آدرس کانال تلگرام و بله:
Mamoolii
--
دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.
ادامه مطلب ...محمد تو آخرین روز قبل از مدرسه ها اومد پیش پسرمون که با هم بازی کنن. خیلی هم یهویی اومد. مامانش ساعت 12.30 اینا پیام داد بچه ها امرو ز ببینن همو؟ گفتم آره، ما خیلی هم خوشحال میشیم.
توپ پسرمونم خیلی وقت پیش افتاده بود خونه ی همسایه، خودش جرئت نداشت بره در بزنه بگیره از پیرمرده. گفتیم هر وقت محمد اومد، با محمد برو. دیگه باهم رفتن گرفتن ولی پیرمرده گفته بود اگه دوباره افتاد، بهتون نمیدم!
دو تا هم توپ بود. یکیش که افتاد، توپ قدیمی ای بود. براش یه دونه دیگه خریدیم. اینم دوباره افتاد همون جا و جرئت نداش بره بگیره! هر دو رو بهشون داده بود. بعد که اومده بودن، پسرمون می پرسید کجا بازی کنیم؟ استرس داش که دوباره بیفته. بهشون گفتیم اصلا برین تو کوچه بازی کنین. دیگه رفتن تو کوچه بازی کردن یه کمی و اومدن.
پسرمون میگه اون دفعه که پیرزنه بهمون داد توپو چیزی بهمون نگفت. نگفت دیگه بهتون نمی دم ولی این پیرمرده گفت دیگه بهتون نمی دم.
کلا این پیرمرد همسایه مون انصافا همسایه ی خوبی نیست.
ما زنگ در خونه مون دوربین داره (چیزی که تو ایران مرسومه ولی اینجا اصلا). پیرمرده انگاری با این قضیه آشنا نیس و نمیدونه که داره فیلمش گرفته میشه. در خونه ی ما کوتاهه. اون روز تو ویدیویی که ضبط کرده بود آیفون، پیرمرده قشنگ سرشو از بالای درعین غاز بالا میاورد، قشنگ توی خونه رو برای مدت طولانی نگاه می کرد
. میشه بریم به خاطر این کاراش شکایت کنیما ولی خب، ما میگیم پیره، همسایه اس، تحمل کنیم، ولی اون هیچ تحملی نداره نسبت به ما.
گوشاشم سنگینه. خیلی بلند حرف می زنه. یه خط درمیونم داره با زنش دعوا می کنه
.
--
امسال که پسرمون کلاس چهارمیه، خیلی حس بهتری داره. قشنگ حس بزرگ مدرسه بودن داره. اون روز می گفت اون درخته بود که تو روز اول کلاس اول به من گفتی تا کلاس چهارم اندازه ی این میشی یا نه، به نظرت اندازه ی اون شده ام؟!
حالا من حتی یادمم نیست که همچین چیزیو گفته ام، چه برسه به اینکه بدونم کدوم درخت بوده و کجا بوده
.
--
رفته بودیم فروشگاه. من داشتم یه جا لباسا رو نگاه می کردم. همسر و پسرمونم رفته بودن برا خودشون دور می زدن. یه صدایی شنیدم، نه تنها ایرانی بود، بلکه حتی می تونستم بگم هم استانیه.
برگشتم به همسر بگم بیا بیا، یه هم استانی این دور و بره، دیدم همسر بوده داشته از دور با من حرف می زده
.
--
اومده میگه دینگ دینگ دینگ، دینگ دینگ. بعد میگه میدونی آهنگ چیو زدم؟ میگم دوباره بزن. بازم میگه ولی تشخیص نمی دم. از آهنگایی که به طور معمول گوش میده نیست. میگم نه، چیه؟ میگه وطنتو نفروش
.
--
داریم فیلم می بینیم. طرف میگه اراکیم. پسرمون میگه اراک همون عراقه؟!
میگیم نه؛ اون ایراکه (IRAQ). میگه ئه، من فکر می کردم اکوادور عراقه
.
شرکتی که همسر توش کار می کنه، کارش مدیریت پروژه اس ولی این طوریه که از خودش پروژه نداره و از شرکت های دیگه پروژه می گیره.
شرکت های خیلی بزرگ، وقتی می خوان کاراشونو انجام بدن، خودشون همه ی کارا رو انجام نمیدن و برون سپاری می کنن. کارها هم معمولا این طوریه که توی یه بازه ی خیلی کمی باید انجام بشه ولی نمیشه کار رو به مرور زمان انجام داد، چون سیستمی که قراره تغییر کنه، همین الان در حال استفاده اس. برا همین، باید تمام هماهنگی هاش انجام بشه کامل؛ بعد یهو چند روز اون سیستم رو قطع کنن و شبانه روزی روش کار کنن و در عرض چند روز یا هفته کار رو به انجام برسونن. یعنی، این طوریه که مدیریت پروژه رو میسپرن به شرکت همسر اینا. اینجا یه نفر روش شیش ماه کار می کنه و با همه هماهنگ می کنه که کی فلان چیز خریداری بشه، از کجا بیاد، کی بیاد، کی به کی تحویل داده بشه و ... . بعد که برنامه آماده شد و مطمئن شدن که وابستگی بین برنامه ها درسته، شروع می کنن و تو چند روز کار رو انجام میدن.
حالا، شما فکر کنین یه شرکتی، گفته بود ما فلان شغل رو داریم و براش مدیر پروژه می خوایم. شرکت همسر اینا گفته بود ما حاضریم انجام بدیم. همسر مصاحبه رو انجام داده بود و همه چی اکی شده بود. چند روز بعد طرف خبر داده بود که شرمنده، کلا پروژه کنسل شد! شرکت گفته پول کم داریم، کلی از کارمندا رو هم فرستاده کورتس آربایت (Kurzarbeit) و گفته هزینه ها رو باید کم کنیم. بنابراین، این کار رو هم شرکت خودش باید انجام بده و از نیروهای داخلی استفاده کنه.
چند تا چیز اینجا جالبه. یکی اینکه چقدر مدیرهای سطح پایین بی خبرن از تصمیم گیری های سطح بالا که اینا دارن مصاحبه میذارن که استخدام کنن و مدیرپروژه بگیرن، بعد یهو بهشون میگن آقا کلا کنسله! یکی دیگه اینکه چقدر اوضاع خرابه که شرکت حتی آدماشو فرستاده تو کورتس آربایت.
کورتس آربایت چیه؟ معنی تحت اللفظیش میشه کار کوتاه. معنی عملیش اینه که شرکت به یه عده میگه ما دیگه شما رو تمام وقت لازم نداریم، مثلا به مدت سه ماه یا شیش ماه یا هر چی که شرکت بگه، شما تعداد ساعت کاریتون کم میشه و مثلا میشه 20 ساعت. و طبیعتا حقوقی که میدن هم به اندازه ی تعداد ساعت هایی هست که کارمند کار می کنه. در واقع، نشون دهنده ی وجود بحران توی شرکته، اما هنوز در حدی نیست که اخراج کنن. یا شایدم باید گفت به نفعشون نیست هنوز که اخراج کنن. چرا به نفعشون نیست اخراج کنن؟ چون اون وقت باید پول بدن به طرف. وقتی کسیو اخراج می کنن، باید بسته به تعداد سالایی که کار کرده، بهش پول بدن. و این مبلغ برای کسایی که زیاد کار کرده باشن، مثلا بیست سال باشه تو اون شرکتن، خیلی زیاد میشه. بنابراین، اگر شرکت بخواد کسیو اخراج کنه، ترجیح میده تازه کارها رو اخراج کنه. البته، کلا هم شرکت ها سعی می کنن کنار بیان با کارمندا و بهشون پیشنهادای خوب بدن که خودشون برن. مثلا میگن ما قصد داریم شیش ماه دیگه یه عده رو اخراج کنیم ولی هر کس الان بره، بهش حقوق سه ماهشو میدیم. این جوری یه عده خودشون ترغیب میشن که برن دنبال کار بگردن و اگه کار پیدا کردن، خوش به حالشون میشه دیگه. هم کار پیدا می کنن و هم پولو می گیرن. ولی طبیعیه که آدمایی که سابقه کارشون زیاده، تو این حالت هیچ واکنشی نشون نمیدن و میگن ما این قدر می مونیم که اخراجمون کنن
.
--
خلاصه که اوضاع خوب نیست دیگه. حتی بحثش بود چند وقت پیش که فولکس واگن میخواد یه سری کارخونه هاشو ببنده. هنوز که نبسته ولی به هر حال، نشون میده که اوضاع جالبی نیس.
--
رفته بودیم مسجد، با یه خانم افغانستانی آشنا شدم که متولد مشهد بود و به عمرش فقط یه بار، در حد سیزده روز، رفته بود افغانستان. برام این جالب بود که چقدر باهاش می تونستم صحبت کنم و حرف مشترک داشتم باهاش. واقعا، به نظرم، اگه کسی دنیاش به ما شبیه باشه، ملیت و سن و سال و تحصیلات و هیچیش دیگه مهم نیست.
فکر کنم یه ساعتی باهاش حرف زدم. انقدر دنیاش من شبیه بود که نگو. تو ایران لیسانس شیمی گرفته بود. اومده بود اینجا، دوباره دوره گذرونده بود و تو یه آزمایشگاهی که به بررسی نمونه های تست های سرطان و اینا می پرداخت، کار می کرد. سه تا بچه داشت و بچه هاش، دو تاش، هشت و ده ساله بودن. اون یکیش بزرگ تر بود، ولی نمی دونم چند سالش بود. خانم باهمتی بود ماشاءالله. با سه تا بچه، کارم می کرد، بچه هاشم کلاسای جورواجور می برد، خیلی هم آدم صبوری بود تو رفتارش با بچه هاش. تو حرف زدنشم خیلی محتاط بود که قضاوت نکنه. یعنی، هر چی می گفت، می گفت خودتو جای ایرانی ها میذاری حق دارن، جای آلمانی ها میذاری حق دارن، جای افغان ها میذاری حق دارن. هر چیو راجع بهش حرف می زد، از جنبه های مختلفی بهش می پرداخت که حقی از کسی ضایع نشه و قضیه رو یک طرفه روایت نکنه. واقعا شخصیتشو دوست داشتم. برا بچه هاش کلاس قرآن آنلاین گرفته بود با یه آقایی تو افغانستان. آقاهه خودش حافظ قرآنه، کلاساشم طولانی نیست. در حد یه ربع ایناس که بچه ها براشون سخت نشه و زده نشن. می گفت اینترنت تو افغانستان گرونه. طرف برای هزینه اش گفته من فقط در حد پول اینترنتم می خوام پول دربیارم. بقیه اش زکات علممه که دارم میدم. من از این راه نمی خوام پول دربیارم. اینکه خانمه دنبال معلمای این طوری میگشت برای بچه هاشو دوست داشتم. براش صرف اینکه بچه هاش قرآن یاد بگیرن مهم نبود، براش مهم بود بچه هاش از چه آدمی دارن چیزی یاد می گیرن. یا مثلا، میگفت مهم نیست بچه هام بیان حتما دعا بخونن با ما. برن بیرون فوتبال بازی کنن. حالا دو بار این وسطش بیان، در حدی که محفلو ببینن. بقیه شو خدا درست می کنه. خودشون کم کم میان ان شاءالله. واقعا این اعتمادشو به خدا که عمیقا به صورت عملی معتقد بود من اگه یه قدم بردارم، خدا صد قدم برمیداره رو دوست داشتم. کلا، به هیچی اصرار نداشت، ولی تلاششو می کرد
.
باهم راجع به همه چی حرف زدیم، از کلاس فارسی و فوتبال و پینگ پنگ بچه ها گرفته تا طالبان و وضع افغانستان و ایران و آلمان و اوضاع کار تو آلمان و ... . بنده خدا میگه تو افغانستان اصلا نمیشه زندگی کرد، همون حقارت ایرانو آدم قبول می کنه، ولی تو افغانستان زندگی نمی کنه 
.
--
دوست دارم اگه ان شاءالله دفعه ی بعد رفتیم، باشه دوباره. ولی مطمئن نیستم چون از جایی میومد که 40 50 کیلومتر فاصله داشت. می گفت الان که تعطیلاته اونجا تعطیله مسجدش. میایم اینجا.
و البته اگه رفتم دفعه ی بعد و اون بود، خدا کنه چهره شو بشناسم
. می دونین که من چقدر چهره شناسیم خوبه؟ 
--
حالا یه بار دیگه که رفته بودیم، همسر بهم اشاره می کرد، نمی فهمیدم چی میگه. بعد دیدم پسرمونو فرستاده. میگم چی میگه بابا؟ میگه میگه حرف بزن با کناریت. بعد که اومدیم، میگم اون به من نمی خورد اصلا.
من که رفتم، همون اول یکی دو تا خانم ایرانی، روی صندلی های همون جلو نشسته بودن. منم نشستم و باهاشون احوال پرسی کردم. با یکیشون یه مقداری بیشتر صحبت کنم. خانم خوب و مهربونی بود و معلوم بود پایه ثابت اونجاس.
همین خانم یه بچه ی کوچیکی اومد دور و برش. گفتم نوه تونه؟ گفت آره. چند دقیقه بعد دخترشم اومد (که میشد مادر همون نوه) و چند تا خانم دیگه. اینا با همدیگه حرف می زدن. مامانه داشت به اونای دیگه می گفت بهش میگم بیا خونه مون تا بچه هاتو نگه دارم. هر وقت بیای، من برات نگه میدارم؛ میگه نمیام. دخترش می گفت آره، هی میگه تو بیا. بهش میگم من بیام؟ چرا من بیام با دو تا بچه؟ تو بیا.
خلاصه، تو آخر همین جمله، من به این نتیجه رسیدم که احساس نمی کنم خیلی حرف مشترکی با این خانم داشته باشم، کلا یه تیپ دیگه اس
. بعد که همسر میگه خب، چرا باهاش حرف نزدی، بغلش نشسته بودی؟ میگم خب، تیپش این بود، به من نمی خورد که.
--
پسرمون میگه تا کی باید بریم مسجد؟ میگم تا هر وقت که تو چند تا دوست خوب پیدا کنی
.
--
میگه "لوس" یعنی چی؟ براش توضیح داده ام. خوشحال شدم که تا الان این کلمه لازمش نشده و معنیشو بلد نیست. این نشون میده رفتاراش قابل تحمل بوده تا الان برای سایرین
.
خب، بالاخره کتاب کیمیای سعادت هم تموم شد. و واقعا ناراحت شدم که تموم شد. با اینکه از یه طرف دوست داشتم زودتر تموم بشه، ولی وقتی تموم شد، یه حس غریبی بود. انگار از وسط یه خواب خوب بیدار شدم، انگار داشتم یه فیلم خوب میدیدم و تو اوج فیلم، یهو صفحه تاریک شد و فیلم تموم شد. حیف شد واقعا. حیف شد که تموم شد. واقعا کتابشو دوست داشتم. کلا، آدم این کتابای اخلاقو می خونه، می فهمه هیچی نیست واقعا. تازه این کتاب که نور علی نور بود. فهمیدم یه سری کاراییم که فکر می کردم درستن هم درست نیستن، چه برسه به اونایی که خودم می دونستم درست نیستن
.
الان بخوام به کتاب نمره بدم، میگم هشت از ده. اون دو نمره رو هم به خاطر این کم کردم که اولا کتابش از نظر ساختاری یه کمی کشکول طور بود. توش هم فقه داشت، هم داستان های عرفانی طور، هم اخلاق و ... . من دوست داشتم به طور خاص، به یه موضوع می پرداخت. دیگه اینکه برای کسی که بخواد از صفر شروع کنه، ایده آل نبود. من چون قبلا کتابای دیگه ای خونده بودم، یه سری چیزاشو از قبل می دونستم. ولی اگه نمی دونستی، دسته بندی هاش شفاف نبود. انگار پیش نیازش این بود که کتابای دیگه ای رو خونده باشی. البته، خودش خیلی ارجاع داده بود به کتاب احیاء خودش. نمی دونم، شاید اگه اونو قبلش می خوندی، بهتر بود.
کلا، کتابای اخلاق این جورین که میان یه دسته بندی می کنن و دو تا دسته ی فضیلت های اخلاقی و رذیلت های اخلاقی رو معرفی می کنن. بعد هر کدوم رو میگن حالت افراطش چیه و حالت تفریطش چیه و حالت اعتدالش چیه. بعد باز توی فضیلت ها یا رذیلت ها، دسته بندی می کنن - اگه لازم باشه- که این فضیلت یا رذیلت، چند مرتبه داره و مرتبه ی اولش چیه و دومش چی. این کتاب - به نظر من- از نظر دسته بندی هاش، یه جاهاییش شفاف نبود، مخصوصا برای مبتدی. یه جاهاییش هم به نظرم یه جورایی تناقض داشت و یه یه جاش یه چیزیو مجاز دونسته بود و حتی توصیه کرده بود، ولی یه جای دیگه ی کتاب، حالت مشابهی رو نهی کرده بود. به نظرم، می شد درک کرد که اینایی که داره صحبت می کنه، برای آدم هایی در درجات مختلفه. اما اینکه اینو به صراحت نمی گفت، ممکن بود برای کسی که پیش نیازشو نداره، شفاف نباشه.
یه نکته ی دیگه هم اینکه یه جاهایی اشکال های تایپی داشت، حتی توی نوشتن آیه های قرآن. برام عجیب بود که حداقل آیه هاشو درست نکرده بودن!
ولی کلا، کتاب خوبی بود و دوسش داشتم
.
یه چیز دیگه هم که بر حسب اتفاق خوب بود برام این بود که چند وقت پیش کتاب اخلاق نیکوماخوس رو خونده بودم. اون کتاب مال ارسطو بود و بیشتر از 1400 سال با کیمیای سعادت اختلاف زمانی داشت و دیدن این که فضیلت های اخلاقی همواره ثابت بوده ان، جالب بود.
نکته ی پایانی که در مورد این کتاب باید بگم، وگرنه بهتون مدیونم، اینه که کتاب های اخلاق همون طور که گفتم فصل بندی دارن، فضیلت ها و رذیلت ها رو معرفی میکنن، مرتبه هاشونو می گن و ... .
من اینجا فقط قسمت هایی از کتاب رو نوشته بودم. بنابراین، طبیعیه که یه سری جاهاش رو متوجه نشده باشین. ولی اگه همون متن رو - علی رغم سنگین بودنش- توی کتاب بخونین، مطمئنا متوجه میشین؛ چون برای هر موضوع کلی مثال و توضیح داره.
جدای از اون، کتاب یه متن منسجمی داره. و آدم واقعا باید پله پله، همه اش رو بخونه تا به اون چیزی که هدف کتاب هست برسه. اینکه آدم دو تا جمله از فصل پنجمش رو بدونه، فقط در این حد خوبه که انگیزه ای بشه که آدم کل کتاب رو بخونه. وگرنه به تنهایی خیلی ارزشمند نیست.
اگر هم این کتاب براتون سخته ولی به موضوعش علاقه مندین، کتاب مقامات العلیه رو بخونین اول. کتاب بسیار ساده و روونیه که خودش خلاصه ی معراج السعاده است. نسخه ی آنلاین هم داره.
قسمت آخر از کتاب کیمیای سعادت:
دنیا اندک است و از این اندک، اندکی بیش نمانده است.
--
اگر می پنداری که خدای تعالی نمی بیند، کافری. و اگر میدانی که می بیند، سخت دلیری و بی شرم که از اطلاع وی باک نمی داری. اگر غلامی از آن تو در حق تو این نافرمانی کند، خشم تو با وی چون بود؟!
--
پس تفکر برای سه چیزست، معرفتی و حالتی و عملی، ولکن عمل تبع حالت است و حالت تبع معرفت است و معرفت تبع تفکر است. پس تفکر، اصل و کلید همه ی خیرات است.
--
خدای تعالی همه را به توکل فرمود و آن [را] شرط ایمان کرد و گفت: علی الله فتوکلوا ان کنتم مومنین.
--
چون خلیل (ص) بگرفتند تا در منجنیق نهند و به آتش اندازند، گفت: حسبی الله و نعم الوکیل، چون در هوا بود، جبرئیل گفت هیچ حاجت داری؟ گفت اما الیک فلا - یعنی به تو، نه، تا وفا کرده باشد بدین که گفت حسبی الله و بدین سبب وی را به وفا صفت کرد و گفت: و ابراهیم الذی وفی (سوره نجم).
--
توکل حالتی است از احوال دل، و آن ثمره ی ایمان است و ایمان را ابوبا بسیارست، ولکن توکل از جمله ی آن بر دو ایمان بناست. یک یایما نبه توحید و دیگر ایمان به کمال لطف و رحمت حق تعالی.
--
این که گفتی که ثواب و عقاب پس چراست، بدان که نه از آن است که تو کاری زشت کردی که کسی با تو خشم گرفت و تو را به انتقام عقوبت می کند یا از تو شاد شد، تو را به مکافات خلعت می دهند، که این از صفات الهیت دور است، لکن چنانکه خلط یا خون یا صفرا یا دیگری در باطن تو غلبه کند، از آن چیزی تولد کند که آن را بیماری گویند، و چون دارو غلبه گیرد، چیزی از آن تولد کند که آن را تن درستی گویند، هم چنین چون شهوت و خشم بر تو غالب شد و تو اسیر آن شدی از آن آتشی تولد کند که در میان جان تو افتد که سبب هلاک تو باشد.
--
(اینجا در مورد تصور اشتباه بعضی ها از توکل میگه): اعرابیی در پیش رسول (ص) آمد، گفت اشتر چه کردی؟ گفت بگذاشتم و توکل کردم. گفت: ببند و توکل کن.
--
یکی را گفتند ظالم خویش را دعای بد کن، گفت ظلم بر خویشتن کرده است نه برمن، او را آن شر کفایت است. زیادت نتوانم گفت بر وی.
--
... نیکوکار را دوست دارد اگرچه با وی نیکویی نکرده باشد، چه اگر کسی بشنود که در مغرب پادشاهی نیکوکار است و عالم و عادل و همه خلق از وی به راحت اند، طبع به وی میل گیرد، اگر چه داند هرگز به مغرب نخواهد رسید و احسان وی نخواهد دید.
--
علم با ورع سخت نیکو بود، و شجاعت با سخاوت سخت نیکو بود و پرهیزگاری و قناعت و کوتاه طمعی از همه چیزی نیکوتر.
--
پس آخرت، عالم ارواح است و عالم جمال حضرت الهیت است که آنجا پیدا شود. سعید کسی است که اینجا طبع خود را با آن مناسبت داده باشد تا آن موافق وی بود، و همه ی ریاضتها و عبادتها و معرفتها برای این مناسبت است، «قد افلح من زکیها» این بود.
--
و گفت خدای تعالی همی گوید: طال شوق الابرار الی لِقائی و انی الی لِقائِهم لَاَشدُّ شوقا - دراز شد آروزمندی نیک مردا نبه من و من به ایشان آرزومندترم از ایشان.
این جمله ی بالا چیز خاصی نداشت که نوشتم ولی خیلی دوسش داشتم. یه شعری هست از حافظ میگه "ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود." من اصلا از این بیته خوشم نمیومد. همیشه با خودم این جوری می خوندمش: "ما به او مشتاق بودیم، او به ما مشتاق تر". ولی هیچ وقت فکر نمی کردم واقعا همچین حدیثی - اونم به صورت حدیث قدسی- وجود داشته باشه! البته معنیش این نیست که من جزو ابرارم ها . صرفا دیدن همچین حدیثی برام جالب بود.
--
گروهی گفته اند که شرط رضا آن است که دعا نکنی و هر چه نیست از خدای نخواهید و بدانچه هست راضی باشید و بر معصیت و فسق انکار نکنید که آن نیز قضای خدای تعالی است، و در شهری که معصیت غالب باشد یا وبا و بلا، نگریزید که این، گریختن بود از قضا، و این همه خطاست. اما دعا رسول (ص) کرده است و گفته که "دعا مخ عبادت است" و به حقیقت آن سبب است که در دل رقت و شکستگی و تضرع و عجز و تواضع و التجاء به حق تعالی پدید آید و این همه صفات محمود است، و چنان که خوردنِ آب تا تشنه نشود و خوردنِ نان تا گرسنه نشود و پوشیدنِ جامه تا سرما دفع کند خلاف رضا نبود، پس دعا کردن تا بلا برود همین باشد.
--
در زمین پادشاهی بود که از وی بزرگتر نبود ملک الموت جان وی بستد. چون به آسمان رسید، فرشتگان گفتند تو را هرگز بر کسی رحمت آمد که جان وی بستدی؟ گفت: زنی در بیابانی آبستن بود، کودک بنهاد، مرا فرمودند که جان وی برگیر، جان مادر بستدم و آن کودک را ضایع بگذاشتم. بر آن مادر رحمت آمد از غربت وی و بر آن کودک از تنهایی و ضایعی که بماند. او را گفتند: این پادشاه دیدی که در روی زمین چون او کس نبود؟ گفت: دیدم. گفتند: آن کودک بود که در بیابان بگذاشتی. گفت سبحان الله لطیف لما یشاء.
--
ابلیس را به خواب دیدم، عصا برگرفتم تا وی را بزنم، هاتفی آواز داد که وی از عصا نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد.—
ابو ایوب سجستانی جنازه مردی مفسد را دید بر بالایی شد تا بر وی نماز نکند. آن مرده را به خواب دیدند. گفتند: خدای تعالی با تو چه کرد؟ گفت: رحمت کرد و گفت: ابوایوب را بگوی لو انتم تملکون خزاین رحمه ربی اذا لامسکتم خشیه الانفاق، یعنی اگر خزاین رحمت خدای به دست تو بودی از بخیلی هیچ نفقه نکردی.
--
ابو سعید شحام گوید: سهل صعلوکی را به خواب دیدم. گفتم: یا خواجه امام! گفت: خواجگی دست بدار که آن همه رفت. گفتم: آن همه کارهای تو و کردارهای تو به کجا رسید؟ گفت: هیچ سود نداشت، مگر جواب آن مسایل که پیرزنان می پرسیدندی.
تو آلمان هوا خیلی قابل پیش بینی نیست. گاهی تابستون همه اش بارونیه، گاهی فقط چند روزش بارون میاد. گاهی دماش تا ۴۰ درجه میرسه، گاهی کل تابستون معتدله هواش. گاهی یه هفته سرد میشه، فکر میکنی دیگه گرما تموم شده، ولی باز می بینی دوباره گرم میشه.
امروز ولی صدای پرنده های مهاجر اومد که داشتن دسته دسته می رفتن. این یعنی دیگه قرار نیس هوا گرم بشه، با اینکه هنوز تو آگوستیم.
--
تو مسجد بهش گفتم وقت نماز شده، مهرا رو ببر پخش کن. میگه نه، من نمی برم. اون دفعه کتاب دعاها رو بردم، فقط یه دونه فروش داشتم
.
—
همسر به پسرمون میگه من اگه بخوام برم ایران، تو میای با من یا با مامان می مونی؟ میگه میام، میام. میگه چرا نمی مونی با مامان؟ میگه اون جوری مامان اذیتم نمی کنه
. منظورش از اذیت، همینه که بهش می گم روزی 20 دقیقه فارسی بخون/بنویس.
—
تو ماشین بودیم، داشت آهنگ پخش می شد. اسم خواننده رو به انگلیسی نوشته بود. میگه اسم این آقاهه احسان کج امیریه
.