از من بپرسید (پست ثابت)

آدرس کانال تلگرام و بله:

Mamoolii

--

دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

  ادامه مطلب ...

از همه چی


رفته بودیم خونه ی خانم ز. همین جوری که داشتیم حرف می زدیم، میگه بابای تو معمم بود. نه؟!! گفتم من؟! نه والا! بابای من معلم بود.
گفت واقعا؟ من همیشه فکر می کردم بابای تو معمم بوده، فلانی به من این طوری گفت.
اون فلانی الان سال هاست از آلمان رفته. و برام جالب بود که همچین چیزی گفته بود بهش. حدس می زنم کلمه رو اشتباه شنیده.
اما اینم برام جالب بود که ما بیشتر از ده ساله که خانم ز رو میشناسیم و هیچ وقت پیش نیومده تو این ده سال که موقعیتی پیش بیاد که اشتباهش تصحیح بشه 
.
--
رفته بودیم مسجد. من قبلش به مامانم زنگ زده بودم، داشتم راه میرفتم تو حیاط مسجد و با مامانم حرف می زدم. از بچه هایی که اونجا بازی می کردن، یکیشون داشت حرف می زد ولی روش به من بود. من فکر کردم همین جوری که نگاهش به منه - و شاید منتظره من برم که شوت بزنه- داره با دوستش حرف می زنه. بعد دقت کردم، فهمیدم داره با من حرف می زنه. میگه پاس بدم؟ پاس بدم؟!!
با سر بهش اشاره کردم بده. پاس داد و منم بهشون پاس دادم. اما برام جالب بود که چقدر این بچه اجتماعی بود که یه نفری که همین طوری داشت اون بغل راه میرفتو بهش می گفت بهت پاس بدم؟! 

--
یه خانمی بود، مامان یکی از بچه ها بود تو مدرسه ی پسرمون. همسر میگفت این همیشه ماشینشو تو پارکینگ معلولین پارک میکنه. پارکینگ معلولین نزدیک ترین پارکینگه به مدرسه. گفتم خب، حالا شاید دیرش شده یا جا نبوده. گفت نه، می شناسمش، همیشه همون جا پارک میکنه. بعدتر دیده بود ایرانی هم هست صاحبش.
بعدتر دیگه اونا از اون مدرسه رفتن و اعصاب همسر راحت شد 
.
حالا فکر میکنین اون خانم کیه؟ بله، مسئول کلاس قرآن بچه ها تو مسجد :|.
--
یه بار که رفته بودیم مسجد، یه بچه ای رو دیدیم که دو تا جمله گفت، من تو دلم گفتم اوه اوه، این از اون بچه هاس ها.
بعد پسرمون گفت این فلانیه. Main character ه. همه اینو میشناسن 
!
حالا فکر میکنین اون بچه کی بود؟ بچه ی همون خانم مسئول کلاس قرآن 
.
--
با یه خانم ایرانی-عراقی صحبت میکردم که خودش هم با یه عراقی ازدواج کرده بود. برام جالب بود که حتی شیعه های دوازده امامی عراقی هم با ما فرق دارن!
کلا، دیدگاهاشون خیلی فرق داره و غیر از کربلا و جاهایی که ایرانی ها میرن، قسمت های دیگه که واقعا با فرهنگ و اعتقاد خودشونه، جور دیگه این. مثلا، مسجداشون قسمت خانم‌ها نداره؛ اداره‌ها یا جاهای عمومی نمازخونه ندارن؛ یعنی اگه یه خانمی بیرون از خونه بخواد نماز بخونه، فقط بغل خیابون می‌تونه بخونه!
یه چیز دیگه هم گفت که یادم نیست مال شیعه‌هاشون بود یا اهل سنت، می‌گفت اعتقادی به نماز قضا ندارن. وقتی از وقتش رد شد و نخوندن، دیگه رد شده. و چون تو اداه ها و کلا هیچ جا نمازخونه ندارن، خیلی ها نمازشون قضا میشه ولی اهمیتی بهش نمیدن. دیگه این‌که شیعه هاشون برادرشوهر رو نامحرم نمیدونن. کلا، خیلی جالب بود مدلشون. فکر نمی‌کردم این‌قدر تفاوت داشته باشیم.
--
همسر برای پروژه ی جدید کاریش باید بره یه شهر دیگه و مجبوره هتل بگیره. با یکی از همکاراش توی پروژه تو یه هتل بوده و زمان صبحانه یه کمی با هم صحبت کرده بودن.
پرسیده بود چند تا بچه داری؟ همسر گفته بود یکی. گفته بود نمی خوام دخالت کنما ولی یکی خوب نیس. دو تا خوبه. همسر پرسیده چرا؟
گفته بود برا اینکه اگه جدا شدی، هر کدومتون یکیو بردارین 
.
انقدر نگاه آلمانی ها به زندگی با ما فرق داره آدم نمیدونه چی بگه.
ضمنا، خود آقاهه دو تا بچه داره و جدا شده و یه بچه اش پیشش بوده که البته الان بزرگ شده و نزدیک سی سالشه.
--
همکارم بچه اش به دنیا اومده. اسمش بالتازاره 
.
--
داشتیم با همکارا صحبت می کردیم راجع به اینکه هر کس خونه اش کجاست. بعد، یه حرفی شد، آندره (اونی که الان رئیسم شده، نه مدیرعامل شرکت) میگه آره، ما برای تفریح میریم شهر بغلی چون شهر خودمون کوچیکه، روستاس تقریبا.
یواخیم یه چیزی گفت که معنیش این بود که ما خونه مون تو شهره. آندره میگه نمی دونم، من دهاتیم 
.
--
به آندره میگم واقعا نمی دونم چرا باید 6 عصر کافه ها ببندن. میگه مشکل اینه که فکر می کنی شیش، عصره 
.

--

تو یه گروهی عضو بودم که یه بنده خدایی ایرانی نبود و فارسی زبون اولش نبود. نوشته بود "با سلام و ارض ادب". احتمالا اشتباهای ما توی آلمانی نوشتن هم یه چیزی تو همین مایه هاس .
--
همسر باید توی یه پروژه ی جدید کار کنه. یه کاریو باید انجام میداده. از مدیر پروژه پرسیده، گفته با فلانی انجام بدین اون کارو. رفته به اون فلانی گفته بیا اینو انجام بدیم. طرف گفته "این وظیفه ی توئه". دقیقا همین جمله.

--

همسر اومده به مدیر پروژه گفته. اونم رفته طرف رو بازخواست کرده. اونم گفته نه، اصلا همچین چیزی نبوده. طرف اصلا نیومده به من چیزی بگه !
البته که مدیر پروژه حرف همسر رو باور داره و از قبل بهش گفته بود کار کردن با اینا سخته ولی همسر نمی دونست منظورش در این حد سخته!
--
بعدتر مدیر پروژه به همسر گفته بود این پروژه خیلی بد پیش رفته. برا همین این خانمه تنزل درجه گرفته و برا همینه که الان همکاری نمی‌کنه.
--
یه جلسه داریم با یه سری از بچه ها که آنلاینه. اوایل همه خانم بودن. بعد قرار شد دو تا آقا رو هم دعوت کنیم که البته یکیشون میاد معمولا، اون یکی نمیاد.
اون روز گوشیم آلارمش زنگ زد. پسرمون میگه این همون جلسه اس که همه شون خانومن؟ میگم نه. میگه آها، این همون جلسه اس که همه شون خانم بودن و الان دو تا آقا هم هستن؟ 

--

برای درس فارسیشون معلم گفته با "زیبا" جمله بسازین. نوشته "من زیبا هستم." 

واقعا فکر نمی کردم این قدر اعتماد به نفس داشته باشه .


مسابقه ی پینگ پنگ و ...


آخر هفته رفتیم مسابقه ی پینگ پنگ. خیلی خوب بود. پسرمون تا مرحله ی یک چهارم نهایی رفت و واقعا خوشحال شدم.
فقط بدیش این بود که من اصلا نمی فهمیدم الان این مسابقه هایی که داره میده چی داره میشه؟
می دونستم که یه اپلیکیشن داره که می تونی مستقیم نتیجه ها رو ببینی ولی هر چی فکر می کردم، یادم نمیومد اسمش چی بود. تو مسابقه ی یکی به آخر بالاخره از یکی پرسیدم و نصبش کردم. و تازه اونجا بود که فهمیدم پسر ما یک هشتم نهایی رو هم رد کرده الان و نشسته که مسابقه ی یک چهارم نهایی رو بده 
.
با یه دختره انقدر رقابت تناتنگی داشت که منم نفسم گرفته بود که چی میشه.
پینگ پنگ سه تا ست داره، اگه دو- یک بشن، میره ست چهارم. اگه دو- دو بشن، میره ست پنجم. تو ست پنجم بعد از 5 امتیاز، جاهاشون عوض میشه، و هر کس زودتر به یازده برسه برنده اس.
توی هر ست هم، به طور معمول، هر کس زودتر به یازده برسه برنده اس. ولی اگه 10-11 بشه، باز باید بیشتر بازی کنن تا اختلافشون دو تا باشه.
حالا شما فکر کنین با این دختره، ست پنجم بودن، نه-نه!!
تمام مدت و تو تمام ست ها همین طوری بود اختلافشون.
اون بازی رو دختره باخت ولی خیلی خوب بازی می کرد. طفلکی بلافاصله بعد هم صداش زدن و بدون استراحت کردن رفت بازی بعدیش، چون بازی اینا بیشتر از معمول طول کشیده بود. نفر قبلی - احتمالا- با همون سه ست بازیش تموم شده بود و یه ربع بود نشسته بود ولی بازی اینا چون پنج ست طول کشیده بود، این بنده خدا به محض تموم شدن بازیش، مجبور شد بره سراغ بازی بعدیش.
--
جالبه برام که امتیازا رو خودشون باید یادداشت کنن. هر دو تا امتیاز که میشه روی اون کارت های بغل میز امتیاز رو درست می کنن. وقتی هر ست تموم میشه، روی یه کاغذی که بهشون داده ان.
در واقع، قبل از شروع هر بازی، اسماشونو صدا می زنن و میگن فلان و فلانی، میز فلان. یکیشون میره از مسئولش یه لیوان می گیره که توی لیوان یه خودکار هست، یه کاغذ نتایج و یه دونه توپ.
بعد لیوانشونو اون کنار میذارن و امتیازا رو بعد از هر ست وارد می کنن. آخرش می برن لیوانو تحویل می دن و بر اساس امتیازا میگن حالا برنده یا بازنده باید با کی بازی کنه.

--
پنج شنبه ها صبح بچه ها میرن کلیسا از طرف مدرسه. اونایی که نمی خوان برن، می تونن صبح یه ساعت دیرتر برن مدرسه. پارسال چون من خودم پنج شنبه ها میرفتم سر کار، صبح مثل همیشه اش میرفت مدرسه و بچه هایی که کلیسا نمیرن ولی مدرسه میرن رو خودشون یه جایی نگه میدارن. امسال بهش گفتیم می تونی یه ساعت دیرتر بری.
ولی طفلکی تا الان زیاد شانس نداشته. یه بار من اشتباهی بیدارش کردم. اومدم صبحانه شو خورد. وسط صبحانه اش میگه مامانی! میدونستی من امروز نباید هشت مدرسه باشم؟ تازه اونجا فهمیدم طفلکی رو زیادی زود بیدار کرده ام 
                                

                                
                                    <div class= روزمره زندگی در آلمان فرهنگ آلمانی

پراکنده


یه بار که همسر سر کار بود، بهش زنگ زده بودن از طرف بخش آی تی شرکت. گفته بودن ما متوجه شدیم شما داری دیپ سیک استفاده می کنی با لپ تاپ شرکت. همسر هم گفته بود بله، برای کارای شخصی خودم دیپ سیک استفاده می کنم (اجازه ی استفاده ی شخصی دارن از لپ تاپاشون). گفته بودن آها، اکی.
ده دقیقه بعد همسر دیپ سیکو باز کرده بود، دیده بود شرکت کلا دیپ سیکو بلاک کرده 
.
--
سربازی اجباری تو آلمان هم کم کم داره راه میفته. خدا به خیر کنه 
. فعلا تصویب کرده ان که همه ی مشمول ها برن معاینات پزشکی رو بدن. ضمنا، اجبارش فقط برای مردهاس. تو آلمان نمی تونن زن ها رو اجبارا بفرستن به سربازی و کار با اسلحه. ولی داوطلبانه می تونن برن.
مشمول ها هم منظور کسایی هست که متولد 2008 به بعد هستن. یعنی کسایی که تازه 18 سالشون شده. سال بعد 2009 و الی آخر.
--
چند بار شده بود که می خواستیم بریم جایی و پول نقد لازم داشتیم. از اون جایی که پول نقد دستمون نبود، از پسرمون قرض گرفتیم
 . انقدر پول ازش قرض گرفته بودیم که شده بود 270 یورو . اون روز بهش گفتم دوشنبه بیا با هم بریم از عابربانک پول بردارم، بهت بدم.
خیلی دلش می خواست پول درشت داشته باشه، واقعا خیلی. چندین بار هی پرسیده بود. ما هم گفته بودیم نمیشه، چون از صد یورویی به بالا رو فقط از بانک می تونی بگیری. ما هم بانکمون تو شهر خودمون نیست. از بانکی که توش حساب نداشته باشی هم که نمی تونی بری پول برداری.
دوشنبه همسر قرار نبود شب بیاد. برا همین، خمیردندون لازم داشت. خمیردندون اضافه هم نداشتیم. من گفتم تو همینی که استفاده می کنیمو ببر. من خودم عصر می رم می خرم.
عصرش به پسرمون گفتم بیا بریم خمیردندون بخریم پیاده از همین مغازه ی جلو خونه. بعد که راه افتادیم، یه نگاه به نزدیک ترین عابربانک کردم رو گوگل مپ و گفتم بعدشم می تونیم بریم فلان جا، 12 دقیقه پیاده راهه، می تونیم پول برداریم.
گفت میشه 200 یورویی بده؟ گفتم نه. عابربانک 200 یورویی نمیده، چون مغازه ها بیشتر از صد یورویی رو اجازه ندارن قبول کنن. گفت خب، حالا شاید کسی اشتباهی گذاشته باشه. گفتم شاید، شاید کسی اشتباهی گذاشته باشه. گفت مثلا احتمالش صفر صفر صفر صفر صفر یکه. خندیدم، گفتم آره، در همون حده.
رفتیم خمیردندونمونو خریدیم. یادم افتاد که میشه از سوپری هم پول گرفت. اینجا این گزینه وجود داره کلا. تو سوپرمارکت های زنجیره ای، وقتی خرید می کنی، می تونی موقع کارت کشیدن بگی مثلا 200 یورو هم پول نقد می خوام. و بهت میدن.
خلاصه، اونجا که خمیردندونمونو خریدیم، به خانمه گفتم پول نقدم می تونم بگیرم؟ گفت بله. چقدر؟ گفتم سیصد یورو. گفت سیصد یورو رو تو یه بار نمی تونم. حداکثرش دویست یوروئه. ولی می تونین دوباره خرید کنین یه چیز کوچیک و صد یوروی دیگه بگیرین. گفتم باشه، پس همون دویست تا رو بده. گفت اسکناس درشت بدم یا خرده؟ دویست یورویی و صد یورویی؟ گفتم دویست یورویی. نمی تونین تصور کنین چقدر خوشحال شد. خداییش به ذهن منم خطور نمی کرد که سوپری اصلا دویست یورویی داشته باشه. همون جا که گرفتیم، یه بچه ی دیگه هم بود با مامان و باباش، اونم گفت اسکناس "دویییییست یورویی" داره 
.
اومدیم بیرون، بهش میگم به این میگن "من حیث لایحتسب". از اونجایی که فکرشو نمی کنی، خدا برات میفرسته. میگه شاید به خاطر صدقه هاییه که داده ام 
.
--
با علی اینا قرار گذاشته بودیم بریم رستوران. بعد که رفتیم، موقع خداحافظی، سر یه خیابون فرعی بودیم که شبیه کوچه بود. انقدرررر بوی ماریجوانا میومد که نگم. علی میگه زودتر خداحافظی کنیم بریم تا کج و کوله نشدیم 
.

--

رفته بودیم مسجد، موقع نماز، من و یه خانمه سر این سجاده ها رو گرفته بودیم - همینا که از این ور تا اون ور مثل یه نواری روی زمین پهن می کنن- که پهن کنیم. آقایون هم صف جلوتر نشسته بودن. منم حدود بیست سی سانتی فاصله داده بودم از اون جایی که آقایون نشسته بودن. خانمه همون طور که نشسته، بهم میگه یه کم بیشتر فاصله بدین، الان اینا بخوان برن سجده، جا نمیشن که. هی هم تاکید می کرد که بخوان برن سجده جا نمیشن.
بعد من تو دلم می گفتم خانم فکر کنم هندسه ات ضعیفه. خب، الان این آدما نشسته شون جا شده، اگه بخوان برن سجده، شما یه پرگار بذاری رو سرشون و یه دایره بکشی، نمیشه که باسنشون بیفته بیرون که 
. چه جوری میشه؟! مگه رو به بیرون حرکت می کنه بدنشون؟!
من همیشه فکر می کردم هندسه ی خودم خیلی ضعیفه، اون روز فهمیدم از من ضعیف ترم هست 
.
--
دارم به پسرمون دیکته میگم، تو "مشورت" گیر کرده. همسر میگه مشورتو توی چیش گیر کردی آخه؟ میگه نمی دونم با و باید بنویس یا با ف!
اینم از مشکلات درس دادن به بچه هاییه که زبونشون اینجا آلمانیه! تو آلمانی یه وقتایی که و می نویسن ف می خونن. برا همین، اون قدری که برای ما تمایز بین و و ف هست، برای اینا نیست!
--
داشتیم با همسر حرف می زدیم. نمی دونم گفتم ماشاءاللهی، ان شاءاللهی، چی چی. پسرمون میگه چی گفتی؟ عزت اللهی؟!! (عزت اللهی رو از بازی فیفا میشناسه) 
.
--
تو مسجد به بچه ها کاغذ داده بودن، گفته بودن اسم دوازده امام رو بنویسین. بهشون اسم دوازده امامو هم داده بودن.
تو ماشین داره تعریف می کنه که این کارو کرده ان. میگم خب، از اسم اماما کدومش یادت مونده؟ میگه نمی دونم، یکیشون فامیلیش مجتبی بود 
.

جلسه ی اولیا و مربیان


چند روز پیش جلسه ی اولیا و مربیان پسرمون بود. روز خیلی شلوغی هم بود برای من. تا ساعت 5 عصر داشتم کار می کردم. از شیش صبح تقریبا شروع کرده بودم و واقعا خسته بودم. کارم تموم شد، اومدم یه استراحت کوتاه کردم و یه چیزی خوردم، یه دوش کوتاه گرفتم. نمی دونم دقیقا چه مرضی بود گرفته بودم ولی اصرار داشتم همون موقع هم حمومو تمیز کنم . حمومو تمیز کردم و ساعت شیش و نیم رفتم که برای هفت برسم مدرسه.

جلسه های اولیا و مربیان همیشه به شکل ثابت ساعت هفت شبه که همه بتونن شرکت کنن.

این دفعه، چون کلاس چهارمی بودیم یه کمی با همیشه فرق داشت.

اولش که روال همیشه بود. هر چی می گن، باید صورت‌جلسه بشه. صورت‌جلسه کردن هم به این شکله که معلم (برای آسون تر کردن کار) همه رو از قبل نوشته و پرینت زده. اول کار می پرسه کی حاضره صورت‌جلسه کنه؟ معمولا مامان ماکسی دست بلند میکنه و چون تنها کسیه که دست بلند می کنه، کار بهش سپرده میشه .

هر بخش رو که انجام میدن، تیک می زنه و اگه بحث خاصی پیش اومد، متن رو تکمیل می کنه.

همه چی رو هم توی صورت جلسه می نویسن. مثلا اولش همیشه نوشته احوال پرسی و خوش آمد گویی .

بعد از سلام و احوال پرسی، در مورد تعداد کتاب های هر درس گفت. مثل ایران که الان بچه ها کتاب بخوانیم و بنویسیم دارن، اینجا هم چند تا کتاب دارن. البته، دسته بندیش یه کمی فرق داره. چهار تا کتاب داشتن بچه ها برای آلمانیشون. برای ریاضیشونم فکر کنم چهار تا کتاب بود. قطر کتاب ها کمتره ولی مثلا هندسه توی یه جلده، جمع و تفریق توی یه جلد دیگه.

کتاباشون چون تو مدرسه می مونه، ما کمتر می بینیم. مگه خودمون به بچه هامون بگیم کتاباتو بیار خونه، وگرنه اصلا نمیارن خونه.

بعدش راجع به سایر کارایی که امسال میکنن تو مدرسه توضیح داد معلمشون و یه لیست بلندبالا از اتفاقایی که قراره بیفته داد که باید تاریخاشونو برای خودمون توی تقویم علامت بزنیم که بدونیم مثلا فلان روز کاردستی درست می کنن، فلان روز جشن کارناواله و ... .

چند تا فرق اساسی داشت این دفعه با دفعه های قبل. یکیش این بود که امسال بچه های ما که کلاس چهارمی هستن، آخرین سال دبستانشونو می گذرونن. بنابراین، یه جلسه دارن که مدیر مدرسه ترتیب داده در مورد مدارس دبیرستان که انواع مختلف داره؛ مثل فنی و حرفه ای و دبیرستان معمولی و ... . دیگه اینکه یه جشن فارغ التحصیلی دارن که سال های قبل نداشتن . یه جلسه دارن راجع به مبحث مهمی که تو نیمسال دوم بحث میشه توی کلاس. معلمشون ازمون خواست حتما تو اون جلسه شرکت کنیم. چون تو کلاس چهارم به بچه ها راجع به بدن آدم و بچه دار شدن و این چیزا اطلاعات میدن. گفت تو نیمسال دوم یه جلسه داریم قبلش که بهتون می گم من چه مباحثی رو به بچه ها میگم و امیدوارم که بتونیم به یه توافقی برسیم در مورد چیزایی که قراره گفته بشه.

یه اردو هم دارن امسال که دو شبه و اولین باره که پسر ما شب نمیاد خونه. امیدوارم بهش خوش بگذره . البته، اردو مارچ سال بعده و فقط چند روز قبل از عید.

دیگه اینکه، امسال باید گواهی نامه ی دوچرخه سواری بگیرن. معلم چند جلسه با بچه ها تمرین می کنه قوانین رو و بچه ها رو می بره می چرخونه بیرون از مدرسه. یه روزم پلیسا میان و امتحان می گیرن. برای اون روزی که معلم بچه ها رو می بره، باید رضایت نامه بدیم که اجازه داره بچه رو ببره بیرون از مدرسه.

در مورد خانم پلیسی که امتحان می گیره، مامان ماکسی تجربه داشت و می گفت خانم خاصیه، انتظاراتی داره که با واقعیت تطابق نداره؛ ولی خب، بچه ها باید کارایی که مورد انتظار هستو انجام بدن دیگه؛ مثل گواهی نامه ی ماشین که آدم روز امتحان یه جور رفتار می کنه ولی تو واقعیت اون طوری رانندگی نمی کنه.

این گواهی نامه ی دوچرخه، برگزاری تمریناش و جلسه ی امتحانش برای مدرسه اجباریه، اما قبول شدن یا نشدن بچه تاثیری تو هیچی نداره. اگه قبول بشه، بهش یه نامه میدن که تو قبول شدی. اگه قبول نشه، یه نامه بهش میدن که تو شرکت کردی این جلسه رو.

کلی هم برگه داد معلمشون در مورد همون دوچرخه سواری. یه برگه که اطلاعات در مورد دوچرخه بود و اینکه دوچرخه چه قسمت هایی داره؛ یکی راجع به نحوه ی بستن کلاه ایمنی و خلاصه یه سری چیز میز دیگه.

چیزی که مهمه اینه که روزی که برای امتحان میرن، همه باید کلاه ایمنی داشته باشن، زنگشون کار کنه، چراغ داشته باشن و کار کنه و ... .

کلا، تو آلمان این جور چیزا، بیشتر ایمنیش مهمه تا رانندگیش. توی کلاس رانندگی هم همین طوره. خیلی تاکید دارن روی رعایت کردن حق تقدم ها و اینکه برگردی حتما از روی شونه ات نگاه کنی و ... . وگرنه، براشون خیلی اهمیتی نداره چطوری پارک کنی. هیچ کس به خاطر بد پارک کردن رد نمیشه.

یه قسمت از جلسه رو هم مدیر یه رئال شوله (Realschule) اومد برامون صحبت کرد و به طور کلی مدارس غیر دبیرستان رو تبلیغ کرد. گفت اصرار نداشته باشین بچه هاتون حتما برن دبیرستان. ممکنه مدرسه ی دیگه ای بیشتر به درد بچه تون بخوره؛ ممکنه بچه ای دلش بخواد زودتر یه مهارتی یاد بگیره و بره سر کار و ... .

یه جا هم تو حرفاش داشت راجع به جدید بودن ساختمون فلان مدرسه می گفت. مامان ماکسی به من میگه مگه با نو بودن ساختمون مدرسه بخوان بگن چه برتری ای دارن . آخه، خداییش، چرا یه نفر باید راجع به جدید یا قدیمی بودن ساختمون مدرسه توضیح بده؟

حالا خود همین آقاهه، داشت می گفت ممکنه از بچه هاتون بپرسین کجا می خوای بری، بگن همون جایی که بقیه ی دوستام میرن، ولی این معیار مناسبی نیست. بعد خودش، در ادامه در مورد ساختمون مدرسه صحبت می کرد!

تیپ خود آقاهه هم از نظر رفتاری یه جوری بود که من همین که دیدمش با خودم گفتم من اصلا دلم نمیخواد بچه ام بره مدرسه ای که ایشون مدیرشه!

کت داشت و بلوز رسمی ها، ولی رفتارش یه جوری بود که من واقعا انتظار نداشتم مدیر یه مدرسه این طوری باشه. ولی خب دیگه.

یکی ازش پرسید کلاساتون چند نفره اس؟ گفت خیلی متفاوته. بعضی از پایه هاشون 19 تا 21 نفره بود. بعضی پایه هاشون 30 نفر هم داشت!

آقاهه که رفت، معلمشون یه کمی راجع به اردو توضیح داد. میگه یه کیسه (Tüte) شیرینی جات برای بچه ها بسه. مامان ماکسی با خنده میگه خب، چه کیسه ای؟ مامان لوییزه که خودش خیلی تپله میگه کیسه ی زباله .

--

وسط جلسه، یهو یه صدایی اومد، انگاری که برای یه نفر اتفاقی افتاد. صدای یه مرد بود. همه گفتیم چی شد؟ معلمشون دوید بیرون. دو تا از باباهای بچه ها هم بودن. اونا هم رفتن بیرون. یکی یه چیزی به معلمشون گفت که من نشنیدم، شاید گفت برا خودت اتفاقی نیفته یا همچین چیزی. معلمشون میگه من کمربند سیاه دارم! حالا نمی دونم اون به شوخی گفت یا جدی ولی مامان ماکسی خیلی روش حساب کرده بود.

بعد که اومدن، از در که اومدن، اون باباهه که رفته بود با معلم، با خنده میگه خیالتون راحت، دزدا رو گرفتیم . میگیم چی شده؟ میگه هیچی، ظاهرا چند تا پسر جوون داشته ان با هم شوخی می کرده ان.

--

آخرش که از مدرسه اومدیم بیرون، دیدم تو تاریکی دو تا بچه روی یکی از نیمکت های مدرسه نشسته بودن و یه گوشی دستشون بود. یکیشون احتمالا کلاس چهارمی بود و یکی برادر کوچیک ترش بود. من که شرایطشونو نمی دونم ولی احتمالا بچه های تک والدی بودن که نمی تونستن تو خونه تنها باشن. خیلی مظلومانه توی حیاط بزرگ مدرسه دوتایی نشسته بودن رو نیمکت تو تاریکی و فقط نور گوشی می‌تابید رو صورتشون .