنید که همرزمانتان هم مثل شما فکر می کنند؟
- می گویید نه، ازشان بخواهید که تسلیم شوند. بیش از اندازه خون ریخته شده. دیگر باید این مبارزه را تا آخر ادامه بدهیم.
- اما بقیه نمی دانند که مذاکرات به نتیجه ای نرسیده.
- اگر دلتان می خواهد، قضیه را به آن ها بگویید. عین خیالشان نیست؛ من هم از آن مذاکرات و تصمیمات و تجدیدنظرها ککم نمی گزد. با خودمان عهد کرده ایم که از این محله دفاع کنیم و می کنیم. همین.
- اما مبارزه ی شما فقط به همین سنگر محدود نمی شود. برای اینکه مبارزه را به انجام برسانید، باید زنده باشید.
--
- من به آینده اعتقاد ندارم.
- اما آینده ای در کار است.
- آخر شما طوری از آن حرف می زنید که انگار بهشت است. بهشتی در کار نخواهد بود.
- چیزی که ما به عنوان بهشت مطرح می کنیم، نمایانگر آن لحظه ایست که رویاهای امروزی ما تحقق پیدا کرده. خودمان خوب می دانیم که از آن لحظه به بعد، انسان های دیگری خواسته های تازه ای را عنوان خواهند کرد.
در قانون طلایی عیسای ناصری، روح کامل اخلاق فایده محور را می توان دید. در احکامی چون "با دیگران چنان کن که دوست داری با تو چنان کنند.: یا "همسایه ات را همچون خود دوست داشته باش." کمال ایده آل اخلاق فایده محور را نمایش می دهد.
--
گاهی اوقات بابت زندگی مرفه و راحتی که دارم احساس شرم و گناه می کنم. لذت گرایی همراه با ادراک و وجدان، گاهی اوقات باعث تضعیف روحیه می شود. چون بعضی وقت ها فکر می کنی که این حس و حال خوبت، اغلب به قیمت محرومیت و حال بد شدن یک نفر دیگر تمام شده است... کدام یک برای انسان بهتر است؟ خوب بودن یا حال خوب داشتن؟
--
اگر من فرد بی ایمانی باشم، از خودم می پرسم چرا باید با بقیه خوب باشم؟ خوب بودن چه منفعتی برای من دارد؟
قانون طلایی، یک مفهوم سودگرایانه است چون با عمل به آن، بیشترین فایده برای بیشترین تعداد افراد جامعه حاصل می شود و بنابراین سودش در اکثر اوقات نصیب خود من می شود. پس رفتار پرفضیلی است در جهت افزایش منافع شخصی.
... از کجا معلوم که تبعیت من از قانون طلایی منجر به تبعیت سایر مردم از این امر شود؟ فکر می کنم این قرار بدون گرویی است که با سایر افراد جامعه می گذاریم: " من به قانون طلایی عمل می کند به شرطی که تو هم عمل کنی. اما اول تو. باشه؟"
خب همین قضیه ی "اول تو" می تواند گند بزند به همه چیز... . اگر تعداد زیادی از مردم یک جامعه قانون طلایی را دور بزنند، سیستم شکست می خورد.
--
افسوس خوردن و شکایت از اوضاع جهان ثمری ندارد مگر این که در فکر راهی برای اصلاح آن باشید. اگر راهکاری ندارید، بیهوده برای نوشتن کتابی در مورد این مشکلات و مصائب زحمت نکشید. به یک جزیره ی گرمسری بروید و در آفتابش دراز بکشید.
--
من هم از آدم هایی که درباره ی بی عدالتی های دنیا گله و شکایت می کنند در حالی که حاضر نیستند از روی صندلی های گرم و نرمشان برخیزند و کاری انجام دهند بیزارم... . اما نمی توانم این گله کنندگان ریاکاری را که تصور می کنند با داد و فریاد خالی می توانند دنیا را به جای بهتری تبدیل کنند ستایش کنم.
--
حقیقت این است که کسی که می خواهد به هر قیمتی اعمال فاضلانه انجام دهد، در میان جماعت بسیاری که فضیلتی ندارند، دچار رنج و اندوه می شود. در دنیایی که آدم های بدکار اداره اش می کنند، غیرقابل تصور است که حاکم واقعا درست کار، برای مدت زیادی دوام بیاورد.
--
اگر از فرصتی که برای از پشت خنجر زدن به آن ها دارید استفاده نکنید، آن ها برمی گردند و در استفاده از خنجرشان درنگ نمی کنند.
کلیسا تز ماکیاولی را تایید نکرد. چون برخلاف اصل بنیادی کلیسا بود که پاداش نیکی در خود نیکی است.
--
در این کتاب (= تلمود)، درجات خیر و نیکی به این شکل از پایین ترین درجه به بالاترین، رده بندی شده:
1-بخشش و نیکی با حسرت و بی میلی
2- بخشش و نیکی کمتر از آن چه که در توان داری اما با رضایت قلبی
3- بخشش و نیکی پس از درخواست نیازمند
4- بخشش و نیکی پیش از درخواست نیازمند
5- بخشش و نیکی در شرایطی که فرد محتاج را نمی شناسی اما فرد محتاج تو را می شناسد
6- بخشش و نیکی در شرایطی که فرد محتاج را می شناسی اما فرد محتاج تو را نمی شناسد
7- بخشش و نیکی در شرایطی که هیچ یک از طرفین یکدیگر را نمی شناسند
8- کمک غیرمستقیم به فرد نیازمند به شکلی که روی پای خودش بایستد
--
بسیاری از فلاسفه درگیر مفهوم "پاداش نیکی در خود نیکی است." شده اند. موریس مترلینگ، نویسنده و متفکر ضدکاتولیک بلژیکی، در این رابطه نوشته: " هر عمل نیکی سبب شادمانی فرد نیک می شود. هیچ پاداشی قابل مقایسه با شیرینی و حلاوت انجام عمل نیک نیست.".
--
به گمان عده ای، اخلاق دیگر از مد افتاده است. به نظر آن ها، اخلاق سیستمی است از ممانعت های ناخوشایند سخت گیرانه که اصولا برای بازداشتن آدم ها از لذت بردن درست شده است.
--
مردم بر اساس چه اصول و معیارهایی تصمیمات اخلاقیشان را اتخاذ می کنند؟... آیا مغز انسان از پیش طراحی شده تا تصمیمات اخلاقی صحیح بیرد و گزینه های صحیح اخلاقی را انتخاب کند؟ آیا مثلا نوع دوستی و بشردوستی روی دی ان ای ما حک شده؟
--
وجه اشتراک تمامی این سیستم های مشوق بعض و بیزاری این است که هواداران رادیکال و دو آتشه شان هیچ تمایلی ندارند که به طرفشان بگویند "سیستم اعتقادی تو برای تو جواب میده و سیستم اعتقادی من برای من"... .
آن ها قادر به پذیرش نسبیت سیستم های اعتقادیشان نیستند. چون از نظر آن ها یک سیستم اعتقادی باید مطلقا در تمام زمینه ها درست باشد... .
جنبش جدید بی خدایان، شکل جدیدی از تعصب مذهبی است. بی خدایان دقیقا با رویکردی مشابه بنیادگرایان افراطی مذهبی، قصد تخریب اصل مذهب و شخصیت پیروان مذاهب را دارند... . به نظر من، این هم نوعی رویکرد افراطی در جهت عدم تحمل اعتقادات طرف مقابل است. این که سیستم اعتقادی من برتر و بهتر از سیستم اعتقادی توست. در طول زندگیم از افارد گوناگونی شنیده ام که ادعا می کنند مذهب پناهگاه ایمن افراد ساده لوخ و افیون توده هاست. در همنشینی و هم صحبتی با افراد تحصیل کرده که خود را روشنفکر و دارای ذهن باز و فارغ از هر گونه تعصب ذهنی می بینند، اغلب می بینم که از افراد مذهبی به عنوان افراد ساده لوح و زودباوری یاد می کنند که خودخواسته و برای رفع یک نیاز روانیف خودشان را دست خوش و گرفتار یک توهم بزرگ کرده اند. به طور خلاصه، اعتقاد آن ها این است که بی خدایی تنها مذهب واقعی و صحیح جهان است. شنیدن حرف های این دسته افراد، به اندازه ی شعارهای افراطیون خشونت طلب مذهبی مرا آزار می دهد.
--
سام هریس در کنار کریستوفر هیچنز و ریچارد داوکینز، تثلیث بی خدایی جدید هستند... . در میتینگ ها و سمینارهایی با موضوع اعتقادات مذهبی شرکت می کنند تا بگویند غیرعقلانی بودن اعتقادات مذهبی و مذهب، سرچشمه ی بسیاری از خصومت های داخلی و خارجی جهان امروز است.... . با بخشی از نظریات هریس موافقم اما کلیاتش را قبول ندارم... . سیستم های مشوق بغض و نفرت صرفا سیستم هیا مذهبی نیستند. ملی گرایی افراطی، نژادپرستی و قوم گرایی سالانه باعث مرگ هزاران نفر در گوشه و کنار جهان می شود. ملی گرایی محصول یک سیستم اعتقادی است که معتقد است مشتی ساختمان و بنای خرابه چنان از اهمیت متعالی برخوردار است که می تواند مایه ی مباهات و سروروی یک ملت بر ملت های دیگر باشد... . به نظر من، تاکید بر این که میزان کشت و کشتارهای ناشی از اختلافات مذهبی بیشتر از مواردی از این دست است، سخن سنجیده و منطقی ای نیست. شاید مشکل را باید در جای دیگری جست و جو کرد.
--
خواندن اندکی فلسفه ذهن انسان را به احاد و بی خدایی سوق می دهد ولی مطالعه ی عمیق و دقیق فلسفه، ذهن انسان را متمایل به پذیرش مذهب می کند.
--
ادراک، ادراک کننده می خواهد... . چیزی به نام ماده وجود ندارد. خیلی ساده، همه ی اشیا و جهان پیرامون ما تنها ساخته و پرداخته ی ذهن ماست. تنها ذهن وجود دارد که حامل ایده هاست. هر آنچه که ما احساس و ادراک می کنیم در واقع، ایده های ذهنی خود ما هستند، وجود خارجی ندارند... .
وجود یک شیء تنها نتیجه ی یک مشاهده، یک دریافت و یک درک است؛ تمام. ما قادر به درک چیزی ورای حواس پنجگانه مان نیستیم و تنها شیوه ای که توسط آن می توانیم تاکید کنیم که شیئی وجود دارد، درک و دریافت آن توسط حواسمان است.
--
اگر شما یک فیلسوف شکاک باشید که هر چیزی را به بوته ی آزمایش عقل و خرد می گذارد، هر چقدر هم که عمیق و دقیق لسفه بخوانید، نمی توانید به وجود خدا ایمان پیدا کنید. فیلسوفِ گرفتارِ شکِ افراطی، فقط داده های حسی و قوانین منطق را روی میزش دارد. اگر یک اصل اخلاقی مطرح می شود، در پایان، هیچ راه و شیوه ای منطقی برای سنجش خیر و شرِ اعمال و رفتار و نیات وجود ندارد. بنابراین، به همراه خدا، اخلاقیات و اخلاق گرایی نیز باید از روی میز کنار بروند و در نهایت اعتقاد ما به خیر و شر بر اساس ایمان ماست. پس سوال این جاست: آیا حاضریم اعتقادمان به اخلاقیات را همراه ایمانمان به خدا از دست بدهیم؟ اخلاق همان اندازه غیرمنطقی و غیرعلمی به نظر می آید که وجود خدا. آیا در علم باوری خود استثنا قائل شویم و اخلاق را باور داشته باشیم، چرا نمی توانیم یک استثنای دیگر قائل شویم و به خدا ایمان داشته باشیم؟
_--
هنگامی که آگاهی هست، وجود و زمان نیز وجود دارد. اما در هنگام مرگ یعنی در عدم آگاهی، نه زمان مطرح است و نه وجود. پایان زمان را نمی توان تجربه کرد، همان طور که پایان وجود درا نمی شود تجربه کرد، زیرا در این صورت کسی وجود نخواهد داشت که آن را تجربه کند. به این معنا، انسان بی زمان یا جاودان است. او تا وقتی که زمان هست، وجود دارد.
--
* جوری زندگی کن که انگار بار دومی است که زندگی را تجربه می کنی و انگار بار اول اشتباه زندگی کرده ایم.
(این جمله مال فرانکله که نویسنده ی کتاب انسان در جست و جوی معنا بود و فکر کنم بخش هایی از اون کتاب رو هم نوشتم.)
--
برخلاف زیگموند فروید که معتقد بود میل جنسی، اصلی ترین و بنیادی ترین گرایش انسان است و آلفرد آدلر که میل به کسب قدرت را انگیزه ی اصلی می دانست، فرانکل معتقد بود که نیاز به لوگوس - لغتی یونانی به معنای معنا- بر سایر امیال و انگیزه های انسان برتری دارد. محرک اصلی انسان کسب لذت و پرهیز از درد نیست؛ بلکه یافتن معنایی است در زندگی. فرد آماده ی رنج کشیدن است به شرط آن که معنا و مقصودی در آن رنج بیابد.
(اینم مال همون فرانکله.)
--
افکار ساده، لزوما ساده انگارانه نیستند. چون مادربزرگ من با لهجه ی روستایی صحبت می کند دلیل نمی شود که حرف هایش بی ارزش باشند.
--
وقتی فرانکل درباره ی کشف معنای زندگی صحبت می کند، طبیعتا اشاره دارد به کشف چیزی برای داشتن حس مثبت درباره ی زندگی. او به نکته ی اساسی و ساده اشاره می کند: کشف چیزی برای داشتن حس مثبت، به زندگی معنا میدهد.
--
قسمت دوم عبارت (منظورش اون عبارت * دار بالاست) "مثل اینکه بار نخست اشتباه زندگی کرده اید" مرا گیج می کند. پیش فرضش این است که من بر شیوه ی اشتباه و غلط زندگی کردن وقوف کامل دارم که من ندارم. اگر شیوه ی صحیح را ندانم، از کجا می توانم متوجه شوم که راه درست کدام است؟
--
انسان مدرن چنان گرفتار و شیفته ی زندگی هایی که تجربه نکرده - زندگی افراد مشهور، بازیگران و خوانندگان جذاب و اشخاص ثروتمند- شده که نمی تواند قدر زندگی خود را بداند و آن را واقعا تجربه کند. این مثال دیگری است از تمایل غیرطبیعی ما برای پرهیز از زندگی در حال و دور شدن از اینجا و اکنون با فرو رفتن در تخیل و تصور "چی می شد اگه میشد؟"... .
ما فکر می کنیم درباره ی تجربیاتی که در زندگی نداشتیم، بیشتر از تجربیاتی که داشتیم میدانیم. تخیلات ما درباره ی این زندگی های تجربه نشده به مرور زمان پر رنگ تر و تاثیرگذارتر و قدرتمندتر از تفکراتمان درباره ی زندگی ای می شود که در حال تجربه ی آن هستیم.
--
اگر شما معتقدیدم که حس بد و نگرانی شما قادر به تغییر واقعه ای در گذشته یا آینده خواهد بود، حتما ساکن سیاره ای دیگر با سیستم و ساز و کار واقعیت متفاوتی هستید.
--
هرچند که اگثر ما هیچ گاه تئوری های فروید را به صورت دقیق و کامل مطالعه نکرده ایم، اما مفاهیم و عقاید او در مورد روان و گسترش آن در فرهنگ ما نفوذ و تاثیر فراوان داشته. ما به صورت دربست ایده های او در مورد انگیزه های ناخودآگاه و اختلالات روانی شدید را به عنوان قانون و قاعده ی مسلم می پذیریم و به همین دلیل متقاعد شده ایم که بخش اعظم احساسات و خلق و خوی ما برای کنترل خودآگاهمان هستند.
اما اخیرا حس می کنم این شیوه ی فکر کردن راهی برای عدم احساس مسئولیت است. این در حقیقت نسخه ی مدرن و امروزی برای بهانه ی قدیمی "شیطون گولم زد" است. "ناخوداگاهم باعث شد که این طور حس کنم.".
--
زندگی من سرشار از بدبختی ها و مصائب هولناکی بود که تقریبا هیچ کدامشان رخ نداد.
--
هر کاری را طوری انجام بده که انگار قرار است آخرین کاری باشد که در دنیا زندگیت انجام میدهی.
--
این توالی را بیشتر دوست دارم: پسرش، پاسخ و شک درباره ی صحت پاسخ... پرسش بعدی لطفا! این کاری است که فیلسوفان حرفه ای به صورت تمام وقت انجام می دهند.