آدرس کانال تلگرام و بله:
Mamoolii
--
دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.
ادامه مطلب ...یه بار با آندره حرف می زدم. میگفت یه بار، پیش یکی بودم، دختر چهارده ساله اش می خواس ساعت 8 شب بره مرکز شهر. من نمی فهمم واقعا. اونجا مناسب دختر چهارده ساله اس؟ من باشم که اجازه نمیدم.
اینو گفتم که بدونین تصور خیلی از ایرانی ها از امنیت اینجا رو خود آدمای اینجا ندارن
. بیرون رفتن تو اون ساعت از شب که عملا فقط کافه ها و کلاب ها بازن، واقعا مناسب بچه ها نیس. مخصوصا تو این شهر بغلی ما که بوی ماری جوانا و الکل با هم قاطی میشه و اصلا یه وضعی. آدمای مست و پاتیلم که ... .
--
یه روز رفته بودیم کافه. رو در یه برچسب داشت که نوشته بود این در، در اضطراریه. ما هم فاصله ای باهاش نداشتیم، شاید 5 متر. ما داشتیم روی درو می خوندیم، پسرمون گفت من نمی تونم بخونم. گفتیم واقعا نمی بینی؟! خیلی درشته که. چند تا چیز دیگه رو امتحان کردیم و فهمیدیم چشمش خیلی ضعیفه.
میگم خب، سر کلاس چیکار می کنی؟ میگه سعی می کنم وقتی معلم میگه حفظ کنم!
سریع براش نوبت گرفتم از بینایی سنجی. تو اینترنت سرچ کردم، نوشته بود برای بچه و بزرگ فرقی نداره. ولی وقتی رفتیم اونجا، خانمه گفت برای بچه ها رو باید بری پیش دکتر. یه قطره می ریزن توی چشمش. ما نمی تونیم این کارو بکنیم. بعدم دو تا دکتر گفت تو شهرمون داریم که یکیشون مطبش نزدیک بود و باز. از اونجا رفتیم دکتر، گفت برا فوریه می تونم بهت نوبت بدم! گفتم خیلی دیره، نمی خوام.
اومدیم خونه، گشتم و یه نوبت زودتر پیدا کردم از یه دکتر دیگه تو یه شهر دیگه.
همزمان به معلمش هم پیام دادم، گفتم بی زحمت جاشو عوض کنیم و بذارین نزدیک ترین به تخته تا ما بریم براش عینک بگیریم.
تقریبا یه هفته بعدش بود نوبت دکتری که گرفته بودم. رفتیم و دکتر بدون قطره انداختن چشماشو معاینه کرد و هر دو 1.5 بود!
اینجا هر سال بچه رو باید ببری معاینه پیش دکتر کودکان و اونا خودشون همه چیو تست می گیرن، چشم و گوش و همه چی یه سری تست اولیه داره. حرفه ای نیستن که همه ی دستگاها رو داشته باشن ولی اگه لازم بدونن، ارجاع میدن.
ولی خب دیگه، به لطف سواد و همت پزشکای اینجا، ما این قدر دیر فهمیدیم که این بچه چشمش مشکل داره
.
امروز رفتیم عینکشو گرفتیم و خیلی خوشحال شد که الان فاصله های دورم می تونه بخونه.
به قولی سعدی "مرد خردمند هنرپیشه رو عمر دو بایست در این روزگار/ تا به یکی تجربه آموختن، با دگری تجربه بردن به کار". نمی دونم چرا این قدر دیر ما تجربه ی قبلیمونو اعمال می کنیم. الان یادمون که برای گوشش هم بیشتر از یک سال ما رفتیم دکتر کودکانش و هر بار می گفت چیزی نیست، در حالی که در نهایت، باید عمل می کرد.
حالا خدا رو شکر از اون موقع، سالی یه بار دکتر گوش می بریمش. برای دندونم خدا رو شکر، خیلی وقته که خودمون داریم می بریمش. دکتر اطفالش فکر کنم فقط در حد قد و وزن باید روش حساب کنیم
.
بی زحمت، اگه دکتر دیگه ای هم هس که آدم باید بچه رو ببره، لطفا بگین که ما رو دیوار این دکتر کودکانش یادگاری ننویسیم!
کلا هم البته به دکتر کودکانی که تو شهر خودمون هست زنگ زدم و نوبت گرفتم که دیگه کلا سوییچ کنیم به این دکتر. شانسی که آوردم این بود که یه بار کارمون فوری بود و با نوبت اضطراری رفته بودیم پیشش. برا همین وقتی گفت قبلا اینجا اومدین؟ گفتم بله. وگرنه، اگه جدید بودیم که احتمالا برا یه سال دیگه بهمون نوبت میداد
!
--
یه دعایی که همیشه برای پسرمون می کنم، اینه که بهش میگم خدا آدمای خوبو سر راه زندگی تو قرار بده، خدا تو رو آدم خوب زندگی دیگران کنه.
تو مدرسه هر چند وقت یه بار، معلم میگه جاهاتون عوض میشه و هر کسی پیش یه سری آدم جدید می شینه. زمانش مشخص نیست ولی معمولا چند هفته ای تو هر حالت هستن.
یکی دو روز قبل از اینکه ما بفهمیم چشم پسرمون مشکل داره، معلم جای بچه ها رو عوض کرده بود و پسر ما افتاده بود تو دورترین جای ممکنه. من دوشنبه اش به معلم پیام دادم. سه شنبه به بچه ها گفته بود باید جاهاتون دوباره عوض بشه. هیچ توضیحی نداده بود که چرا. این کارم نکرده بود که استثنائا فقط جای یه بچه رو عوض کنه. خیلی عادی و مثل همیشه که من صلاح می بینم الان جاهاتون عوض بشه، جای کل کلاسو عوض کرده بود. انصافا معلماشو دوس دارم. آدمای فهمیده این
.
--
به پسرمون گفتم هر روز که تمام کارایی که بهش محول شده رو خودش انجام بده، یه ستاره میگیره. هر بیست تا ستاره، میشه یه دونه فرفره. در کنارش، هر روزی که غذا درست کنه هم میشه یه ستاره ی اضافه تر.
دو تا غذا بلده: کته و تخم مرغ. دیدم این جوری که نمیشه ما یه روز در میون تخم مرغ بخوریم و کته (با تن ماهی)
، گفتم بیا بهت یه غذای دیگه هم یاد بدم.
با هم سوسیس درست کردیم و سیب زمینی سرخ کردیم. خیلی هم خوب شد. بعد که غذاشو خورده، رفته برا خودش به عنوان دسر ماست میوه ای آورده. میگه هر شب از این خبرا نیس، هر شب از این غذاها نداریم
.
--
پسرمون داشت با همسر یه ویدیو تو یوتیوب میدید که از پاساژای باکلاس تهران بود. میگه مگه اینجا ایران نیس؟ همسر میگه چرا. میگه پس چرا هیچ جاش فارسی ننوشته؟! 
رفته بودیم خونه ی خانم ز. همین جوری که داشتیم حرف می زدیم، میگه بابای تو معمم بود. نه؟!! گفتم من؟! نه والا! بابای من معلم بود.
گفت واقعا؟ من همیشه فکر می کردم بابای تو معمم بوده، فلانی به من این طوری گفت.
اون فلانی الان سال هاست از آلمان رفته. و برام جالب بود که همچین چیزی گفته بود بهش. حدس می زنم کلمه رو اشتباه شنیده.
اما اینم برام جالب بود که ما بیشتر از ده ساله که خانم ز رو میشناسیم و هیچ وقت پیش نیومده تو این ده سال که موقعیتی پیش بیاد که اشتباهش تصحیح بشه
.
--
رفته بودیم مسجد. من قبلش به مامانم زنگ زده بودم، داشتم راه میرفتم تو حیاط مسجد و با مامانم حرف می زدم. از بچه هایی که اونجا بازی می کردن، یکیشون داشت حرف می زد ولی روش به من بود. من فکر کردم همین جوری که نگاهش به منه - و شاید منتظره من برم که شوت بزنه- داره با دوستش حرف می زنه. بعد دقت کردم، فهمیدم داره با من حرف می زنه. میگه پاس بدم؟ پاس بدم؟!!
با سر بهش اشاره کردم بده. پاس داد و منم بهشون پاس دادم. اما برام جالب بود که چقدر این بچه اجتماعی بود که یه نفری که همین طوری داشت اون بغل راه میرفتو بهش می گفت بهت پاس بدم؟! 
--
یه خانمی بود، مامان یکی از بچه ها بود تو مدرسه ی پسرمون. همسر میگفت این همیشه ماشینشو تو پارکینگ معلولین پارک میکنه. پارکینگ معلولین نزدیک ترین پارکینگه به مدرسه. گفتم خب، حالا شاید دیرش شده یا جا نبوده. گفت نه، می شناسمش، همیشه همون جا پارک میکنه. بعدتر دیده بود ایرانی هم هست صاحبش.
بعدتر دیگه اونا از اون مدرسه رفتن و اعصاب همسر راحت شد
.
حالا فکر میکنین اون خانم کیه؟ بله، مسئول کلاس قرآن بچه ها تو مسجد :|.
--
یه بار که رفته بودیم مسجد، یه بچه ای رو دیدیم که دو تا جمله گفت، من تو دلم گفتم اوه اوه، این از اون بچه هاس ها.
بعد پسرمون گفت این فلانیه. Main character ه. همه اینو میشناسن
!
حالا فکر میکنین اون بچه کی بود؟ بچه ی همون خانم مسئول کلاس قرآن
.
--
با یه خانم ایرانی-عراقی صحبت میکردم که خودش هم با یه عراقی ازدواج کرده بود. برام جالب بود که حتی شیعه های دوازده امامی عراقی هم با ما فرق دارن!
کلا، دیدگاهاشون خیلی فرق داره و غیر از کربلا و جاهایی که ایرانی ها میرن، قسمت های دیگه که واقعا با فرهنگ و اعتقاد خودشونه، جور دیگه این. مثلا، مسجداشون قسمت خانمها نداره؛ ادارهها یا جاهای عمومی نمازخونه ندارن؛ یعنی اگه یه خانمی بیرون از خونه بخواد نماز بخونه، فقط بغل خیابون میتونه بخونه!
یه چیز دیگه هم گفت که یادم نیست مال شیعههاشون بود یا اهل سنت، میگفت اعتقادی به نماز قضا ندارن. وقتی از وقتش رد شد و نخوندن، دیگه رد شده. و چون تو اداه ها و کلا هیچ جا نمازخونه ندارن، خیلی ها نمازشون قضا میشه ولی اهمیتی بهش نمیدن. دیگه اینکه شیعه هاشون برادرشوهر رو نامحرم نمیدونن. کلا، خیلی جالب بود مدلشون. فکر نمیکردم اینقدر تفاوت داشته باشیم.
--
همسر برای پروژه ی جدید کاریش باید بره یه شهر دیگه و مجبوره هتل بگیره. با یکی از همکاراش توی پروژه تو یه هتل بوده و زمان صبحانه یه کمی با هم صحبت کرده بودن.
پرسیده بود چند تا بچه داری؟ همسر گفته بود یکی. گفته بود نمی خوام دخالت کنما ولی یکی خوب نیس. دو تا خوبه. همسر پرسیده چرا؟
گفته بود برا اینکه اگه جدا شدی، هر کدومتون یکیو بردارین
.
انقدر نگاه آلمانی ها به زندگی با ما فرق داره آدم نمیدونه چی بگه.
ضمنا، خود آقاهه دو تا بچه داره و جدا شده و یه بچه اش پیشش بوده که البته الان بزرگ شده و نزدیک سی سالشه.
--
همکارم بچه اش به دنیا اومده. اسمش بالتازاره
.
--
داشتیم با همکارا صحبت می کردیم راجع به اینکه هر کس خونه اش کجاست. بعد، یه حرفی شد، آندره (اونی که الان رئیسم شده، نه مدیرعامل شرکت) میگه آره، ما برای تفریح میریم شهر بغلی چون شهر خودمون کوچیکه، روستاس تقریبا.
یواخیم یه چیزی گفت که معنیش این بود که ما خونه مون تو شهره. آندره میگه نمی دونم، من دهاتیم
.
--
به آندره میگم واقعا نمی دونم چرا باید 6 عصر کافه ها ببندن. میگه مشکل اینه که فکر می کنی شیش، عصره
.
--
تو یه گروهی عضو بودم که یه بنده خدایی ایرانی نبود و فارسی زبون اولش نبود. نوشته بود "با سلام و ارض ادب". احتمالا اشتباهای ما توی آلمانی نوشتن هم یه چیزی تو همین مایه هاس
.
--
همسر باید توی یه پروژه ی جدید کار کنه. یه کاریو باید انجام میداده. از مدیر پروژه پرسیده، گفته با فلانی انجام بدین اون کارو. رفته به اون فلانی گفته بیا اینو انجام بدیم. طرف گفته "این وظیفه ی توئه". دقیقا همین جمله.
--
همسر اومده به مدیر پروژه گفته. اونم رفته طرف رو بازخواست کرده. اونم گفته نه، اصلا همچین چیزی نبوده. طرف اصلا نیومده به من چیزی بگه
!
البته که مدیر پروژه حرف همسر رو باور داره و از قبل بهش گفته بود کار کردن با اینا سخته ولی همسر نمی دونست منظورش در این حد سخته!
--
بعدتر مدیر پروژه به همسر گفته بود این پروژه خیلی بد پیش رفته. برا همین این خانمه تنزل درجه گرفته و برا همینه که الان همکاری نمیکنه.
--
یه جلسه داریم با یه سری از بچه ها که آنلاینه. اوایل همه خانم بودن. بعد قرار شد دو تا آقا رو هم دعوت کنیم که البته یکیشون میاد معمولا، اون یکی نمیاد.
اون روز گوشیم آلارمش زنگ زد. پسرمون میگه این همون جلسه اس که همه شون خانومن؟ میگم نه. میگه آها، این همون جلسه اس که همه شون خانم بودن و الان دو تا آقا هم هستن؟ 
--
برای درس فارسیشون معلم گفته با "زیبا" جمله بسازین. نوشته "من زیبا هستم." 
واقعا فکر نمی کردم این قدر اعتماد به نفس داشته باشه
.
آخر هفته رفتیم مسابقه ی پینگ پنگ. خیلی خوب بود. پسرمون تا مرحله ی یک چهارم نهایی رفت و واقعا خوشحال شدم.
فقط بدیش این بود که من اصلا نمی فهمیدم الان این مسابقه هایی که داره میده چی داره میشه؟
می دونستم که یه اپلیکیشن داره که می تونی مستقیم نتیجه ها رو ببینی ولی هر چی فکر می کردم، یادم نمیومد اسمش چی بود. تو مسابقه ی یکی به آخر بالاخره از یکی پرسیدم و نصبش کردم. و تازه اونجا بود که فهمیدم پسر ما یک هشتم نهایی رو هم رد کرده الان و نشسته که مسابقه ی یک چهارم نهایی رو بده
.
با یه دختره انقدر رقابت تناتنگی داشت که منم نفسم گرفته بود که چی میشه.
پینگ پنگ سه تا ست داره، اگه دو- یک بشن، میره ست چهارم. اگه دو- دو بشن، میره ست پنجم. تو ست پنجم بعد از 5 امتیاز، جاهاشون عوض میشه، و هر کس زودتر به یازده برسه برنده اس.
توی هر ست هم، به طور معمول، هر کس زودتر به یازده برسه برنده اس. ولی اگه 10-11 بشه، باز باید بیشتر بازی کنن تا اختلافشون دو تا باشه.
حالا شما فکر کنین با این دختره، ست پنجم بودن، نه-نه!!
تمام مدت و تو تمام ست ها همین طوری بود اختلافشون.
اون بازی رو دختره باخت ولی خیلی خوب بازی می کرد. طفلکی بلافاصله بعد هم صداش زدن و بدون استراحت کردن رفت بازی بعدیش، چون بازی اینا بیشتر از معمول طول کشیده بود. نفر قبلی - احتمالا- با همون سه ست بازیش تموم شده بود و یه ربع بود نشسته بود ولی بازی اینا چون پنج ست طول کشیده بود، این بنده خدا به محض تموم شدن بازیش، مجبور شد بره سراغ بازی بعدیش.
--
جالبه برام که امتیازا رو خودشون باید یادداشت کنن. هر دو تا امتیاز که میشه روی اون کارت های بغل میز امتیاز رو درست می کنن. وقتی هر ست تموم میشه، روی یه کاغذی که بهشون داده ان.
در واقع، قبل از شروع هر بازی، اسماشونو صدا می زنن و میگن فلان و فلانی، میز فلان. یکیشون میره از مسئولش یه لیوان می گیره که توی لیوان یه خودکار هست، یه کاغذ نتایج و یه دونه توپ.
بعد لیوانشونو اون کنار میذارن و امتیازا رو بعد از هر ست وارد می کنن. آخرش می برن لیوانو تحویل می دن و بر اساس امتیازا میگن حالا برنده یا بازنده باید با کی بازی کنه.
--
پنج شنبه ها صبح بچه ها میرن کلیسا از طرف مدرسه. اونایی که نمی خوان برن، می تونن صبح یه ساعت دیرتر برن مدرسه. پارسال چون من خودم پنج شنبه ها میرفتم سر کار، صبح مثل همیشه اش میرفت مدرسه و بچه هایی که کلیسا نمیرن ولی مدرسه میرن رو خودشون یه جایی نگه میدارن. امسال بهش گفتیم می تونی یه ساعت دیرتر بری.
ولی طفلکی تا الان زیاد شانس نداشته. یه بار من اشتباهی بیدارش کردم. اومدم صبحانه شو خورد. وسط صبحانه اش میگه مامانی! میدونستی من امروز نباید هشت مدرسه باشم؟ تازه اونجا فهمیدم طفلکی رو زیادی زود بیدار کرده ام
روزمره
زندگی در آلمان
فرهنگ آلمانی
یه بار که همسر سر کار بود، بهش زنگ زده بودن از طرف بخش آی تی شرکت. گفته بودن ما متوجه شدیم شما داری دیپ سیک استفاده می کنی با لپ تاپ شرکت. همسر هم گفته بود بله، برای کارای شخصی خودم دیپ سیک استفاده می کنم (اجازه ی استفاده ی شخصی دارن از لپ تاپاشون). گفته بودن آها، اکی.
ده دقیقه بعد همسر دیپ سیکو باز کرده بود، دیده بود شرکت کلا دیپ سیکو بلاک کرده
.
--
سربازی اجباری تو آلمان هم کم کم داره راه میفته. خدا به خیر کنه
. فعلا تصویب کرده ان که همه ی مشمول ها برن معاینات پزشکی رو بدن. ضمنا، اجبارش فقط برای مردهاس. تو آلمان نمی تونن زن ها رو اجبارا بفرستن به سربازی و کار با اسلحه. ولی داوطلبانه می تونن برن.
مشمول ها هم منظور کسایی هست که متولد 2008 به بعد هستن. یعنی کسایی که تازه 18 سالشون شده. سال بعد 2009 و الی آخر.
--
چند بار شده بود که می خواستیم بریم جایی و پول نقد لازم داشتیم. از اون جایی که پول نقد دستمون نبود، از پسرمون قرض گرفتیم
. انقدر پول ازش قرض گرفته بودیم که شده بود 270 یورو
. اون روز بهش گفتم دوشنبه بیا با هم بریم از عابربانک پول بردارم، بهت بدم.
خیلی دلش می خواست پول درشت داشته باشه، واقعا خیلی. چندین بار هی پرسیده بود. ما هم گفته بودیم نمیشه، چون از صد یورویی به بالا رو فقط از بانک می تونی بگیری. ما هم بانکمون تو شهر خودمون نیست. از بانکی که توش حساب نداشته باشی هم که نمی تونی بری پول برداری.
دوشنبه همسر قرار نبود شب بیاد. برا همین، خمیردندون لازم داشت. خمیردندون اضافه هم نداشتیم. من گفتم تو همینی که استفاده می کنیمو ببر. من خودم عصر می رم می خرم.
عصرش به پسرمون گفتم بیا بریم خمیردندون بخریم پیاده از همین مغازه ی جلو خونه. بعد که راه افتادیم، یه نگاه به نزدیک ترین عابربانک کردم رو گوگل مپ و گفتم بعدشم می تونیم بریم فلان جا، 12 دقیقه پیاده راهه، می تونیم پول برداریم.
گفت میشه 200 یورویی بده؟ گفتم نه. عابربانک 200 یورویی نمیده، چون مغازه ها بیشتر از صد یورویی رو اجازه ندارن قبول کنن. گفت خب، حالا شاید کسی اشتباهی گذاشته باشه. گفتم شاید، شاید کسی اشتباهی گذاشته باشه. گفت مثلا احتمالش صفر صفر صفر صفر صفر یکه. خندیدم، گفتم آره، در همون حده.
رفتیم خمیردندونمونو خریدیم. یادم افتاد که میشه از سوپری هم پول گرفت. اینجا این گزینه وجود داره کلا. تو سوپرمارکت های زنجیره ای، وقتی خرید می کنی، می تونی موقع کارت کشیدن بگی مثلا 200 یورو هم پول نقد می خوام. و بهت میدن.
خلاصه، اونجا که خمیردندونمونو خریدیم، به خانمه گفتم پول نقدم می تونم بگیرم؟ گفت بله. چقدر؟ گفتم سیصد یورو. گفت سیصد یورو رو تو یه بار نمی تونم. حداکثرش دویست یوروئه. ولی می تونین دوباره خرید کنین یه چیز کوچیک و صد یوروی دیگه بگیرین. گفتم باشه، پس همون دویست تا رو بده. گفت اسکناس درشت بدم یا خرده؟ دویست یورویی و صد یورویی؟ گفتم دویست یورویی. نمی تونین تصور کنین چقدر خوشحال شد. خداییش به ذهن منم خطور نمی کرد که سوپری اصلا دویست یورویی داشته باشه. همون جا که گرفتیم، یه بچه ی دیگه هم بود با مامان و باباش، اونم گفت اسکناس "دویییییست یورویی" داره
.
اومدیم بیرون، بهش میگم به این میگن "من حیث لایحتسب". از اونجایی که فکرشو نمی کنی، خدا برات میفرسته. میگه شاید به خاطر صدقه هاییه که داده ام
.
--
با علی اینا قرار گذاشته بودیم بریم رستوران. بعد که رفتیم، موقع خداحافظی، سر یه خیابون فرعی بودیم که شبیه کوچه بود. انقدرررر بوی ماریجوانا میومد که نگم. علی میگه زودتر خداحافظی کنیم بریم تا کج و کوله نشدیم
.
--
رفته بودیم مسجد، موقع نماز، من و یه خانمه سر این سجاده ها رو گرفته بودیم - همینا که از این ور تا اون ور مثل یه نواری روی زمین پهن می کنن- که پهن کنیم. آقایون هم صف جلوتر نشسته بودن. منم حدود بیست سی سانتی فاصله داده بودم از اون جایی که آقایون نشسته بودن. خانمه همون طور که نشسته، بهم میگه یه کم بیشتر فاصله بدین، الان اینا بخوان برن سجده، جا نمیشن که. هی هم تاکید می کرد که بخوان برن سجده جا نمیشن.
بعد من تو دلم می گفتم خانم فکر کنم هندسه ات ضعیفه. خب، الان این آدما نشسته شون جا شده، اگه بخوان برن سجده، شما یه پرگار بذاری رو سرشون و یه دایره بکشی، نمیشه که باسنشون بیفته بیرون که
. چه جوری میشه؟! مگه رو به بیرون حرکت می کنه بدنشون؟!
من همیشه فکر می کردم هندسه ی خودم خیلی ضعیفه، اون روز فهمیدم از من ضعیف ترم هست
.
--
دارم به پسرمون دیکته میگم، تو "مشورت" گیر کرده. همسر میگه مشورتو توی چیش گیر کردی آخه؟ میگه نمی دونم با و باید بنویس یا با ف!
اینم از مشکلات درس دادن به بچه هاییه که زبونشون اینجا آلمانیه! تو آلمانی یه وقتایی که و می نویسن ف می خونن. برا همین، اون قدری که برای ما تمایز بین و و ف هست، برای اینا نیست!
--
داشتیم با همسر حرف می زدیم. نمی دونم گفتم ماشاءاللهی، ان شاءاللهی، چی چی. پسرمون میگه چی گفتی؟ عزت اللهی؟!! (عزت اللهی رو از بازی فیفا میشناسه)
.
--
تو مسجد به بچه ها کاغذ داده بودن، گفته بودن اسم دوازده امام رو بنویسین. بهشون اسم دوازده امامو هم داده بودن.
تو ماشین داره تعریف می کنه که این کارو کرده ان. میگم خب، از اسم اماما کدومش یادت مونده؟ میگه نمی دونم، یکیشون فامیلیش مجتبی بود
.