از من بپرسید (پست ثابت)

آدرس کانال تلگرام و بله:

Mamoolii

--

دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

  ادامه مطلب ...

عروسی- قسمت آخر


دوماد ظاهرا خیلی خانواده ی پرجمعیتی داشت. دوست عمانی بهم گفت چند تان ولی یادم نمیاد، هشت تا بودن، هفت تا بودن یا چی ولی یه چیزی تو همین مایه ها بود. یه خانمی هم اومد خودشو معرفی کرد؛ گفت من خاله/عمه ی پنجمم. اونم نمی دونم از چند تا . ولی کل مهمونا مال دوماد بودن به جز میز ما دیگه.
 --
 فقط یه چیزی که راجع به عروسیش به نظرم می تونست بهتر باشه، عکاس بود؛ چون از عروسی همین عکساش برا آدم می مونه دیگه. ولی متاسفانه عکاس خوبی نداشتن. من یادمه حتی عروسی های ماها هم که درب و داغون حساب میشد تو ایران ، باز عکاس می گفت مثلا الان پدر و مادر عروس واستن که عکس بگیرم؛ الان پدر و مادر داماد واستن و خودش به ترتیب می گفت کیا واستن و هی عکس می گرفت. ولی این عکاسه کلا یه دوربین دستش بود، هر کس می خواست میرفت وای میستاد و عکس می گرفت. بعضی ها هم این وسط خودشون می رفتن عکس می گرفتن با عروس و دوماد. کلا عکاسشون خیلی نقش حاشیه ای داشت. امیدوارم عکسای خوبی ازشون گرفته باشه و بعدا که نگاه کنن دوست داشته باشن .
 --
 بابای فاطیما یه کمی سعی کرد با من ارتباط برقرار کنه که همین همسایه ی عمانی ترجمه کرد ولی خب، نشد زیاد صحبت کنیم. یه کمی راجع به اینکه من مال کجای ایرانم صحبت کردیم فقط. راجع به مذهب هم بحث شد و فهمیدم عمانی ها اکثرا پیرو اباضیه هستن که من اسمشم از اون گوشه موشه های ذهنم باید درمیاوردم. جالبش ولی این بود که خانمه وقتی می خواست راجع به سنی مذهب ها صحبت کنه، می گفت اونی که با علی (ع) مخالف بود. حتی اسم معاویه رو نمی آورد. اولش که اصلا نفهمیدم منظورش کیه. گفتم خدایا! ابن ملجمو میگه؟ آخه، کی مگه پیرو ابن ملجمه؟ 
 بعد فهمیدم منظورش معاویه اس. البته، بعدا تو خونه فکر کردم احتمالا به خاطر خانواده ی فاطیما اینا بود، چون اونا سنی مذهبن. 
--
خانم عمانی می گفت من هر چی ایرانی دیده ام اینجا تحصیل کرده بوده. تو ایرانم همین طور، مخصوصا زنا تو ایران خیلی درس خونده و پیشروئن . اینو وقتی گفت که هنوز بقیه نبودن. بعدش که اون خانم و آقای آلمانی اومدن، خانمه گفت من مامانم حدود سال 2000 رفته بود ایران. خیلی از ایران تعریف می کرد، مخصوصا از خانماشون و اینکه چقدر همه تحصیل کرده و باکمالات بودن . اونم می گفت ایرانی هایی هم که من اینجا می بینم، اکثرا تحصیل کرده ان. خلاصه که بچه ها، خیلی ازمون تعریف کردن. برا خودمون نوشابه باز کنیم .
 --
 کلا، عروسی خیلی خوبی بود. برای ما که اساسا اهل بریز و بپاش نیستیم و عروسی رو فقط یه مجلس شادی می دونیم و اصلا دغدغه ی چی بپوشم نداریم و برامون مهم نیست، خیلی ایده آل بود، برای بقیه رو نمیدونم .

بقیه ی عروسی


با خانم و آقای آلمانی راجع به فرهنگ آلمانی هم صحبت کردیم که اصلا مورد پسند آقاهه نبود وقتی من می گفتم آلمانی ها آدمای گرمی نیستن . کلا آقاهه خیلی عرق آلمانیش زیاد بود. مثلا، من بهش میگفتم آلمان اصلا نایت لایف نداره، می گفت تو شهرای بزرگ داریم. اصلا انگار تصور درستی از چیزی که من منظورم بود نداشت. البته، بعدا همسر برام توضیح داد که تعریف آلمانی ها از نایت لایف اون چیزی نیست که برای ما ایرانی ها هست. اون احتمالا بیشتر منظورش بار و کلاب و این چیزا بوده.

منم البته تو حرفام توضیح دادم که مثلا رستورانا وقتی ساعت نه شب می بندن و باید در به در بگردی دنبال رستورانی که تا 10 12 شب باز باشه، عملا خیلی نمیشه بیرون موند شبا، یا مثلا وقتی فروشگاها همه تعطیلن و ... .
خانمه خیلی کم تر از آقاهه گارد داشت و بیشتر متوجه میشد چی میگم ولی آقاهه بیشتر نظرش این بود که همینی که هست خیلی هم خوبه .
--
 لباس فاطیما خیلی قشنگ بود و دوستش گفت داده دوخته ان. وقتی از دور میدیدمش می گفتم واقعا ماشاءالله بهش. چقدر خوش تیپه فاطیما. بعد که آخراش شد، اومد نشست پیش ما. همون اولش که نشست دوستش گفت کی کمکت کرد لباستو بپوشی؟ فاطیما هم داشت می گفت وای چقد تنگه، دارم خفه میشم توش 
--
 وقتی فاطیما اومد نشست پیشمون، چند ثانیه ی اول داشت به فرانسوی با اون خانم آلمانی صحبت می کرد. منم این ور میز داشتم لباسشو نگاه می کردم و می گفتم چه جالب یه قسمت از لباسش انگار رنگش نباتیه، طرح داره. من فکر کردم سفید ساده اس و فقط روش کار شده، ولی لباسش طرح داره رو سینه اش. حرفش که با خانمه تموم شد گفت معلومه لک روی لباسم؟! 
 گفتم کدوم لکو میگی؟ گفت اینجا رو ادکلن زدم، جاش موند .
 --
 واقعا عاشق نگاه خودم به واقعیاتم، اصلا راه نداره چیزیو بد ببینم. همه چی خوبه، همه چی خیره .
 --
 فاطیما و همسرش اول از همه شام خوردن. شام بوفه بود و غذاها ترکی بودن. راجع به بوفه بودن شامم صحبت کردیم و دوست عمانی گفت برای ما بعضی ها بوفه می گیرن، بعضی ها خودشون سرو می کنم. گفتم برا ما هم همین طوریه. وقتی هم بوفه اس، آدما همه چیو با هم می خورن. دسر و برنجو کنار هم میریزن یه وقتایی . خندید؛ گفت می دونم، برا ما هم همین جوریه. عین یه کوه درست می کنن بشقابشونو .
 --
 موقع شام که شد، بابای فاطیما نرفت شام بیاره برای خودش. دوست عمانی داش باهاش صحبت می کرد. بعدش به من گفت بابای فاطیما بوفه بودن غذا رو محترمانه نمی دونه. میگه برای مهمون باید غذا رو بیارن. مامان فاطیما ولی مشکلی نداش و رفت برای هر دوشون غذا آورد. ما هم فکر کنم آخرین میزی بودیم که رفتیم غذا بیاریم برای خودمون. تقریبا همه چی تو قسمت پیش غذاها تموم شده بود. ولی بازم اندازه ی ما بود. انگاری غذا قشنگ به تعداد بود. اما برنج و گوشتش خوب مونده بود. دوست عمانی می گفت ما برنجامونو این جوری درست نمی کنیم؛ دونه دونه اس مال ما. گفتم میدونم، مال ما هم همین جوریه. برنجی که آلمانی ها یا ترک ها درست می کنن، یه مقدار شفته تره؛ کلا دونه های برنجش هم فرق داره؛ اون چیزی نیست که ما تو ایران داریم. غذاش خوب بود. اما چیزی که من دوست نداشتم و به نظرم خیلی با ایران متفاوت بود این بود که تا موقع غذا هیچی سرو نمیشد. همه چی مال بعد از غذا بود. باقلوا و چند مدل دسر و چایی بود که همه شون بعد از غذا سرو شدن. یعنی ما از ساعت 4 تا 6، همین جوری فقط سر میزا داشتیم حرف می زدیم. حتی آب غیرگازدارم نداشتن و من مجبور بودم نوشابه بخورم :|!
 --
 تو دسرا یه دسر پسته داشت که من برداشتم. خانم آلمانیه خیلی از مزه اش تعریف می کرد. ولی من تو دلم گفتم خانم معلومه به عمرت پسته نخوردی که نمی دونی مزه ی پسته چیه! اصلا مزه ی پسته نمی داد؛ فقط سبز بود. قشنگ حس می کردم همه اش اسانسه. ولی خب، یه جوری تمومش کردم دیگه! 
--
 آخراش فاطیما اومد سر میز ما نشست. اولین باری بود تو عمرم که با عروس سر یه میز می نشستم و این قدر خودمونی حساب میشدم نسبت به عروس . حتی تو عروسی خواهرامم من این قدر نزدیک نسبت به عروس نزدیک ننشسته بودم .
 --
 فاطیما اینا می خواستن یه هفته برن اسپانیا برا ماه عسلشون.

کار و عروسی و ...


همسر چند روز پیش با یه مدیری جلسه داشت. طرف تو جلسه گفته بود هر کس حرف مهمی داره بزنه، وگرنه بریم سر کارامون. دیروز روز خوبی نبود.
جلسه زود تموم شده بود و کسی هم چیزی نپرسیده بود.
بعد از جلسه، همسر با یکی از همکاراش صحبت کرده بود. فهمیده بود توی یکی از واحدها، دو تا از کارمندا (آقا)، یه کارمند دیگه (آقا) رو به زور میبرن تو یه اتاقی و درو قفل می کنن و ... .
به شکلی تصادفی، یه مدیر پروژه ای که مال یه بخش دیگه بوده از اون نزدیکی رد میشه، سر و صدا می‌شنوه و میره سراغشون و اون دو تا گیر میفتن. حالا یه عده درگیرن که این پرونده رو چه کنن و به کجا ختم میشه.
توضیح بیشتر اگه بخوام بهتون بدم اینکه اون دو نفر مال یه شرکت دیگه بودن که کار بهشون برون سپاری شده. برا همین، اخراج کردن خیلی معنی نمیده.
و هیچ کدوم از سه نفر هم آلمانی نبوده ان (البته اروپایی بوده ان).
--
یه چیز دیگه هم بهتون بگم که خیلی ربطی نداره مستقیم به این قضیه ولی بی ربط هم نیس. یکی از دلایل اینکه آلمانی ها از خارجی ها بدشون میاد، عدم امکان جریمه کردن خارجی هاس. وقتی صحبت از خارجی تو آلمان میشه، شاید خیلی ها فکر کنن منظور خاورمیانه ای و سوری و ایرانی و افغانه ولی برای خیلی از آلمانی ها، خارجی یعنی لهستانی و رومانیایی و روس و ... . کشورهای ضعیف تر اروپا این جورین که خیلی از آدماشون تو طی هفته میان آلمان، کار می کنن و آخر هفته برمی گردن خونه هاشون. به جایی هم مالیات پرداخت نمی کنن و غیرقانونی کار می کنن. برا همین، خیلی از آلمانی ها از آدمای این کشورا خوششون نمیاد. حالا اگه اتفاقای این مدلی هم بیفته، دیگه مزید بر علت میشه.
--
حالا ما چند روز قبلش داشتیم با یکی از دوستامون در مورد رشته های مختلف و شرایط کاریشون صحبت می کردیم، چون خانمش یه رشته ی فنی خونده بود ولی بعد توی اون حوزه کار نکرده بود. می گفت محیطش مناسب نیست. همسر هم می گفت آره، بعضی وقتا با کسایی باید سر و کله بزنی که فرهنگ پایینی دارن و جایی که کار می کنی بر و بیابونه و ... .
حالا تازه این بنده خدا که آقا بوده. اگه خانم بود نمی دونم چه بلایی سرش میومد.
--
رفتم عروسی فاطیما. از عروسی بخوام بهتون بگم، خیلی خوب بود. باب طبع من بود. نه رقصی، نه آهنگی، نه سر و صدایی، هیچی. یه آهنگ ملایم پس زمینه. آدما هم ساده ی ساده نشسته بودن دور میزاشون و حرف می زدن و چیزی می خوردن.
البته، خوردنی خاصی هم روی میز نبود. بیشتر باید حرف می زدیم 
                                

                                
                                    <div class= روزمره زندگی در آلمان کار در آلمان

از زندگی


محمد تو آخرین روز قبل از مدرسه ها اومد پیش پسرمون که با هم بازی کنن. خیلی هم یهویی اومد. مامانش ساعت 12.30 اینا پیام داد بچه ها امرو ز ببینن همو؟ گفتم آره، ما خیلی هم خوشحال میشیم.

توپ پسرمونم خیلی وقت پیش افتاده بود خونه ی همسایه، خودش جرئت نداشت بره در بزنه بگیره از پیرمرده. گفتیم هر وقت محمد اومد، با محمد برو. دیگه باهم رفتن گرفتن ولی پیرمرده گفته بود اگه دوباره افتاد، بهتون نمیدم!

دو تا هم توپ بود. یکیش که افتاد، توپ قدیمی ای بود. براش یه دونه دیگه خریدیم. اینم دوباره افتاد همون جا و جرئت نداش بره بگیره! هر دو رو بهشون داده بود. بعد که اومده بودن، پسرمون می پرسید کجا بازی کنیم؟ استرس داش که دوباره بیفته. بهشون گفتیم اصلا برین تو کوچه بازی کنین. دیگه رفتن تو کوچه بازی کردن یه کمی و اومدن.

پسرمون میگه اون دفعه که پیرزنه بهمون داد توپو چیزی بهمون نگفت. نگفت دیگه بهتون نمی دم ولی این پیرمرده گفت دیگه بهتون نمی دم.

کلا این پیرمرد همسایه مون انصافا همسایه ی خوبی نیست.

ما زنگ در خونه مون دوربین داره (چیزی که تو ایران مرسومه ولی اینجا اصلا). پیرمرده انگاری با این قضیه آشنا نیس و نمیدونه که داره فیلمش گرفته میشه. در خونه ی ما کوتاهه. اون روز تو ویدیویی که ضبط کرده بود آیفون، پیرمرده قشنگ سرشو از بالای درعین غاز بالا میاورد، قشنگ توی خونه رو برای مدت طولانی نگاه می کرد . میشه بریم به خاطر این کاراش شکایت کنیما ولی خب، ما میگیم پیره، همسایه اس، تحمل کنیم، ولی اون هیچ تحملی نداره نسبت به ما.

گوشاشم سنگینه. خیلی بلند حرف می زنه. یه خط درمیونم داره با زنش دعوا می کنه .

--

امسال که پسرمون کلاس چهارمیه، خیلی حس بهتری داره. قشنگ حس بزرگ مدرسه بودن داره. اون روز می گفت اون درخته بود که تو روز اول کلاس اول به من گفتی تا کلاس چهارم اندازه ی این میشی یا نه، به نظرت اندازه ی اون شده ام؟!

حالا من حتی یادمم نیست که همچین چیزیو گفته ام، چه برسه به اینکه بدونم کدوم درخت بوده و کجا بوده .

--

رفته بودیم فروشگاه. من داشتم یه جا لباسا رو نگاه می کردم. همسر و پسرمونم رفته بودن برا خودشون دور می زدن. یه صدایی شنیدم، نه تنها ایرانی بود، بلکه حتی می تونستم بگم هم استانیه.

برگشتم به همسر بگم بیا بیا، یه هم استانی این دور و بره، دیدم همسر بوده داشته از دور با من حرف می زده .

--

اومده میگه دینگ دینگ دینگ، دینگ دینگ. بعد میگه میدونی آهنگ چیو زدم؟ میگم دوباره بزن. بازم میگه ولی تشخیص نمی دم. از آهنگایی که به طور معمول گوش میده نیست. میگم نه، چیه؟ میگه وطنتو نفروش .

--

داریم فیلم می بینیم. طرف میگه اراکیم. پسرمون میگه اراک همون عراقه؟!

میگیم نه؛ اون ایراکه (IRAQ). میگه ئه، من فکر می کردم اکوادور عراقه .