از من بپرسید (پست ثابت)

آدرس کانال تلگرام و بله:

Mamoolii

--

دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

  ادامه مطلب ...

از روزمره ها


تو یه میتینگی بودم که خیلی به من ربط نداشت ولی باید توش می بودم. یه عده ای هم توی جلسه بودن که من خیلی هاشونو شاید یه بار دیده بودم، شایدم اصلا ندیده بودم. تصویرمو قطع کرده بودم و داشتم کارای خودمو می کردم. یه لحظه برگشتم، دیدم ئه، صادق زیباکلام. بعد یه لحظه به خودم اومدم، گفتم صادق زیباکلام کیه؟ این یه بنده خداییه از همکارا. خداییش ولی شباهاتش کم نبود به صادق زیباکلام 

--
 رفته بودیم مسجد، بعد از اینکه دعا تموم شد، دیدم اون خانم افغان اون دفعه هم هست. رفتم پیشش. بهش میگم چرا نگفتی اومدی؟ منم بچه مو میفرستادم با بچه هات فوتبال بازی کنه. میگه اتفاقا من بچه ی تو رو دیدم، گفتم ببین، این بچه اش چه قشنگ نشسته تو مجلس، بچه های من بیرون دارن فوتبال بازی می کنن.
--
 واقعا یه جاهایی که حتی فکرشو نمی کنیم، داشته هامون خواسته های یه عده ی دیگه ان 
-- 
یه روز پسرمون اومده بود تو حیاط داد می زد بابا! بابا! اینجا یه موش مرده. رفتیم دیدیم یه موشی دقیقا تو حیاط ما عمرش به پایان رسیده بود! نمی دونم چرا. 
--
 مامانم میره یه کلاسی که برای ورزش های اصلاحیه. تنها آدمیه که سنش اون قدر بالاس. میگه بقیه ی شاگردا بهم میگن حاج خانم، ماشاءالله روحیه ات خیلی خوبه .
 --
 دکترِ خانم به آلمانی میشه اِرتستین (Ärztin). پسرمون داره حرف می زنه. میگه یه روز یه دندون ارتستین بود!!!
 --
 میگه وقتی من تو مدرسه راجع به ایران حرف می زنم، میگن چقد ایران چیز میز داره [برا تعریف کردن] .


هندونه ها


اون خانمی که تو عروسی فاطیما بود می گفت یکی از همکارام بعد از 50 سال بازنشسته شد تو شرکت! از 15 سالگی اومده تو این شرکت و 50 سال کار کرده و تو 65 سالگی بازنشسته شده. آلمانی ها واقعا سبک زندگیشون همینه. واقعا علاقه ای به تغییر ندارن و خیلی مرسومه که تو یه شرکت چندین سال کار کنن، منظورم از چندین سال هم همون سی چهل سال به بالاس .

--

چند روز پیش مارتینا رفته بود دوباره سوپرمارکت و با خودش یه عالمه هندونه آورده بود، این قدر زیاد که خیلی هاشو از ماشین اصلا پیاده نکرده بود چون مطمئن بود که ما در اون حد نمی بریم. هر کدوممون نهایتا سه چهار تا می تونستیم ببریم دیگه. سه چهار تا همسایه هم که بیشتر نبودیم. ولی اون فکر کنم بیست سی تا هندونه آورده بود.
همه مون داشتیم سعی می کردیم هم فکری کنیم که با هندونه ها چیکار می شه کرد.
یکی از همسایه ها می گفت سنت مارتینو برعکس اجرا کنیم. در بزنیم در خونه ی مردم، بگیم هندونه، هندونه؛ هندونه ها رو بدیم به مردم 
                                

                                
                                    <div class= فرهنگ آلمانی

عروسی- قسمت آخر


دوماد ظاهرا خیلی خانواده ی پرجمعیتی داشت. دوست عمانی بهم گفت چند تان ولی یادم نمیاد، هشت تا بودن، هفت تا بودن یا چی ولی یه چیزی تو همین مایه ها بود. یه خانمی هم اومد خودشو معرفی کرد؛ گفت من خاله/عمه ی پنجمم. اونم نمی دونم از چند تا . ولی کل مهمونا مال دوماد بودن به جز میز ما دیگه.
 --
 فقط یه چیزی که راجع به عروسیش به نظرم می تونست بهتر باشه، عکاس بود؛ چون از عروسی همین عکساش برا آدم می مونه دیگه. ولی متاسفانه عکاس خوبی نداشتن. من یادمه حتی عروسی های ماها هم که درب و داغون حساب میشد تو ایران ، باز عکاس می گفت مثلا الان پدر و مادر عروس واستن که عکس بگیرم؛ الان پدر و مادر داماد واستن و خودش به ترتیب می گفت کیا واستن و هی عکس می گرفت. ولی این عکاسه کلا یه دوربین دستش بود، هر کس می خواست میرفت وای میستاد و عکس می گرفت. بعضی ها هم این وسط خودشون می رفتن عکس می گرفتن با عروس و دوماد. کلا عکاسشون خیلی نقش حاشیه ای داشت. امیدوارم عکسای خوبی ازشون گرفته باشه و بعدا که نگاه کنن دوست داشته باشن .
 --
 بابای فاطیما یه کمی سعی کرد با من ارتباط برقرار کنه که همین همسایه ی عمانی ترجمه کرد ولی خب، نشد زیاد صحبت کنیم. یه کمی راجع به اینکه من مال کجای ایرانم صحبت کردیم فقط. راجع به مذهب هم بحث شد و فهمیدم عمانی ها اکثرا پیرو اباضیه هستن که من اسمشم از اون گوشه موشه های ذهنم باید درمیاوردم. جالبش ولی این بود که خانمه وقتی می خواست راجع به سنی مذهب ها صحبت کنه، می گفت اونی که با علی (ع) مخالف بود. حتی اسم معاویه رو نمی آورد. اولش که اصلا نفهمیدم منظورش کیه. گفتم خدایا! ابن ملجمو میگه؟ آخه، کی مگه پیرو ابن ملجمه؟ 
 بعد فهمیدم منظورش معاویه اس. البته، بعدا تو خونه فکر کردم احتمالا به خاطر خانواده ی فاطیما اینا بود، چون اونا سنی مذهبن. 
--
خانم عمانی می گفت من هر چی ایرانی دیده ام اینجا تحصیل کرده بوده. تو ایرانم همین طور، مخصوصا زنا تو ایران خیلی درس خونده و پیشروئن . اینو وقتی گفت که هنوز بقیه نبودن. بعدش که اون خانم و آقای آلمانی اومدن، خانمه گفت من مامانم حدود سال 2000 رفته بود ایران. خیلی از ایران تعریف می کرد، مخصوصا از خانماشون و اینکه چقدر همه تحصیل کرده و باکمالات بودن . اونم می گفت ایرانی هایی هم که من اینجا می بینم، اکثرا تحصیل کرده ان. خلاصه که بچه ها، خیلی ازمون تعریف کردن. برا خودمون نوشابه باز کنیم .
 --
 کلا، عروسی خیلی خوبی بود. برای ما که اساسا اهل بریز و بپاش نیستیم و عروسی رو فقط یه مجلس شادی می دونیم و اصلا دغدغه ی چی بپوشم نداریم و برامون مهم نیست، خیلی ایده آل بود، برای بقیه رو نمیدونم .

بقیه ی عروسی


با خانم و آقای آلمانی راجع به فرهنگ آلمانی هم صحبت کردیم که اصلا مورد پسند آقاهه نبود وقتی من می گفتم آلمانی ها آدمای گرمی نیستن . کلا آقاهه خیلی عرق آلمانیش زیاد بود. مثلا، من بهش میگفتم آلمان اصلا نایت لایف نداره، می گفت تو شهرای بزرگ داریم. اصلا انگار تصور درستی از چیزی که من منظورم بود نداشت. البته، بعدا همسر برام توضیح داد که تعریف آلمانی ها از نایت لایف اون چیزی نیست که برای ما ایرانی ها هست. اون احتمالا بیشتر منظورش بار و کلاب و این چیزا بوده.

منم البته تو حرفام توضیح دادم که مثلا رستورانا وقتی ساعت نه شب می بندن و باید در به در بگردی دنبال رستورانی که تا 10 12 شب باز باشه، عملا خیلی نمیشه بیرون موند شبا، یا مثلا وقتی فروشگاها همه تعطیلن و ... .
خانمه خیلی کم تر از آقاهه گارد داشت و بیشتر متوجه میشد چی میگم ولی آقاهه بیشتر نظرش این بود که همینی که هست خیلی هم خوبه .
--
 لباس فاطیما خیلی قشنگ بود و دوستش گفت داده دوخته ان. وقتی از دور میدیدمش می گفتم واقعا ماشاءالله بهش. چقدر خوش تیپه فاطیما. بعد که آخراش شد، اومد نشست پیش ما. همون اولش که نشست دوستش گفت کی کمکت کرد لباستو بپوشی؟ فاطیما هم داشت می گفت وای چقد تنگه، دارم خفه میشم توش 
--
 وقتی فاطیما اومد نشست پیشمون، چند ثانیه ی اول داشت به فرانسوی با اون خانم آلمانی صحبت می کرد. منم این ور میز داشتم لباسشو نگاه می کردم و می گفتم چه جالب یه قسمت از لباسش انگار رنگش نباتیه، طرح داره. من فکر کردم سفید ساده اس و فقط روش کار شده، ولی لباسش طرح داره رو سینه اش. حرفش که با خانمه تموم شد گفت معلومه لک روی لباسم؟! 
 گفتم کدوم لکو میگی؟ گفت اینجا رو ادکلن زدم، جاش موند .
 --
 واقعا عاشق نگاه خودم به واقعیاتم، اصلا راه نداره چیزیو بد ببینم. همه چی خوبه، همه چی خیره .
 --
 فاطیما و همسرش اول از همه شام خوردن. شام بوفه بود و غذاها ترکی بودن. راجع به بوفه بودن شامم صحبت کردیم و دوست عمانی گفت برای ما بعضی ها بوفه می گیرن، بعضی ها خودشون سرو می کنم. گفتم برا ما هم همین طوریه. وقتی هم بوفه اس، آدما همه چیو با هم می خورن. دسر و برنجو کنار هم میریزن یه وقتایی . خندید؛ گفت می دونم، برا ما هم همین جوریه. عین یه کوه درست می کنن بشقابشونو .
 --
 موقع شام که شد، بابای فاطیما نرفت شام بیاره برای خودش. دوست عمانی داش باهاش صحبت می کرد. بعدش به من گفت بابای فاطیما بوفه بودن غذا رو محترمانه نمی دونه. میگه برای مهمون باید غذا رو بیارن. مامان فاطیما ولی مشکلی نداش و رفت برای هر دوشون غذا آورد. ما هم فکر کنم آخرین میزی بودیم که رفتیم غذا بیاریم برای خودمون. تقریبا همه چی تو قسمت پیش غذاها تموم شده بود. ولی بازم اندازه ی ما بود. انگاری غذا قشنگ به تعداد بود. اما برنج و گوشتش خوب مونده بود. دوست عمانی می گفت ما برنجامونو این جوری درست نمی کنیم؛ دونه دونه اس مال ما. گفتم میدونم، مال ما هم همین جوریه. برنجی که آلمانی ها یا ترک ها درست می کنن، یه مقدار شفته تره؛ کلا دونه های برنجش هم فرق داره؛ اون چیزی نیست که ما تو ایران داریم. غذاش خوب بود. اما چیزی که من دوست نداشتم و به نظرم خیلی با ایران متفاوت بود این بود که تا موقع غذا هیچی سرو نمیشد. همه چی مال بعد از غذا بود. باقلوا و چند مدل دسر و چایی بود که همه شون بعد از غذا سرو شدن. یعنی ما از ساعت 4 تا 6، همین جوری فقط سر میزا داشتیم حرف می زدیم. حتی آب غیرگازدارم نداشتن و من مجبور بودم نوشابه بخورم :|!
 --
 تو دسرا یه دسر پسته داشت که من برداشتم. خانم آلمانیه خیلی از مزه اش تعریف می کرد. ولی من تو دلم گفتم خانم معلومه به عمرت پسته نخوردی که نمی دونی مزه ی پسته چیه! اصلا مزه ی پسته نمی داد؛ فقط سبز بود. قشنگ حس می کردم همه اش اسانسه. ولی خب، یه جوری تمومش کردم دیگه! 
--
 آخراش فاطیما اومد سر میز ما نشست. اولین باری بود تو عمرم که با عروس سر یه میز می نشستم و این قدر خودمونی حساب میشدم نسبت به عروس . حتی تو عروسی خواهرامم من این قدر نزدیک نسبت به عروس نزدیک ننشسته بودم .
 --
 فاطیما اینا می خواستن یه هفته برن اسپانیا برا ماه عسلشون.