از من بپرسید (پست ثابت)

آدرس کانال تلگرام و بله:

Mamoolii

--

دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

  ادامه مطلب ...

جلسه ی اولیا و مربیان


چند روز پیش جلسه ی اولیا و مربیان پسرمون بود. روز خیلی شلوغی هم بود برای من. تا ساعت 5 عصر داشتم کار می کردم. از شیش صبح تقریبا شروع کرده بودم و واقعا خسته بودم. کارم تموم شد، اومدم یه استراحت کوتاه کردم و یه چیزی خوردم، یه دوش کوتاه گرفتم. نمی دونم دقیقا چه مرضی بود گرفته بودم ولی اصرار داشتم همون موقع هم حمومو تمیز کنم . حمومو تمیز کردم و ساعت شیش و نیم رفتم که برای هفت برسم مدرسه.

جلسه های اولیا و مربیان همیشه به شکل ثابت ساعت هفت شبه که همه بتونن شرکت کنن.

این دفعه، چون کلاس چهارمی بودیم یه کمی با همیشه فرق داشت.

اولش که روال همیشه بود. هر چی می گن، باید صورت‌جلسه بشه. صورت‌جلسه کردن هم به این شکله که معلم (برای آسون تر کردن کار) همه رو از قبل نوشته و پرینت زده. اول کار می پرسه کی حاضره صورت‌جلسه کنه؟ معمولا مامان ماکسی دست بلند میکنه و چون تنها کسیه که دست بلند می کنه، کار بهش سپرده میشه .

هر بخش رو که انجام میدن، تیک می زنه و اگه بحث خاصی پیش اومد، متن رو تکمیل می کنه.

همه چی رو هم توی صورت جلسه می نویسن. مثلا اولش همیشه نوشته احوال پرسی و خوش آمد گویی .

بعد از سلام و احوال پرسی، در مورد تعداد کتاب های هر درس گفت. مثل ایران که الان بچه ها کتاب بخوانیم و بنویسیم دارن، اینجا هم چند تا کتاب دارن. البته، دسته بندیش یه کمی فرق داره. چهار تا کتاب داشتن بچه ها برای آلمانیشون. برای ریاضیشونم فکر کنم چهار تا کتاب بود. قطر کتاب ها کمتره ولی مثلا هندسه توی یه جلده، جمع و تفریق توی یه جلد دیگه.

کتاباشون چون تو مدرسه می مونه، ما کمتر می بینیم. مگه خودمون به بچه هامون بگیم کتاباتو بیار خونه، وگرنه اصلا نمیارن خونه.

بعدش راجع به سایر کارایی که امسال میکنن تو مدرسه توضیح داد معلمشون و یه لیست بلندبالا از اتفاقایی که قراره بیفته داد که باید تاریخاشونو برای خودمون توی تقویم علامت بزنیم که بدونیم مثلا فلان روز کاردستی درست می کنن، فلان روز جشن کارناواله و ... .

چند تا فرق اساسی داشت این دفعه با دفعه های قبل. یکیش این بود که امسال بچه های ما که کلاس چهارمی هستن، آخرین سال دبستانشونو می گذرونن. بنابراین، یه جلسه دارن که مدیر مدرسه ترتیب داده در مورد مدارس دبیرستان که انواع مختلف داره؛ مثل فنی و حرفه ای و دبیرستان معمولی و ... . دیگه اینکه یه جشن فارغ التحصیلی دارن که سال های قبل نداشتن . یه جلسه دارن راجع به مبحث مهمی که تو نیمسال دوم بحث میشه توی کلاس. معلمشون ازمون خواست حتما تو اون جلسه شرکت کنیم. چون تو کلاس چهارم به بچه ها راجع به بدن آدم و بچه دار شدن و این چیزا اطلاعات میدن. گفت تو نیمسال دوم یه جلسه داریم قبلش که بهتون می گم من چه مباحثی رو به بچه ها میگم و امیدوارم که بتونیم به یه توافقی برسیم در مورد چیزایی که قراره گفته بشه.

یه اردو هم دارن امسال که دو شبه و اولین باره که پسر ما شب نمیاد خونه. امیدوارم بهش خوش بگذره . البته، اردو مارچ سال بعده و فقط چند روز قبل از عید.

دیگه اینکه، امسال باید گواهی نامه ی دوچرخه سواری بگیرن. معلم چند جلسه با بچه ها تمرین می کنه قوانین رو و بچه ها رو می بره می چرخونه بیرون از مدرسه. یه روزم پلیسا میان و امتحان می گیرن. برای اون روزی که معلم بچه ها رو می بره، باید رضایت نامه بدیم که اجازه داره بچه رو ببره بیرون از مدرسه.

در مورد خانم پلیسی که امتحان می گیره، مامان ماکسی تجربه داشت و می گفت خانم خاصیه، انتظاراتی داره که با واقعیت تطابق نداره؛ ولی خب، بچه ها باید کارایی که مورد انتظار هستو انجام بدن دیگه؛ مثل گواهی نامه ی ماشین که آدم روز امتحان یه جور رفتار می کنه ولی تو واقعیت اون طوری رانندگی نمی کنه.

این گواهی نامه ی دوچرخه، برگزاری تمریناش و جلسه ی امتحانش برای مدرسه اجباریه، اما قبول شدن یا نشدن بچه تاثیری تو هیچی نداره. اگه قبول بشه، بهش یه نامه میدن که تو قبول شدی. اگه قبول نشه، یه نامه بهش میدن که تو شرکت کردی این جلسه رو.

کلی هم برگه داد معلمشون در مورد همون دوچرخه سواری. یه برگه که اطلاعات در مورد دوچرخه بود و اینکه دوچرخه چه قسمت هایی داره؛ یکی راجع به نحوه ی بستن کلاه ایمنی و خلاصه یه سری چیز میز دیگه.

چیزی که مهمه اینه که روزی که برای امتحان میرن، همه باید کلاه ایمنی داشته باشن، زنگشون کار کنه، چراغ داشته باشن و کار کنه و ... .

کلا، تو آلمان این جور چیزا، بیشتر ایمنیش مهمه تا رانندگیش. توی کلاس رانندگی هم همین طوره. خیلی تاکید دارن روی رعایت کردن حق تقدم ها و اینکه برگردی حتما از روی شونه ات نگاه کنی و ... . وگرنه، براشون خیلی اهمیتی نداره چطوری پارک کنی. هیچ کس به خاطر بد پارک کردن رد نمیشه.

یه قسمت از جلسه رو هم مدیر یه رئال شوله (Realschule) اومد برامون صحبت کرد و به طور کلی مدارس غیر دبیرستان رو تبلیغ کرد. گفت اصرار نداشته باشین بچه هاتون حتما برن دبیرستان. ممکنه مدرسه ی دیگه ای بیشتر به درد بچه تون بخوره؛ ممکنه بچه ای دلش بخواد زودتر یه مهارتی یاد بگیره و بره سر کار و ... .

یه جا هم تو حرفاش داشت راجع به جدید بودن ساختمون فلان مدرسه می گفت. مامان ماکسی به من میگه مگه با نو بودن ساختمون مدرسه بخوان بگن چه برتری ای دارن . آخه، خداییش، چرا یه نفر باید راجع به جدید یا قدیمی بودن ساختمون مدرسه توضیح بده؟

حالا خود همین آقاهه، داشت می گفت ممکنه از بچه هاتون بپرسین کجا می خوای بری، بگن همون جایی که بقیه ی دوستام میرن، ولی این معیار مناسبی نیست. بعد خودش، در ادامه در مورد ساختمون مدرسه صحبت می کرد!

تیپ خود آقاهه هم از نظر رفتاری یه جوری بود که من همین که دیدمش با خودم گفتم من اصلا دلم نمیخواد بچه ام بره مدرسه ای که ایشون مدیرشه!

کت داشت و بلوز رسمی ها، ولی رفتارش یه جوری بود که من واقعا انتظار نداشتم مدیر یه مدرسه این طوری باشه. ولی خب دیگه.

یکی ازش پرسید کلاساتون چند نفره اس؟ گفت خیلی متفاوته. بعضی از پایه هاشون 19 تا 21 نفره بود. بعضی پایه هاشون 30 نفر هم داشت!

آقاهه که رفت، معلمشون یه کمی راجع به اردو توضیح داد. میگه یه کیسه (Tüte) شیرینی جات برای بچه ها بسه. مامان ماکسی با خنده میگه خب، چه کیسه ای؟ مامان لوییزه که خودش خیلی تپله میگه کیسه ی زباله .

--

وسط جلسه، یهو یه صدایی اومد، انگاری که برای یه نفر اتفاقی افتاد. صدای یه مرد بود. همه گفتیم چی شد؟ معلمشون دوید بیرون. دو تا از باباهای بچه ها هم بودن. اونا هم رفتن بیرون. یکی یه چیزی به معلمشون گفت که من نشنیدم، شاید گفت برا خودت اتفاقی نیفته یا همچین چیزی. معلمشون میگه من کمربند سیاه دارم! حالا نمی دونم اون به شوخی گفت یا جدی ولی مامان ماکسی خیلی روش حساب کرده بود.

بعد که اومدن، از در که اومدن، اون باباهه که رفته بود با معلم، با خنده میگه خیالتون راحت، دزدا رو گرفتیم . میگیم چی شده؟ میگه هیچی، ظاهرا چند تا پسر جوون داشته ان با هم شوخی می کرده ان.

--

آخرش که از مدرسه اومدیم بیرون، دیدم تو تاریکی دو تا بچه روی یکی از نیمکت های مدرسه نشسته بودن و یه گوشی دستشون بود. یکیشون احتمالا کلاس چهارمی بود و یکی برادر کوچیک ترش بود. من که شرایطشونو نمی دونم ولی احتمالا بچه های تک والدی بودن که نمی تونستن تو خونه تنها باشن. خیلی مظلومانه توی حیاط بزرگ مدرسه دوتایی نشسته بودن رو نیمکت تو تاریکی و فقط نور گوشی می‌تابید رو صورتشون .

همسایه


این خوردنی هایی که مارتینا میاره شاید خیلی به درد نخوره، ولی اینکه اخبار کل محله رو ازش می گیرم، خیلی مهمه .

--

چند وقتی بود این بچه های همسایه ی پشتی پر سر و صدا بودن، مهمون دعوت می کردن، پارتی می گرفتن، اونم وسط هفته، بوی ماری جوانا میومد از خونه شون، کالا اصلا یه وضعی بود. همسر می گفت اینا فکر کنم مامانشون نیست، هر کاری دلشون می خواد می کنن.

اینم بگم که این خانواده، یه مامان بود با سه تا بچه. خانمه جدا شده بود.

اون روز که رفتم پیش مارتینا، گفت اداره ی مربوطه، حضانت بچه ها رو داده به پدره. و الان خانمه از خونه رفته و دو هفته اس که پدره میاد.

احتمالا اون یکی دو هفته ای که خونه شون نابسامان بود، دقیقا همون فاز تغییر مسئولیت مادر و پدر بود.

مارتینا و اون یکی همسایه، هر دوشون می گفتن که مادره یه کمی خاصه. مارتینا تاکید میکرد خنگ نیستا، یه جوریه.

نمی دونم واقعا چه جوریه، برای ما که همسایه ی پشتی حساب میشه و درش کلا از یه کوچه ی دیگه اس و ما نمی بینیمش، ولی نمی دونم چطوری بود که هر دوشون تاکید می کردن یه جوریه.

به مارتینا میگم خب، الان تو فکر می کنی با باباشون بهترن؟ گفت آره، من این طور فکر می کنم.

نمی دونم دیگه زندگی این بچه ها چی میشه ولی امیدوارم براشون بهتر بشه.

جالبش اینه که بچه ها توی خونه ی ثابت مونده ان و مامانه رفته. مارتینا می گفت قبلا آخر هفته ها باباهه میومد و مامانه می رفت. یعنی، بچه ها آخر هفته رو با باباشون میگذروندن. ولی الان دیگه یکی دو هفته اس که کلا خانمه رفته و بچه ها فقط با باباشونن.

خانمه هم ظاهرا با کسی آشنا شده و فعلا با اونه. مارتینا میگه من که فیس بوک ندارم ولی عکسشو تو فیس بوک یکی بهم نشون داد.

الان دیگه فکر کنم یه ماهی میشه که بچه ها با باباشونن. به نظر من میاد که آروم تر شده ان، ولی نمی دونم برای خودشون چطوریه.

البته، اینم بگم که از سه تا پسری که داشتن، یکیشون بزرگه و الان باید هیجده نوزده سالش باشه. احتمالا فقط دو تاشون خونه ان.

امیدوارم اونا هم زندگیشون به خوشی بگذره. اینم بخشی سبک زندگی آلمانیه دیگه.

--

تو کلاس فارسی پسرمون، معلم می پرسید بچه ها جواب سوالامونو از کجا می تونیم بگیریم؟ متن راجع به کتاب و افراد دانا و ... بود و بچه ها اول کتاب رو از روش خونده بودن. جوابای بچه ها: گوگل، الکسا، چت جی پی تی و ...  ‌.


از روزمره ها


تو یه میتینگی بودم که خیلی به من ربط نداشت ولی باید توش می بودم. یه عده ای هم توی جلسه بودن که من خیلی هاشونو شاید یه بار دیده بودم، شایدم اصلا ندیده بودم. تصویرمو قطع کرده بودم و داشتم کارای خودمو می کردم. یه لحظه برگشتم، دیدم ئه، صادق زیباکلام. بعد یه لحظه به خودم اومدم، گفتم صادق زیباکلام کیه؟ این یه بنده خداییه از همکارا. خداییش ولی شباهاتش کم نبود به صادق زیباکلام 

--
 رفته بودیم مسجد، بعد از اینکه دعا تموم شد، دیدم اون خانم افغان اون دفعه هم هست. رفتم پیشش. بهش میگم چرا نگفتی اومدی؟ منم بچه مو میفرستادم با بچه هات فوتبال بازی کنه. میگه اتفاقا من بچه ی تو رو دیدم، گفتم ببین، این بچه اش چه قشنگ نشسته تو مجلس، بچه های من بیرون دارن فوتبال بازی می کنن.
--
 واقعا یه جاهایی که حتی فکرشو نمی کنیم، داشته هامون خواسته های یه عده ی دیگه ان 
-- 
یه روز پسرمون اومده بود تو حیاط داد می زد بابا! بابا! اینجا یه موش مرده. رفتیم دیدیم یه موشی دقیقا تو حیاط ما عمرش به پایان رسیده بود! نمی دونم چرا. 
--
 مامانم میره یه کلاسی که برای ورزش های اصلاحیه. تنها آدمیه که سنش اون قدر بالاس. میگه بقیه ی شاگردا بهم میگن حاج خانم، ماشاءالله روحیه ات خیلی خوبه .
 --
 دکترِ خانم به آلمانی میشه اِرتستین (Ärztin). پسرمون داره حرف می زنه. میگه یه روز یه دندون ارتستین بود!!!
 --
 میگه وقتی من تو مدرسه راجع به ایران حرف می زنم، میگن چقد ایران چیز میز داره [برا تعریف کردن] .


هندونه ها


اون خانمی که تو عروسی فاطیما بود می گفت یکی از همکارام بعد از 50 سال بازنشسته شد تو شرکت! از 15 سالگی اومده تو این شرکت و 50 سال کار کرده و تو 65 سالگی بازنشسته شده. آلمانی ها واقعا سبک زندگیشون همینه. واقعا علاقه ای به تغییر ندارن و خیلی مرسومه که تو یه شرکت چندین سال کار کنن، منظورم از چندین سال هم همون سی چهل سال به بالاس .

--

چند روز پیش مارتینا رفته بود دوباره سوپرمارکت و با خودش یه عالمه هندونه آورده بود، این قدر زیاد که خیلی هاشو از ماشین اصلا پیاده نکرده بود چون مطمئن بود که ما در اون حد نمی بریم. هر کدوممون نهایتا سه چهار تا می تونستیم ببریم دیگه. سه چهار تا همسایه هم که بیشتر نبودیم. ولی اون فکر کنم بیست سی تا هندونه آورده بود.
همه مون داشتیم سعی می کردیم هم فکری کنیم که با هندونه ها چیکار می شه کرد.
یکی از همسایه ها می گفت سنت مارتینو برعکس اجرا کنیم. در بزنیم در خونه ی مردم، بگیم هندونه، هندونه؛ هندونه ها رو بدیم به مردم 
                                

                                
                                    <div class= فرهنگ آلمانی