آدرس کانال تلگرام و بله:
Mamoolii
--
دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.
ادامه مطلب ...خب، بالاخره کتاب کیمیای سعادت هم تموم شد. و واقعا ناراحت شدم که تموم شد. با اینکه از یه طرف دوست داشتم زودتر تموم بشه، ولی وقتی تموم شد، یه حس غریبی بود. انگار از وسط یه خواب خوب بیدار شدم، انگار داشتم یه فیلم خوب میدیدم و تو اوج فیلم، یهو صفحه تاریک شد و فیلم تموم شد. حیف شد واقعا. حیف شد که تموم شد. واقعا کتابشو دوست داشتم. کلا، آدم این کتابای اخلاقو می خونه، می فهمه هیچی نیست واقعا. تازه این کتاب که نور علی نور بود. فهمیدم یه سری کاراییم که فکر می کردم درستن هم درست نیستن، چه برسه به اونایی که خودم می دونستم درست نیستن
.
الان بخوام به کتاب نمره بدم، میگم هشت از ده. اون دو نمره رو هم به خاطر این کم کردم که اولا کتابش از نظر ساختاری یه کمی کشکول طور بود. توش هم فقه داشت، هم داستان های عرفانی طور، هم اخلاق و ... . من دوست داشتم به طور خاص، به یه موضوع می پرداخت. دیگه اینکه برای کسی که بخواد از صفر شروع کنه، ایده آل نبود. من چون قبلا کتابای دیگه ای خونده بودم، یه سری چیزاشو از قبل می دونستم. ولی اگه نمی دونستی، دسته بندی هاش شفاف نبود. انگار پیش نیازش این بود که کتابای دیگه ای رو خونده باشی. البته، خودش خیلی ارجاع داده بود به کتاب احیاء خودش. نمی دونم، شاید اگه اونو قبلش می خوندی، بهتر بود.
کلا، کتابای اخلاق این جورین که میان یه دسته بندی می کنن و دو تا دسته ی فضیلت های اخلاقی و رذیلت های اخلاقی رو معرفی می کنن. بعد هر کدوم رو میگن حالت افراطش چیه و حالت تفریطش چیه و حالت اعتدالش چیه. بعد باز توی فضیلت ها یا رذیلت ها، دسته بندی می کنن - اگه لازم باشه- که این فضیلت یا رذیلت، چند مرتبه داره و مرتبه ی اولش چیه و دومش چی. این کتاب - به نظر من- از نظر دسته بندی هاش، یه جاهاییش شفاف نبود، مخصوصا برای مبتدی. یه جاهاییش هم به نظرم یه جورایی تناقض داشت و یه یه جاش یه چیزیو مجاز دونسته بود و حتی توصیه کرده بود، ولی یه جای دیگه ی کتاب، حالت مشابهی رو نهی کرده بود. به نظرم، می شد درک کرد که اینایی که داره صحبت می کنه، برای آدم هایی در درجات مختلفه. اما اینکه اینو به صراحت نمی گفت، ممکن بود برای کسی که پیش نیازشو نداره، شفاف نباشه.
یه نکته ی دیگه هم اینکه یه جاهایی اشکال های تایپی داشت، حتی توی نوشتن آیه های قرآن. برام عجیب بود که حداقل آیه هاشو درست نکرده بودن!
ولی کلا، کتاب خوبی بود و دوسش داشتم
.
یه چیز دیگه هم که بر حسب اتفاق خوب بود برام این بود که چند وقت پیش کتاب اخلاق نیکوماخوس رو خونده بودم. اون کتاب مال ارسطو بود و بیشتر از 1400 سال با کیمیای سعادت اختلاف زمانی داشت و دیدن این که فضیلت های اخلاقی همواره ثابت بوده ان، جالب بود.
نکته ی پایانی که در مورد این کتاب باید بگم، وگرنه بهتون مدیونم، اینه که کتاب های اخلاق همون طور که گفتم فصل بندی دارن، فضیلت ها و رذیلت ها رو معرفی میکنن، مرتبه هاشونو می گن و ... .
من اینجا فقط قسمت هایی از کتاب رو نوشته بودم. بنابراین، طبیعیه که یه سری جاهاش رو متوجه نشده باشین. ولی اگه همون متن رو - علی رغم سنگین بودنش- توی کتاب بخونین، مطمئنا متوجه میشین؛ چون برای هر موضوع کلی مثال و توضیح داره.
جدای از اون، کتاب یه متن منسجمی داره. و آدم واقعا باید پله پله، همه اش رو بخونه تا به اون چیزی که هدف کتاب هست برسه. اینکه آدم دو تا جمله از فصل پنجمش رو بدونه، فقط در این حد خوبه که انگیزه ای بشه که آدم کل کتاب رو بخونه. وگرنه به تنهایی خیلی ارزشمند نیست.
اگر هم این کتاب براتون سخته ولی به موضوعش علاقه مندین، کتاب مقامات العلیه رو بخونین اول. کتاب بسیار ساده و روونیه که خودش خلاصه ی معراج السعاده است. نسخه ی آنلاین هم داره.
قسمت آخر از کتاب کیمیای سعادت:
دنیا اندک است و از این اندک، اندکی بیش نمانده است.
--
اگر می پنداری که خدای تعالی نمی بیند، کافری. و اگر میدانی که می بیند، سخت دلیری و بی شرم که از اطلاع وی باک نمی داری. اگر غلامی از آن تو در حق تو این نافرمانی کند، خشم تو با وی چون بود؟!
--
پس تفکر برای سه چیزست، معرفتی و حالتی و عملی، ولکن عمل تبع حالت است و حالت تبع معرفت است و معرفت تبع تفکر است. پس تفکر، اصل و کلید همه ی خیرات است.
--
خدای تعالی همه را به توکل فرمود و آن [را] شرط ایمان کرد و گفت: علی الله فتوکلوا ان کنتم مومنین.
--
چون خلیل (ص) بگرفتند تا در منجنیق نهند و به آتش اندازند، گفت: حسبی الله و نعم الوکیل، چون در هوا بود، جبرئیل گفت هیچ حاجت داری؟ گفت اما الیک فلا - یعنی به تو، نه، تا وفا کرده باشد بدین که گفت حسبی الله و بدین سبب وی را به وفا صفت کرد و گفت: و ابراهیم الذی وفی (سوره نجم).
--
توکل حالتی است از احوال دل، و آن ثمره ی ایمان است و ایمان را ابوبا بسیارست، ولکن توکل از جمله ی آن بر دو ایمان بناست. یک یایما نبه توحید و دیگر ایمان به کمال لطف و رحمت حق تعالی.
--
این که گفتی که ثواب و عقاب پس چراست، بدان که نه از آن است که تو کاری زشت کردی که کسی با تو خشم گرفت و تو را به انتقام عقوبت می کند یا از تو شاد شد، تو را به مکافات خلعت می دهند، که این از صفات الهیت دور است، لکن چنانکه خلط یا خون یا صفرا یا دیگری در باطن تو غلبه کند، از آن چیزی تولد کند که آن را بیماری گویند، و چون دارو غلبه گیرد، چیزی از آن تولد کند که آن را تن درستی گویند، هم چنین چون شهوت و خشم بر تو غالب شد و تو اسیر آن شدی از آن آتشی تولد کند که در میان جان تو افتد که سبب هلاک تو باشد.
--
(اینجا در مورد تصور اشتباه بعضی ها از توکل میگه): اعرابیی در پیش رسول (ص) آمد، گفت اشتر چه کردی؟ گفت بگذاشتم و توکل کردم. گفت: ببند و توکل کن.
--
یکی را گفتند ظالم خویش را دعای بد کن، گفت ظلم بر خویشتن کرده است نه برمن، او را آن شر کفایت است. زیادت نتوانم گفت بر وی.
--
... نیکوکار را دوست دارد اگرچه با وی نیکویی نکرده باشد، چه اگر کسی بشنود که در مغرب پادشاهی نیکوکار است و عالم و عادل و همه خلق از وی به راحت اند، طبع به وی میل گیرد، اگر چه داند هرگز به مغرب نخواهد رسید و احسان وی نخواهد دید.
--
علم با ورع سخت نیکو بود، و شجاعت با سخاوت سخت نیکو بود و پرهیزگاری و قناعت و کوتاه طمعی از همه چیزی نیکوتر.
--
پس آخرت، عالم ارواح است و عالم جمال حضرت الهیت است که آنجا پیدا شود. سعید کسی است که اینجا طبع خود را با آن مناسبت داده باشد تا آن موافق وی بود، و همه ی ریاضتها و عبادتها و معرفتها برای این مناسبت است، «قد افلح من زکیها» این بود.
--
و گفت خدای تعالی همی گوید: طال شوق الابرار الی لِقائی و انی الی لِقائِهم لَاَشدُّ شوقا - دراز شد آروزمندی نیک مردا نبه من و من به ایشان آرزومندترم از ایشان.
این جمله ی بالا چیز خاصی نداشت که نوشتم ولی خیلی دوسش داشتم. یه شعری هست از حافظ میگه "ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود." من اصلا از این بیته خوشم نمیومد. همیشه با خودم این جوری می خوندمش: "ما به او مشتاق بودیم، او به ما مشتاق تر". ولی هیچ وقت فکر نمی کردم واقعا همچین حدیثی - اونم به صورت حدیث قدسی- وجود داشته باشه! البته معنیش این نیست که من جزو ابرارم ها . صرفا دیدن همچین حدیثی برام جالب بود.
--
گروهی گفته اند که شرط رضا آن است که دعا نکنی و هر چه نیست از خدای نخواهید و بدانچه هست راضی باشید و بر معصیت و فسق انکار نکنید که آن نیز قضای خدای تعالی است، و در شهری که معصیت غالب باشد یا وبا و بلا، نگریزید که این، گریختن بود از قضا، و این همه خطاست. اما دعا رسول (ص) کرده است و گفته که "دعا مخ عبادت است" و به حقیقت آن سبب است که در دل رقت و شکستگی و تضرع و عجز و تواضع و التجاء به حق تعالی پدید آید و این همه صفات محمود است، و چنان که خوردنِ آب تا تشنه نشود و خوردنِ نان تا گرسنه نشود و پوشیدنِ جامه تا سرما دفع کند خلاف رضا نبود، پس دعا کردن تا بلا برود همین باشد.
--
در زمین پادشاهی بود که از وی بزرگتر نبود ملک الموت جان وی بستد. چون به آسمان رسید، فرشتگان گفتند تو را هرگز بر کسی رحمت آمد که جان وی بستدی؟ گفت: زنی در بیابانی آبستن بود، کودک بنهاد، مرا فرمودند که جان وی برگیر، جان مادر بستدم و آن کودک را ضایع بگذاشتم. بر آن مادر رحمت آمد از غربت وی و بر آن کودک از تنهایی و ضایعی که بماند. او را گفتند: این پادشاه دیدی که در روی زمین چون او کس نبود؟ گفت: دیدم. گفتند: آن کودک بود که در بیابان بگذاشتی. گفت سبحان الله لطیف لما یشاء.
--
ابلیس را به خواب دیدم، عصا برگرفتم تا وی را بزنم، هاتفی آواز داد که وی از عصا نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد.—
ابو ایوب سجستانی جنازه مردی مفسد را دید بر بالایی شد تا بر وی نماز نکند. آن مرده را به خواب دیدند. گفتند: خدای تعالی با تو چه کرد؟ گفت: رحمت کرد و گفت: ابوایوب را بگوی لو انتم تملکون خزاین رحمه ربی اذا لامسکتم خشیه الانفاق، یعنی اگر خزاین رحمت خدای به دست تو بودی از بخیلی هیچ نفقه نکردی.
--
ابو سعید شحام گوید: سهل صعلوکی را به خواب دیدم. گفتم: یا خواجه امام! گفت: خواجگی دست بدار که آن همه رفت. گفتم: آن همه کارهای تو و کردارهای تو به کجا رسید؟ گفت: هیچ سود نداشت، مگر جواب آن مسایل که پیرزنان می پرسیدندی.
تو آلمان هوا خیلی قابل پیش بینی نیست. گاهی تابستون همه اش بارونیه، گاهی فقط چند روزش بارون میاد. گاهی دماش تا ۴۰ درجه میرسه، گاهی کل تابستون معتدله هواش. گاهی یه هفته سرد میشه، فکر میکنی دیگه گرما تموم شده، ولی باز می بینی دوباره گرم میشه.
امروز ولی صدای پرنده های مهاجر اومد که داشتن دسته دسته می رفتن. این یعنی دیگه قرار نیس هوا گرم بشه، با اینکه هنوز تو آگوستیم.
--
تو مسجد بهش گفتم وقت نماز شده، مهرا رو ببر پخش کن. میگه نه، من نمی برم. اون دفعه کتاب دعاها رو بردم، فقط یه دونه فروش داشتم
.
—
همسر به پسرمون میگه من اگه بخوام برم ایران، تو میای با من یا با مامان می مونی؟ میگه میام، میام. میگه چرا نمی مونی با مامان؟ میگه اون جوری مامان اذیتم نمی کنه
. منظورش از اذیت، همینه که بهش می گم روزی 20 دقیقه فارسی بخون/بنویس.
—
تو ماشین بودیم، داشت آهنگ پخش می شد. اسم خواننده رو به انگلیسی نوشته بود. میگه اسم این آقاهه احسان کج امیریه
.
از کتاب کیمیای سعادت:
پس هرکه عبادت ظاهر خواهد کرد، باید که جایی اظهار کند که ممکن بود که کسی به وی اقتدا کند؛ که کس باشد که اهل وی به وی اقتدا کند و اهل بازار نکنند، و کس باشد که اهل بازار کنند و اهل وی نکنند.
--
صبر بلا، درجه ی صدیقانست... .خدای تعالی همی گوید هرکه وی را مصیبتی فرستادم اندر تن وی و یا اندر مال وی و یا اندر فرزند وی، به صبر نیکو پیش آن بازآمد، شرم دارم که با وی حساب کنم و وی را به میزان و دیوان فرستم.
--
یکی از بزرگان بر کاغذی نوشته بودی و اصبر لحکم ربک فانک باعیننا و هر رنجی که به وی رسیدی این کاغذ از جیب برآوردی و برخواندی.
--
همه مقامات دین با سه اصل آید: علم و حال و عمل، علم اصل است و از وی حال خیزد و از حال عمل خیزد، و همچنین علم شکر شناخت نعمت است از خداوند، و حالت، شادی دل است بدان نعمت، و عمل به کار داشتن نعمت است در آنچه مراد خداوند است، و آن عمل همه به دل تعلق دارد و هم به زبان. اما علم آن است که بشناسی که هر نعمت که تو راست از حق سبحانه و تعالی است، و هیچ کس را با وی اندر آن شرکت نیست و تا کسی را اندر میانه اسباب می بینی و می نگری و از وی چیزی می بینی این معرفت و این شکر تمام نبود که چون ملکی تو را خلعتی دهد، ... اگرچه دانی که خلعت و توقیع (=امضا) به تو رسید و توقیع به قلم و کاغذ بود، این نقصان نیارد، [چرا] که دانی که قلم و کاغذ مسخر بود و با ایشان چیزی نبود؛ بلکه اگر دانی که خزانه دار [آن خلعت] به تو رسانید هم زیان ندارد [چرا] که دانی که به دستِ خزانه دار چیزی نباشد؛ وی مسخر باشد ... وی نیز چون قلم است.
--
اما حال شکر، آن فرح است که اندر دل پدید آید از این معرفت: که هرکه از کسی نعمتی بیند به وی شاد شود، ولکن این شادی از سه وجه تواند بود: که اگر ملکی به سفری خواهد شد، چاکری از آنِ خویش را اسبی دهد. اگر این چاکر شاد شود به سبب اسب که وی را به اسبی حاجت بود، بیافت، این شادی نه شکر ملک بود. اگر این اسب در صحرا یافتی، خود همچنین شاد شدی. دیگر آن که شاد بدان شود که بدین، عنایتِ ملک در حق خود بشناسد و وی را امید نعمتهای دیگر افتد، این شادی است به منعم، لکن نه از برای منعم بلکه برای امید و انعام وی. این جمله شکر است ولکن ناقص است. درجه سِیّم آن که شاد بدان بود که این اسب برتواند نشست تا به خدمت ملک رود و وی را می بیند که از وی خود جز وی چیزی دیگر نمی خواهد. این شادی به ملک باشد و این تمام شکر بود.
--
عمل شکر به دل بود و به زبان و به تن. اما به دل آن بود که همه خلق را خیر خواهد و در نعمت بر هیچ کس حسد نکند و اما به زبان آن که شکر می کند و الحمدلله می گوید و در همه احوال و شادی به منعم اظهار می کند و رسول (ص) یکی را گفت چگونه ای؟ گفت: به خیر. گفت چگونه ای؟ گفت به خیر و الحمدلله. گفت این می جستم.
--
یکی سهل تستری را گفت، «دزد در خانه من رفت و کالا ببرد»، گفت: «اگر شیطان در دل شدی و ایمان ببردی، چه کردی؟»
--
سلیمان (ع) را فرزندی بود، فرمان یافت (=فوت کرد). رنجور شد. دو فریشته بر صورت خصم پیش وی آمدند. یکی گفت: تخم در زمین افگندم، این دیگر در زیرِ پای آورد و تباه کرد. دیگری گفت: تخم در شاهراه افگنده بود. چون از چپ و راست نبود، راه در زیر پای آوردم. سلیمان (ع) گفت: ندانستی که تخم در شاهراه افکنی، از روندگان خالی نبود؟ گفتند: پس تو ندانستی که آدمی در شاهراه مرگ است که به مرگ پسر جامه ماتم درپوشیدی؟
--
حق تعالی وحی فرستاد به یعقوب (ع) که دانی که یوسف را ازتو چرا جدا کردم؟ از آن که گفتی: اخاف یاکله الذئب و انتم غافلون. گفتی: ترسم که گرگ وی را بخورد. از گرگ ترسیدی و به من امید نداشتی.
--
رسول (ص) یک روز گفت: اگر آنچه من دانم شما بدانید اندک خندید و بسیار گریید و به صحرا شوید و دست بر سینه می زنید و زاری می کنید. پس جبرییل بیامد و گفت: خدای تعالی می گوید: چرا بندگان مرا نومید می کنی از رحمت من؟ پس بیرون آمد و امیدهای نیکو داد از فضل خدای تعالی.
--
در خبر است که یکی از بنی اسرائیل مردمان را از رحمت خدای نومید کردی و کار بر ایشان سخت گرفتی. روز قیامت خدای تعالی با وی گوید امروز تو را از رحمت چنان نومید کنم که بندگان مرا نومید کردی.
--
بدان که هرکه در مستقبل نیکویی چشم دارد این چشم داشت وی را باشد که رجا گویند و باشد که تمنی گویند و باشد که غرور گویند. و احمقان و ابلهان اینها از یکدیگر بازندانند و پندارند که این همه امید است و رجای محمود است، و این نه چنان است، بلکه اگر کسی تخمی نیک طلب کند و در زمین نرم افگند و خار و گیاه پاک کند و به وقت آب دهد و چشم دارد که ارتفاع بردارد، چون خدای تعالی صواعق نگاه دارد و آفت دفع کند، این چشم داشتن را امید گویند.
و اگر تخم نیکو طلب نکند و در زمین نرم نیفکند و از خار و گیاه پاک نکند و آب ندهد و ارتفاع چشم دارد، این را غرور گویند و حماقت، نه رجا. و اگر تخم نیک در زمین پاک افگند و زمین از خار و گیاه پاک کند، ولکن آب ندارد و چشم می دارد که باران آید، جایی که باران آنجا غالب نباشد، ولکن محال نیز نباشد این را تمنی گویند.
همچنین هرکه تخم ایمان درست در صحرای سینه بنهد و سینه از خار و اخلاق بد پاک بکند و به مواظبت بر طاعت درخت ایمان را آب دهد و چشم دارد از فضل خدای تعالی تا آفات دور دارد، تا به وقت مرگ همچنین بماند و ایمان به سلامت ببرد، این را امید گویند.
اما اگر تخم ایمان پوسیده بود یعنی یقین درست نبود یا درست بود، لکن سینه از اخلاق بد پاک نکند و به طاعت آب ندهد چشم داشتن رحمت از حماقت بود نه از امید.
پس هرچه اسباب است از آنچه به اختیار بنده تعلق دارد، چون تمام شد ثمرت چشم داشتن رجا باشد.
--
رسول (ص) گفت: بارخدایا، حساب امت من به من کن تا کسی مساوی (= کارهای بد) ایشان نبیند. گفت ایشان امت تو اند و بندگان منند و من بر ایشان رحیم ترم. نخواهم که مساوی ایشان کسی بیند، نه تو و نه دیگری.
--
اعرابیی رسول را (ص) گفت که: حساب خلق فردا که کند؟ گفت خدای تعالی. گفت به خودی خود (= به تنهایی؟) گفت آری، اعرابی بخندید. رسول (ص) گفت ای اعرابی، بخندیدی؟ گفت آری. کریم چون دست بیابد، عفو کند و چون حساب کند، مسامحت کند.
--
اعرابی ای گفت اولیای خدای کیانند؟ گفت هم هی مومنان اولای ویند. نشنیده ای این آیت "الله ولی الذین آمنوا".
--
و گفت: خدای تعالی چندان رحمت اظهار کند روز قیامت که هرگز در دل نگذشتست، تا به جایی که ابلیس گردن برافروزد اومید رحمت را.
--
باید که خوف و رجا معتدل بود... . اگر منادی کنند که هیچ کس در بهشت نخواهد شد، مگر یک کس، گمان برم که آن من باشم و اگر گویند که هیچ کس در دوزخ نخواهد شد مگر یک کس، ترسم که آن من باشم.
--
این چیست که در قرآن می گوید که: می کنند و می ترسند - "والذین یوتون ما اتوا و قلوبم وجله"؟ این دزدی و زناست؟ گفت نه، نماز و روزه و صدقه می کنند و می ترسند که نپذیرند.
--
درجات خوف متفاوت بود: اگر از شهوا تباز دارد، نام وی عفت بود، و اگر از حرام باز دارد، نام وی ورع بود؛ و اگر از شبهات باز دارد و یا از حلال بازدارد که از وی بیم حرام بود، نام وی تقوی بود.
--
اول مقام از مقامات دین یقین است و معرفت پس از معرفتِ خوف خیزد و از خوف، زهد و صبر و توبه و صدق و اخلاص و مواظبت بر ذکر و فکر بر دوام پدید آید. و از آن انس و محبت خیزد. و این نهایت مقامات است. و رضا و تفویض و شوق، این همه خود تبع محبت باشد. پس کیمیای سعادت پس از یقین و معرفت که خود را و خدا را بشناخت،خوف است و هرچه پس از آن است بی وی راست نیاید.
--
[در مورد اولیای خدا میگه] اکنون نگاه کن که ایشان می ترسیدند و تو ایمنی، یا از آن است که ایشان را معصیت بسیار بود و تو را نیست، یا از آنکه ایشان را معرفت بسیار بود و تو را نیست، و تو به حکم ابلهی و غافلی، ایمنی با معصیت بسیار. ایشان به حکم بصیرت و معرفت، هراسان بودند و به اطاعت بسیار.
--
اندر خبرست که هر که وی را بی سوال چیزی دهند و رد کند، بر خدای رد کرده باشد... . هر که بی سوال وی را چیزی دادند، آن رزقی است که خدای تعالی فرستاده است و گفته اند که هر که دهندش و نستاند، مبتلا شود بدانکه خواهد و ندهند.
--
خلق همه هلاک شده اند الا عابدان و همه عابدان هلاک شده اند الا عالمان و همه عالمان هلاک شده اند الا مخلصان و مخلصان بر خطری عظیم اند پس بی اخلاص همه رنجها ضایع است.
--
یکی مالی دارد به حکم خرج می کند دیگری گوید اگر من نیز داشتمی چنین کردمی. هردو در مزد برابرند. و دیگری مالی دارد نه به شرط نفقه می کند. دیگری گوید اگر من نیز داشتمی، چنین کردمی. هردو در بزه برابرند؛ یعنی که نیت همچنان است که با عمل به هم.
--
هر که نکاح کند و در نیت دارد که کابین ندهد زانی است و هر که وام خواهد و نیت کند که باز ندهد دزدست.
--
یکی می گفت مرا عملی بیاموزید که شب و روز بدان مشغول باشم ،تا هیچ وقت از خیر خالی نباشم. گفتند چون خیر نم یتوانی کرد، نیت خیر می کن بر دوام تا ثواب آن حاصل می آید.
--
نیت مومن بهتر از کردار وی است و بدین آن نخواسته است (=منظور این نیست) که نیت بی کردارد بهتر از کردار بی نیت... بلکه معنی آن است که طاعت وی به تن است و به دل، و این دو جزو است و از این هر دو، آن یک یکه به دل است، بهتر، و سبب این آن است که مقصود از عمل این است تا صفت دل بگردد و مقصود از نیت و عمل دل آن نیست تا صفتِ تن بگردد و مردمان چنان پندارند که نیت برای عمل می باید و حقیقت آن است که عمل برای نیت می باید، که مقصود همه گردش دل است و سعادت و شقاوت وی راست، و تن اگرچه در میان خواهد بود، ولکن تبع است، همچون اشتر. اگرچه حج بی وی نیست ولکن حاجی وی نیست، و گردش دل خود یک چیز بیش نیست ،آنکه روی از دنیا به آخرت آورد، بلکه از دنیا و آخرت به خدای تعالی آورد.
--
اگر قصد معصیتی کند و آنگاه نکند از بیم حق تعالی، وی را حسنتی بنویسند، چنانکه در خبرست، چون قصد بر موافقتِ طبع است و دست بداشتن بر خلاف طبع، مجاهده ای است که اثر آن در روشن گردانیدن دل بیش است از اثرِ آن قصد در تاریک کردنِ دل، و معنی نبشتن حسنه این بود و معنی آن خبر این است؛ اما اگر به سبب عجز دست بدارد، آن را هیچ کفارت نبود و آن ظلم از او نیفتد و بدان ماخوذ بود، همچن کشته که به سبب عجز، از کشتن خصمِ خویش بازماند و کشته آید.
--
و باشد که از این که رسول (ص) گفت الاعمال بالنیات، پندارند که معصیت نیز به نیتِ خیر، از جمله ی خیرات شود و این خطاست؛ بلکه این قسم، نیت را در وی اثر نیست ولکن نیت بد، وی را خبیث تر گرداند. مثال این، چنان است که کسی ... مسجد و رباط و مدرسه کند از مال حرام و گوید نیت من خیر است و این قدر نداند که قصد خیر کردن به شر، شرّی دیگری باشد. اگر داند، خود فاسق است و اگر پندارد که این خیری است هم فاسق است که طلب علم فریضه است و بیشتر هلاک خلق از جهل است.
--
هر که کسی را گوید که بخور و به دل آن را کارِه بود (= کراهت داشته باشد)، اگر آن کس نخورد، یک بزه کرد و آن نفاقست، و اگر بخورد دو بزه کرد: یکی نفاق و دیگر آنکه وی را در خوردن چیزی افگند که اگر دانستی نخورد، با وی خیانت کرد.
--
مرد سلیم دل چون بشنود که در هر مباحی، نیتی ممکن است، باشد که به دل یا به زبان گوید که نیت کردم که نکاح کنم برای خدای یا نان خورم باری خدای یا درس کنم یا مجلس برای خدای، و پندارد که این نیت بود، این یا حدیث زابن بود یا حدیث نفس، که نیت کششی و میلی باشد که در دل پدید آید که آن مرد را در کار دارد.
--
عمل به اخلاص کن تا اندکی کفایت بود.
امروز برای اولین بار پسرمون با دوچرخه رفت برامون نون خرید. فرستادیمش یه نونوایی دور که با دوچرخه یه ربعی تو راهه تقریبا. البته نونوایی رو اشتباه رفته بود و به جای هشت تا نون، سه تا خریده بود یکی از مدلا رو و بعدشم به عنوان جایزه ی این کارش برا خودش یه اسباب بازی 12 یورویی خرید (گرون تر از پول نونایی که خریده بود) ولی خب، به هر حال، هر چیزی هزینه ای داره دیگه 
.
—
دیروز علی اینا اینجا بودن. می خواستن برن یه جایی نزدیک ما خونه ببینن. پسرمون میگه من برم فوری برا خودم یه اسباب بازی فلان بخرم؟ گفتم الان نمی رسه. خیلی اصرار داشت که زود بره و بیاد که به علی اینا نشون بده. گفتم نه. الان عجله ای میشه. بذار فردا.
این شد که فرداش گفتیم در ازای اینکه بری نون بخری، می تونی اون اسباب بازیم برای خودت بخری سر راه
.
—
اتفاقا همین چند روز پیش، شاید یه هفته پیش، رفتیم سر راهمون نون بخریم، یه بچه ای رو دیدیم که با دوچرخه اومده بود نون بخره. با خودم فکر کردم من واقعا هنوز اینو تو پسرمون نمی بینم که بخواد تنهایی بره برا خونه مون نون بخره. که خب، خدا رو شکر الان دیگه توش می بینم
.
—
احساس می کنم بچه ها از یه جایی به بعد، یهویی پله ای رشد می کنن! می بینی، یهو یه روز میاد مثلا میگه بیا کیک درست کنیم!
یه بار بهش همین طوری نشون دادم چطوری کته درست می کنیم. واقعا همین طوری ها، اصلا قصد آموزش نداشتم. گفتم ببین، این خیلی آسونه، برنجو می ریزیم، آب میریزیم، درشو می ذاریم.
چند روز بعدش ما نمی خواستیم شام بخوریم. بهش میگم چی برات درست کنم، می خوری؟ میگه تن ماهی. گفتم حوصله ندارم بخوام برنج درست کنم دیگه، خیلی دیره. میگه برنجشو خودم میذارم
.
—
داشتیم بازی می کردیم. من همه اش این بازیو می بازم. میگه خسته نمیشی همه اش می بازی؟ 
—
اون روز داشتم یه جا عکس می گرفتم. به همسر اینا میگم یه دقیقه برین کنار، من اینجا یه عکس بگیرم. میگه آها، برا وبلاگت می خوای.
پسرمون میگه وبلاگ چیه؟ پیچوندم، جواب ندادم.
رفته پیش همسر میگه باباااا، وبلاگ چیه؟!